چشمشون به اون ور آبه هنوز

از کتاب درسیای بچگیام
چیزی یادم نمیاد جز یه نگاه
که همون صفحه اول میدرخشید مث ماه

پیرمرد چشم امیدش به ما بود
امیدش به ما دبستانیا بود

با هزارتا آرزو چشم امیدش میشدیم
توی بازیای بچگی شهیدش میشدیم

حالا ما بزرگ شدیم حال امیدتو بپرس
حال و احوال کوچولوی شهیدتو بپرس
::
خوش نداشتیم عکس ماهت
روی سکه ها وکنج اسکناسا بشینه
زینت قابای خاتم بشه و
روی میز باکلاسا بشینه

عکستو قاب میگیرن فقط تماشا میکنن
اسمتو میارن و رسمتو حاشا میکنن

چشم بیدار تو رو دیدن ولی
دلشون خوابه هنوز
بی خیال نگاه شرقی تو
چشمشون به اون ور آبه هنوز

این روزا دلم گرفته ولی باز
بغضمو می خورم و همراه پا برهنه ها داد می کشم:
حالا من چشم امیدم به توئه
من هنوز
انتظار فرج از نیمه ی خرداد می‌کشم

 


14 خرداد 1396 1845 0

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

 

بی پنجره، بی چهره ما دیوارها بودیم

بودیم و در تاریکی دنیا رها بودیم

ما کور و کر دیوارها، دیوارهایی سنگ
در حسرت آیینه دیدارها بودیم

بر بام گور خسروان آوازه می جستیم
اینگونه ما آواره آوارها بودیم

بی دشت، بی دریا و بی رویا و بی فردا
عمری اسیر چنبر تکرارها بودیم

پیش از تو ای گلدسته بشکوه باورها
واماندگان بازی پندارها بودیم

دیوارهایی خسته از دیوار بودنها
دیوارهایی خسته از آوارها بودیم

با بودنت از پیله های آجری رستیم
آیینه یوسف ترین دلدارها بودیم

با تو همه شمشیرهایی آتشین و سرخ
شمشیرها آماده ی پیکارها بودیم


در دست تو سنگ فلاخن های داوودی
آتشفشانها آری آتشبارها بودیم

ما با تو باران در مصاف هرچه سنگستان
رگبارها رگبارها رگبارها بودیم


بی تو چه بی جا بود بودن، ما کجا بودیم
آتش به جان چون ذره ها پا در هوا بودیم

از بند خود رستیم و از دیوارهای خود
نامت شکست آن سنگ-بازی را که ما بودیم

پس سنگ دست کودکان قدس تا بحرین
سنگ شکست هر طلسم و هر بلا بودیم

سنگ بنای مسجدالاقصای موعودیم
ما که ستون قصر کسری و کیا بودیم

تعویذ ما و کیمیا ما و شفا ما، حیف!
پیش از تو بی قیمت، شکسته، مبتلا بودیم

ای چهره ی ما در میان قاب ماه ای ماه!
دور از تو تمثالی مقدس زیر پا بودیم


امروز ما هستیم و هستی بر مدار ماست
دیگر گذشت آن دوره که سیاره ها بودیم

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

فردا که می بینند: ما هستیم، ما بودیم 

 

