پاینده مانی و جاودان جمهوری اسلامی ایران

سر زد از افق
مهر خاوران
فروغ دیده حق باوران
بهمن
فرّ ایمان ماست
پیامت ای امام
استقلال 
آزادی
نقش جان ماست
شهیدان
پیچیده در گوش زمان
فریادتان
پاینده مانی و جاودان
جمهوری اسلامی ایران

12 فروردین 1405 66 0

مرده باد آن‌ کس که ذاتش خوردن خون جنین است 

مرگ بر دشمن که می‌خواهد غم و افسوس ما را 
آنکه می‌خواهد ببیند چهره‌ی مأیوس ما را

دیو و دژخیمی که پیمان بسته با ابلیس شاید 
رنگ تاریکی ببخشد نور یا قدوس ما را

مرده باد آن‌ کس که ذاتش خوردن خون جنین است 
آن‌ که می‌خواهد پریشان کشور و ناموس ما را 

ننگ بر ما گر که بگذاریم این گرک یهودی
در خیالش بگذراند یک پر از طاووس ما را 

آی ای خونین‌دهن، ای اژدهای زندگی‌خوار
بنگر اینک در دل آتشفشان ققنوس ما را

مثل فرعونی که خوابش پر شده از ترس موسی
بعد از این باید ببینی روز و شب کابوس ما را

لحظه‌ای باور نکردی مردم این سرزمین را 
ذره‌ای نشناختی قلب به هم مأنوس ما را

در دل میدان که ما کوه دماوندیم اما
در خیابان‌ها ببین امواج اقیانوس ما را

12 فروردین 1405 81 0

ایران نخواهد یاوری جز پنج‌تن هرگز

به ملت مبعوث ایران در میدان و خیابان

از تنگهٔ هرمز بگو، از رد شدن هرگز
با هرکه خواهی صلح کن، با بی‌وطن هرگز

خون امام ما به ما آموخت؛ جز با تیغ
حرفی نباید گفت با پیمان‌شکن هرگز

از داغ آقا سوختیم، آتش به جان داریم
دیگر از آتش‌بس نگو با ما سخن هرگز

ما قوم سلمانیم و از نسل سلیمانی
باکی نداریم از نثار جان و تن هرگز

ای ملت مبعوث! این «اللهُ اکبر»ها
کم نیست از سجیل‌های نقطه‌زن هرگز

از پای لانچر تا خیابان، مرد میدانیم
فرقی ندارد پیر و برنا، مرد و زن هرگز

بر پرچم ما اسم اعظم حک شده با خون
می‌افتد این پرچم به دست اهرمن؟ هرگز

پایین می‌آید آخر آیا پرچم ایران؟
جز آن زمانی که شود ما را کفن، هرگز

ای دل! «حسینِ فاطمه» آغوش وا کرده
برخیز، «عابس» شو، نمان در پیرهن هرگز

عزت در «ایران حسینی» می‌شود معنی
مرگ آری، اما زیر ذلت زیستن هرگز

بی برق و آب و گاز، حتی بی هوا؛ سهل است
یک لحظه اما زندگانی بی وطن؛ هرگز

صهیون گریزان است از خییرشکن؟ بدجور
ایران هراسی دارد از سنگرشکن؟ هرگز

هر قوم از اسطوره‌هایش درس می‌گیرد
خائن یهودا بود، اما تهمتن هرگز

ما عشق ایرانیم، چشم اما نمی‌بندیم
بر روی لبنان و فلسطین و یمن هرگز

موسی جلودار است، از فرعون باکی نیست
تا راهبر داریم، بیم از راهزن هرگز

از حملهٔ تاتارِ شرق و بربرِ غربی
زخمی شد، اما خم نشد سرو کهن هرگز

از ترس استکبار زانو زد جهان، اما
جمهوری اسلامی ایران من هرگز

گر یار دشمن چار سوی عالم کفر است
ایران نخواهد یاوری جز پنج‌تن هرگز

مولای ما! دریاب ایران را که این ملت
یاری ندارد جز شما «یابن‌الحسن»! هرگز

11 فروردین 1405 127 0

«قدرت وطن حضور مردم است» 

شب 
حول و حوش هفت و نیم، هشت 
موشک آمد و...
گذشت...