به نقل از صفحه ی اینستاگرام شاعر


14 خرداد 1396 1871 0

زنده تر از تو كسي نيست چرا گريه كنيم

زنده‌تر از تو كسي نيست چرا گريه كنيم؟
مرگ‌مان باد و مباد آن ‌كه تو را گريه كنيم

هفت پشتِ عطش از نام زلالت لرزيد
ما كه باشيم كه در سوگِ شما گريه كنيم

رفتنت آينه آمدنت بود ببخش
شب ميلادِ تو تلخ است كه ما گريه كنيم

ما به جسمِ شهدا گريه نكرديم مگر
مي‌توانيم به جانِ شهدا گريه كنيم؟

گوشِ جان باز به فتوايِ تو داريم بگو
با چنين حال بميريم و يا گريه كنيم؟

اي تو با لهجه خورشيد سراينده ما
ما تو را با چه زباني به خدا گريه كنيم؟

آسمانا! همه ابريم گره خورده به هم
سر به دامان كدام عقده‌گشا گريه كنيم؟

باغبانا! ز تو و چشم تو آموخته‌ايم
كه به جانْ تشنگي باغچه‌ها گريه كنيم
 


13 خرداد 1396 4140 7

‏‏کجاست آنکه دلش جانماز مردم بود‏

‏‏کجاست آنکه نشان نجابت قم بود‏
‏‏کجاست آنکه دلش جانماز مردم بود‏

‏‏ضریح چشم عقیقش صفای رویا داشت‏
‏‏درست مثل غروب گرفتۀ قم بود‏

‏‏خروش بود، خروشی پر از تغزل بود‏
‏‏سکوت بود، سکوتی پر از تلاطم بود‏

‏‏فرشته‌های خدا شرمگین او بودند‏
‏‏و او میان همین پابرهنه‌ها گم بود ‏

‏‏به چشم آینه رنگین کمان عاطفه بود‏
‏‏به قلب صاعقه‌ها دشنۀ تهاجم بود‏

‏‏کجاست سید سبزی که روح باران داشت‏
‏‏بهار سبزی بذری بلوغ مردم بود‏

‏‏اگرچه باغ نگاهش تب شقایق داشت‏
‏‏دلش به خرمی خوشه‌های گندم بود‏

‏‏در التهاب نفس‌گیر، در کویر سکوت‏
‏‏به گوش خسته‌دلان جاری ترنم بود‏

‏‏میان سفرۀ درویشی تواضع او‏
‏‏همیشه نان صفا پونۀ تبسم بود‏

‏‏فدای معرفت فصلها که ملتهبند‏
‏‏ز هُرم سوگ بهاری که فصل پنجم بود‏

‏‏عرق نشسته به پیشانی غزل از شرم‏
‏‏دگر مپرس که این شرم، شعر چندم بود‏


13 خرداد 1396 826 0

خبر پتک سنگین در آیینه بود

دلی داشتم، شانه‌برشانه رفت
دریغا که خورشید این خانه رفت

دریغا از آن شور شیرین، دریغ
از این‌جا، از این داغ سنگین، دریغ

از این‌جا که غم روی غم می‌رود
و اندوه و دریا به هم می‌رسد

از این‌جا که کوه است و پژواک غم
و جنگل که سر برده در لاک غم

از این‌جا که از سینه خون می‌رود
و ماتم ستون در ستون می‌رود

از این‌جا که قامت، دوتا کرده‌ام
خبر را لباس عزا کرده‌ام

خبر، فرصت تیغ با سینه بود
خبر، پتک سنگین در آیینه بود

خبر آمد و هر چه بر پا شکست
خبر آمد و پشت دریا شکست

خبر، تیشه بر ریشة جان گرفت
خبر، از دلم بود و باران گرفت

خبر آمد و چشم این خانه رفت
دلی داشتم شانه‌برشانه رفت

دلم رفت و شیون تماشایی است
و دیگر غم این‌جا، غم این‌جایی است

غم و غربت و من به هم آمدند
شب و شهر و شیون به هم آمدند

در این شور و شیون کسی گم شده است
و در سینة من کسی گم شده است

دریغا ستون‌های این سینه سوخت
و یک شهر در سوگ آیینه سوخت

بیا سوز ماتم که می‌خواهمت
خرابم کن ای غم که می‌خواهمت

خرابم کن ای غم، که بارانی‌ام
سزاوار آوار و ویرانی‌ام

خرابم کن امشب شکستن سزاست
غریبانه با غم نشستن سزاست

سزاوار دردم؛ صدایم کنید
به دردآشنا، آشنایم کنید

به آنان که شیپور شیون زدند
خبر را چون آتش به خرمن زدند

به آنان که کاری گران کرده‌اند
و بر شانه تشییع جان کرده‌اند

به آنان که در خود خجل مانده‌اند
به آنان که در سوگ دل مانده‌اند

به آنان که آیینه گم کرده‌اند
و خورشید در سینه گم کرده‌اند

به آنان که بی‌گاه پژمرده‌اند
و بر شانه چشم مرا برده‌اند

نمی بینم او را، خدایا کجاست؟
و آن چشم محراب و معنا کجاست؟

خبر آمد و چشم این خانه رفت 
دلی داشتم شانه‌برشانه رفت

 


13 خرداد 1396 1015 0

عشقم ایران است، ایران حسین بن علی

باز باران است،باران حسین بن علی
عاشقان جان شما،جان حسین بن علی
 
خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین
جان اگر جان است قربان حسین بن علی
 
شمرها آغوش وا کردند،اما باک نیست
وعده ی ما دور میدان حسین بن علی...
 
در همین عصر بلا پیچیده عطر کربلا
عطر باران عطر قرآن حسین بن علی
 
هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد
عشقم ایران است، ایران حسین بن علی
 
دست بالا کن بگو این بار با صوتی جلی
دست های ما به دامان حسین بن علی


29 اردیبهشت 1396 5183 1

رودی که با دریا یکی شد زنده می ماند


دیگر تمام قفل‌ها را باز می‌بینم
بعد از سکوت پیله‌ها پرواز می‌بینم

چشمان شب را با طلوعی سرخ می‌بندم
خورشید را در مشرق خود باز می‌بینم

فریادهامان جاودانی می‌شود وقتی
در چنگ‌های زخمی‌ام آواز می‌بینم

این بغض‌های متحد توفان به پا کردند
در لابلای اشک ها اعجاز می‌بینم

رودی که با دریا یکی شد زنده می‌ماند
در انتهای ماجرا آغاز می‌‌بینم


27 اردیبهشت 1396 640 0

تا در کف مردان دلیر تو کمان است

ایران من! ای باغ پر از لاله و سنبل!
برهم نزند زلف تو را باد تطاول

ای سبزتر از سبزتر از سبزتر از تاک
ای سرخ تر از سرخ تر از سرخ تر از مل

ای مستی جوشیده به رگ برگ شقایق
وی شادی پنهان شده در پیرهن گل

موسیقی باد است و نوای خوش رود است
کاین گونه در آمیخته با چهچه بلبل

پرواز تو -ای فاخته- آن قدر بلند است
نومید شد از صید تو شاهین تخیل

تو جان جهان هستی و کانون توجه
تو جزئی و جزئی که فزون تر شده از کل

تا در کف مردان دلیر تو کمان است
بر دامن پاکت نرسد دست چپاول

ای رابطه ی نام تو با ذلت و خواری
بی ربط تر از رابطه ی کوه و تزلزل

بگذار که دیوار به دور تو بچینند
کافی ست تو را پنجره ی باز توکل

دریا نشود در هم و بر خویش ملرزد
طفلی اگر انداخت در او سنگ تغافل

از منحنی اش رقص کنان بگذرم، ایران!
گر بین من و خاک تو شمشیر زند پل

تو خرم و آباد و تو آباد و تو خرم
تو خرم و آباد و چه خوب است تسلسل


25 اردیبهشت 1396 2983 1

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند
مگذار در تو، اجنبیان سر بر آورند

در تو مباد! میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زور زر آورند

چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ، حوصله ات را سر آورند

یک هفته است زخمی رعب و رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند!

همسنگران به جان هم افتاده اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند!

با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش، برون، خنجر آورند

فرزانگان شیفته ی خدمتت مباد
تشنه ی مقام، بازی قدرت در آورند!

گزلیک می دهند به دست منافقان
از پشت سر مباد که خیره سر آورند!

افتاده اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و در آورند

تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی ات داور آورند

وجدان بس است، داور ایرانی نجیب
شاهد، نیاز نیست که در محضر آورند

در تو برای هم، وطن مرد من! مخواه
یاران روزهای خطر، لشکر آورند

بردار و در کلیله و دمنه بخوان، مباد
در تو به جای شیر، شغالِ گر آورند

در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه، نه؛ مباد! باز امیرکبیر من!
بهر گشودن رگ تو، نشتر آورند

نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران، بلای حمله ی اسکندر آورند

ساکت نشسته ای؟ وطن من! سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت درآورند

در تو مباد! جای بدن های نازنین
از آتش مناظره، خاکستر آورند

نه، نه؛ مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه ی آهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام آور آورند

سیمرغ را خبرکن و با موبدان بگو
تا چاره ای به دست بیاید، پر آورند

با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خارت مباد در نظر و منظر آورند!