قیل و قال جنگ
در دل شعارهای جمعیت گم است
از صدای بمب و موشک و غریو انفجارها بلندتر،
این ترنّم است:
«قدرت وطن حضور مردم است» 

11 فروردین 1405 44 0

بر اوج قله پرچم ایران گذاشتن 

برای تهران زخم‌خورده که خونش حضور ماست...

از خون دل پیاله سر خوان گذاشتن
آن‌وقت خوان مقابل مهمان گذاشتن

صبحانه حاضر است به رسم همیشگی 
در سفرهٔ غریبه‌ترین نان گذاشتن

نانی اگر مقابل همراهیان ماست
برداشتن برابر مهمان گذاشتن

بر تن همیشه پیرهن کار داشتن
نه شب‌کلاه بر سر ایمان گذاشتن

آری نوشته‌ایم و دریغا نخوانده‌اید 
آداب سر به کوه و بیابان گذاشتن 

هر روز انتظار، پس از انتظار و بعد
هر شب کنار پنجره گلدان گذاشتن

شب‌های بی‌چراغ دلی را که شعله است
چون شمع بر مزار شهیدان گذاشتن

گاهی غبار عکس مزار شهید را
چون مرهمی به زخم پریشان گذاشتن

وقتی به شمع کشتهٔ ما سنگ می‌زنند
چندین چراغ در شب تهران گذاشتن

 چندین چراغ در شب تهران گذاشتن
یعنی که شمع در دل طوفان گذاشتن 

تهران زخم‌خورده که خونش حضور ماست
از جان میان کالبدش جان گذاشتن

تهران که تا همیشه کریم است و خوی اوست:
بر سفره آب و نان و نمکدان گذاشتن

(گفتم نمک نه، بلکه نمکدان که می‌توان
در محضر نمک‌به‌حرامان گذاشتن

نانی که زیر پای لگدمال می‌رود 
برداشتن، کنار خیابان گذاشتن)

وقتی که جنگ پشت در خانه آمده است
دل روی دل میانهٔ میدان گذاشتن

وقتی دلت گرفته، سر سربلند را
بر شانه‌های رستم دستان گذاشتن

هر شب برای غربت ویرانه‌های شهر 
روشن شدن، ترانهٔ باران گذاشتن

تا صبح با تلاوت خورشید، جغد را
هر شب  فکور و کور و پشیمان گذاشتن

دستی به شب‌نشینی‌ ما جلوه می‌دهد 
با «ماه در خرابهٔ ایوان گذاشتن»

گاهی گرفته‌ایم کمی حال گریه را
با بوسه روی گونهٔ گریان گذاشتن

سنگین و تلخ می‌گذرد چرخ روزگار 
مثل امید در دل حرمان گذاشتن

چرخیدن است کارش و روی سیاه را
هر سال با زغال زمستان گذاشتن

ما سعی می‌کنیم که شیرین‌ترش کنیم
با قند، تنگِ قوری و فنجان گذاشتن

گفتی: «قشنگ چیست؟» که  با گریه گفته‌ام:
 «بر اوج قله پرچم ایران گذاشتن 

یا مسجدی که بر سر گل‌دسته‌های آن 
با دست شوق پرچم رقصان گذاشتن

گفتی نمی‌رسیم و هم اینک رسیده است 
اوقات سر میانهٔ میدان گذاشتن

ما روی مرز مانده و کاری نمی‌کنیم
جز در کمان آرش پیکان گذاشتن

 با ترک و مرگ هر که به ابلیس رفته است 
بر هرچه جنگ نقطهٔ پایان گذاشتن»

تا صبحِ صبح هر ورق سرنوشت را
هر شب مچاله‌کردن و پنهان گذاشتن

ناگاه ماه هم‌دل و همراه می‌شود
با ما برای سربه‌بیابان گذاشتن

11 فروردین 1405 45 0

وطن "حلقه" یا "ساعت زینتی" نیست 


اگر کفشی از خار در پا بپوشم؛
اگر بر جگر داغِ دنیا بپوشم؛

اگر رختی از درد بر خود بپیچم
به تن آتش اینجا و آنجا بپوشم؛

اگر وصله‌وصله کنم زخم‌ها را
به خود جامه از فرط غم‌ها بپوشم؛

محال است تن‌پوشِ بی‌غیرتی را
بر اندام خود یا بر اعضا بپوشم

وطن "کاپشن" نیست از بر در آرم
اگر سرد شد وقت سرما  بپوشم 

وطن "دست‌کش" نیست تا در زمستان
اگر برف آمد  مجزّا بپوشم

وطن جامه‌ای نیست امروز اگر نه
نگه‌دارم و باز فردا بپوشم

وطن "حلقه" یا "ساعت زینتی" نیست 
که آن را به روز مبادا بپوشم

نه چون "شال‌گردن" که بر سر ببندم
به گردن بیندازمش یا بپوشم 

وطن "پیرهن" نیست در وقت ماتم؛
نپوشم که در شادی آن را بپوشم

وطن "ارث" من نیست: تنها نخواهم
اگر خواستم باز تنها بپوشم

عبا نیست بر دوش، اندازم آن را
قبا نیست تا فصل گرما بپوشم:

لباسی که در کوه و دریا  خوش آید
لباسی که در باغ و صحرا بپوشم
::
وطن چون کفن یادگار شهیدی است
که ای کاش آن‌را سراپا بپوشم

10 فروردین 1405 65 0

تهران، دلیرِ من، تهران ‌ایران، عزیزِ ما، ایران

غمگین نبینمت، ایران!
‌تنها نبینمت، تهران!

دردت به جانم ایرانم!
‌ایرانِ دستخوش طوفان

در ورطه‌ها نخواهی ماند
‌زیرا خداست کشتیبان

با ابر، گریه می‌بارم
‌با غصه‌های بی‌پایان

هم‌رنجِ کودکی زخمی
‌هم‌دردِ مادری نالان

آتش گرفته‌ام آتش
‌ویران نشسته‌ام، ویران

با آسمان ببین مرگ است
‌آتش به جان بزن باران

اهریمنانِ جنگ‌افروز
‌شیطان همه، همه شیطان

ایرانیان سرافرازان
‌رزمندگان سلحشوران

صف در مصافِ اهریمن
‌دل‌های روشن از ایمان

سربازهای غیرتمند
‌اسفندهای آتشدان

در غربتند و گمنامی
‌آماج خشم ناانسان

از چشم زخمِ اهریمن
‌انسان در آتش است این سان

خاکستری که ققنوس است
‌این آتشی‌ست جاویدان

غم می‌رود تو می‌مانی
‌لبخند بر لب و شادان

تهران، دلیرِ من، تهران
‌ایران، عزیزِ ما، ایران

 
 

10 فروردین 1405 54 0

حرامی‌های آمریکا بدانند هنوز این تنگه، دست تنگسیری‌ست

۷ دوبیتی برای دلیر تنگستان، قهرمان ایران، شهید سردار تنگسیری

۱
علمدار عطش‌نوش شهادت! 
جوانمرد کفن‌پوش شهادت! 
پس از یک‌عمر بی‌تابی رسیدی
به تنگستان آغوش شهادت

۲
بخوان از شروه‌های گرمسیری 
حدیث «رِیْسَلی‌»ها و دلیری
خلیج فارس، آغوشی گشوده
به استقبال یار تنگسیری