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجّه های رنگ، برون گوهر آورند

ایران من! بلند بگو، ها! بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند

مردم نیامدند که بر روی دست ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آورند

مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن، ساغر آورند

مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله به هم به دمدمه سر تا سرآورند

مردم نیامدند بلاشک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تَسخر آورند

مردم که هر همیشه فرو دست بوده اند
تا بر فراز دست، یکی سرور آورند

کوزه گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه، کوزه و کوزه گر آورند

مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال، زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره، خلطه ی سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند

مردم که پاسدار شکست و درستی اند
ناظر به هر چه خیر و به هر چه شر آورند

مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره های پوچ که در ششدر آورند

مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت، جانب آبیدر آورند

مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق، سر منبر آورند

مردم که فوتشان سخن و فنّ شان غم است
مردم که آمدند، سخن گستر آورند

مردم که هیچشان، هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند، هنر پرور آورند

ایرانِ من! قصیده برایت سروده ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو، خبر برای منِ مضطر آورند

تکرار شد اگر به دو-سه بیت، قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند

آیینه ی تمام قد عشق! پیش تو
یاران چگونه سر ز خجالت برآورند؟

این شاخه های سر به درِ ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و برآورند؟

نامحرمان خلوت انس تو با چه رو
ایران من! دوباره تو را در بر آورند؟

من عاشقانه شاعرم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بی تاب سوختن
چشم بد از تو دور! بگو مجمر آورند

من رای داده ام به تو و می دهم به تو
از کاسه، چشم های مرا گر درآورند
 


25 اردیبهشت 1396 4941 1

نامت همیشه ورد زبان پرنده‌هاست

هر وقت عابرانی از این کوچه بگذرند
با احترام و عشق تو را اسم می‌برند

آه ای درخت سبز که بر شانه‌های تو
حالا کلاغهای سیه‌بال می‌پرند!

با اینکه هر بهار در این باغ سوگوار
دیدم شکوفه‌های تو بر خاک پرپرند-

اما هنوز سبزی و برپا، هنوز هم
سرشاخه‌هات لانهٔ صدها کبوترند

پیغام برگهای تو را بادها هنوز
در کوچه‌های سوخته بر دست می‌برند

نامت همیشه ورد زبان پرنده‌هاست
هر بار از حوالی این کوچه بگذرند


09 اردیبهشت 1396 863 0

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ، زَهره‌ی دریا شدن نداشت

در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار
حتی علف اجازه‌ی زیبا شدن نداشت

گم بود در عمیق زمین شانه‌ی بهار
بی‌تو ولی زمینه‌ی پیدا شدن نداشت

دل ها اگر چه صاف، ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت

14 بهمن 1395 1815 0

رواق امام

انقلابی است در دلم
                          که رهبرش سی و هشت سال است که سیزده سال دارد

همه قیام کرده اند
جماعت منتظر امام اند
و زبان گلدسته ها پر از تکبیر

خدا بزرگتر است
و این را تنها روح خدا می توانست به جهان نشان دهد

انقلابی است در دلم
رضا
خان نمی خواهد
رضا
 شاه نمی خواهد
بیرون می روم از رواق امام
موقع فجر است
باد بهمن به صورتم می زند
دیگر سوز ندارد
به شماره ی کفشداری نگاه می کنم
پنجاه و هفت


چه رازهاست در اینجا به ربّنا و قیامم
نسیم عطر عبایی است می رسد به مشامم

بخوان یردُّ سلامی و یسمعونَ کلامی
شبیه آهوی تشنه پی جواب سلامم

ضریح پیرهن یوسف است و نور دو چشمم
برای دست رساندن به آن شبیه عوامم

نماز ظهر خودم را رسانده ام به رواقش
همیشه عاشق قدقامت رواق امامم...

چقدر مانده به تحویل سال های صبوری؟
شبم به نیمه رسیده کجاست ماه تمامم


14 بهمن 1395 1231 0
صفحه 3 از 8ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  بعدی   انتها