۳
به دین ما خدا رو هرکه بنده‌س
اگه جونم ببازه باز برندَه‌س
رجز میخونه خون تو هنوزم: 
«حرومی‌ها! خلیج فارس زنده‌س» 

۴

مرا پروردی از نسل دلیران
گرفتی مثل دریایم به دامان
بغل وا کن که تا محشر بمانم
به تنگستان آغوش تو ایران

۵
تو با هر موج دریا ایستادی
شبیه «میرمَهْنا*»، ایستادی
شبیه نخل‌های سبز بوشهر
تو هم سر دادی اما ایستادی

۶
هنوز این شور، شور گرمسیری‌ست
هنوز این سنج و دمامِ دلیری‌ست 
حرامی‌های آمریکا بدانند
هنوز این تنگه، دست تنگسیری‌ست

۷

شهیدانی که در دریاست ما را
چراغ روشن فرداست ما را
اگرچه تنگ می‌گیرد به دشمن
در این تنگه، گشایش‌‌هاست ما را



میلاد عرفان‌پور 

*میرمَهْنا یا میرمُهَنّا:  قهرمان تاریخی اهل بندر ریگ بوشهر که اجنبی‌ها را در نبردی حماسی در خلیج فارس شکست داد. رمان در جاده های آبی سرخ اثر نادر ابراهیمی، روایت این بزرگمرد تاریخ ایران است. 
* رِیْسَلی‌:  رئیسعلی دلواری قهرمان اسطوره ای تنگستان در مقابله با استعمار و تجاوز غرب را جنوبی ها چنین صدا می زنند. 


 

10 فروردین 1405 181 0

کهن دیارترین خاک، باز غوغا کن

کهن دیارترین خاک، باز غوغا کن
شکوه گم شده‌ات را دوباره پیدا کن

به آفتاب نشابور و مرو و بلخ و هرات
شب سیاه زمین را به نور احیا کن

چرا به بلخ تو ام‌البلاد می‌گویند؟
دلیل این همه تمجید چیست؟ افشا کن

قلم‌ به سبک خراسانی‌ات بزن در خون
به رسم و عادت گُردان حماسه بر پا کن

زمانه باز به کام من و تو می‌گردد
بساط شادی و عیش و طرب مهیا کن

ضماد غیرت را در بیاور از پستو
غرور زخمی این خاک را مداوا کن

هنوز بیرق نام بلند تو برپاست
اصالت کهنت را بگرد و پیدا کن

بگیر تیغ به کف؛ داستان رزمت را-
قصیده ساز قلمدان عنصری‌ها کن

غرور تازه به دوران رسیده‌ها بشکن
بکوب و پشت رجزخوان این و آن تا کن

به تازیان بنویس این زمین خراسان است
به خط روشن یعقوب لیث امضا کن

بکوب بر دهن یاوه گو شکوهت را
دری به قدمت تاریخ خود بر او وا کن

قلم بگیر به دست چکامه پردازت
کلام رابعه ها را به شور انشا کن

مباد خاک قرون بر تن تو بنشیند
غبار آینه‌های هزاره را ها کن

تو ای زمین کهن، مادرانه درد مرا
میان راحتی بازوان خود جا کن

شب است و خواب ندارم بدون لالایی
به گوش من سخن نرم عشق نجوا کن..

10 فروردین 1405 65 0

چقدر دوست داشتنی‌تر شده ولی تهران

به رغم جنگ و هیاهو و زخم بمباران
چقدر دوست داشتنی‌تر شده ولی تهران

نگاه کن به صمیمیت خیابان‌هاش
نگاه کن که از آن زنده می‌شود انسان

چگونه دیده ببیند به غیر زیبایی
که شهر این همه گل کاشته‌ست در میدان

هوای شهر نفس در نفس مقدس و پاک
گرفته عطر شهیدان در این هوا جریان

صدای غرش الله‌اکبر از دل شهر
کشانده دشمنمان را به گفتن هذیان

خروش مردم این شهر موج در موج است
و در برابرشان کم می‌آورد طوفان

سلام ما به خیابان پر خروشی که
نداده‌ است به گرگی اجازه جولان

قسم به ۱۷ شهریور و شهیدانش
قسم به سیزده با صلابت آبان

هزار سال دماوند اگر دماوند است
به اتکای همین مردم است؛ مردمِ جان

به یمن وحدت این مردم همیشه غیور
چه جای غصه و ترس از دسیسه شیطان

کنار هم دل ما می‌تپد به عشق وطن
کنار هم شود این نام و خاک جاویدان

که همدلانه بسازیم شهر را باهم
خدا دهد به چنین ملتی سر و سامان

تنور مردم این شهر تا ابد روشن 
و آفتاب بلندش در آسمان تابان

که پایتخت حماسه‌ست و انقلاب و شکوه
درود ملت ایران به مردم تهران

09 فروردین 1405 50 0

شهادت تو از این هم ادامه‌دارتر است

 
به قهرمان سربلند وطن "حسین محمدی"

دو ابرِ گرمِ دمادم که تا همیشه تر است
نگاه اوست که اینجا هنوز هم به در است

از آن چه بر سر آن قامت رشید آمد
نه مادرت، که وطن نیز آه نوحه‌گر است

چه مومنانه در این خاک ماند پاهایت
و دست‌هات که یک جفت بال شعله‌ور است

پیامِ خیره به تصویر ماندنت این بود:
که آنچه از تو به جا مانده بر زمین، جگر است

خدا به خیر کند حال و روز دشمن را
تو  ناگزیر رهاوردت از حماسه، سر است؛

سری که بر سر حرفش هنوز پابرجاست
که انتقام نهالی بلند برگ و بر است

بمان که مادر پیر تو چشم‌های ترش
به آنچه از تو بر این تخت ماند دیده‌ور است

ولی چه می‌دانیم آرزوی او شاید
گذشتن از تو -همین برگ‌و‌‌بار مختصر- است

شهید می‌شوی و زنده می‌شوی و شهید...
شهادت تو از این هم ادامه‌دارتر است
 

09 فروردین 1405 36 0

به زودی لانه‌های نحستان را آب می‌گیرد

به گوشِ جان خبرهای مسرّت‌بخش می‌آید
که در چشمِ هَماوَن رستمی با رخش می‌آید 

بلندی‌های جولان را تلی از خاک خواهد کرد
تو را از صفحه‌ی تاریخ، ایران پاک خواهد کرد 

خوشا از شورِ میهن، چشم را لبریز می‌بینیم
که قلدرهای مغرور جهان را ریز می‌بینیم 

ببین امواج غیرت را، خیابان در خیابانند
تماشا کن تماشا کن که زن‌ها مرد مِیدانند 

شبی بر نقطه‌ی تاریک دنیا نور می‌‌‌ریزیم
تو را با دست‌های مشت‌کرده دور می‌ریزیم 

توافق نه، که دشمن بعد از این مجبور خواهد بود
از این ساعت زبانِ ما، زبانِ زور خواهد بود 

کلاغ شومتان بی‌شک شکار باز می‌گردد
که حیدر با شکوهِ ذوالفقارش باز می‌گردد 

کسی که باده‌نوش جام سلطان نجف باشد
نباید بی‌طرف باشد، نباید بی‌شرف باشد 

همین امشب به فکرش باش فردا دیر خواهد شد
که این گربه اگر پایش بیفتد شیر خواهد شد 

دعایِ دست‌های کوچکِ میناب می‌گیرد
به زودی لانه‌های نحستان را آب می‌گیرد

08 فروردین 1405 105 0
صفحه 3 از 19ابتدا   1  2  [3]  4  5  انتها