دفتر شعر

شعر منظومه ظهر روز دهم

روز عاشوراست
کربلا غوغاست
کربلا آن روز غوغا بود
عشق، تنها بود!
آتشِ سوز و عطش بر دشت می‌بارید
در هجوم بادهای سرخ
بوته‌های خار می‌لرزید
از عَرَق پیشانی خورشید، تر می‌شد
دم به دم بر ریگ‌های داغ
سایه‌ها کوتاه‌تر می‌شد
سایه‌ها را اندک اندک ریگ‌های تشنه می‌نوشید
زیر سوز آتش خورشید
آهن و فولاد می‌جوشید

دشت، غرق خنجر و دشنه
کودکان، در خیمه‌ها تشنه
آسمان غمگین، زمین خونین
هر طرف افتاده در میدان:
اسب‌های زخمی و بی‌زین
نیزه و زوبین
شور محشر بود
نوبتِ یک یار دیگر بود
خطی از مرز افق تا دشت می‌آمد
خط سرخی در میان هر دو لشکر بود
آن طرف، انبوه دشمن
غرق در فولاد و آهن بود
این طرف، منظومهٔ خورشیدِ روشن بود
این طرف، هفتاد سیّاره
بر مدار روشن منظومه می‌چرخید
دشمنان، بسیار
دوستان، اندک
این طرف، کم بود و تنها بود
این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود

شور محشر بود
نوبت یک یار دیگر بود
باز میدان از خودش پرسید:
«نوبت جولانِ اسب کیست؟»
دشت، ساکت بود
از میان آسمانِ خیمه‌های دوست
ناگهان رعدی گران برخاست
این صدای اوست!
این صدای آشنای اوست!
این صدا از ماست!
این صدای زادهٔ زهراست
«هست آیا یاوری ما را؟»
باد با خود این صدا را برد
و صدای او به سقف آسمان‌ها خورد
باز هم برگشت:
«هست آیا یاوری ما را؟»
انعکاس این صدا تا دورترها رفت
تا دلِ فردا و آن‌سوتر ز فردا رفت

دشت، ساکت گشت
ناگهان هنگامه شد در دشت
باز هم سیّاره‌ای دیگر
از مدار روشنِ منظومه بیرون جَست
کودکی از خیمه بیرون جَست
کودکی شورِ خدا در سر
با صدایی گرم و روشن
گفت: «اینک من،
یاوری دیگر»
آسمان، مات و زمین، حیران
چشم‌ها از یکدگر پرسان:
«کودک و میدان؟»
کار کودک خنده و بازی‌ست!
در دل این کودک اما شوق جانبازی‌ست!
از گلوی خستهٔ خورشید
باز در دشت آن صدای آشنا پیچید
گفت: «تو فرزند آن مردی که لَختی پیش
خون او در قلب میدان ریخت!
هدیه از سوی شما کافی است!»
کودک ما گفت:
«پای من در جستجوی جای پای اوست!
راه را باید به پایان برد!»
پچ پچی در آسمان پیچید:
«کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!
این زبان آتشین از کیست؟
او چه سودایی به سر دارد؟»
و صدای آشنا پرسید:
«آی کودک، مادرت آیا خبر دارد؟»
کودک ما گرم پاسخ داد:
«مادرم با دست‌های خود
بر کمر، شمشیر پیکار مرا بسته است!»

از زبانش آتشی در سینه‌ها افتاد
چشم‌ها، آیینه‌هایی در میان آب
عکسِ یک کودک
مثل تصویری شکسته
در دلِ آیینه‌ها افتاد
بعد از آن چیزی نمی‌دیدم
خون ز چشمان زمین جوشید
چشم‌های آسمان را هم
اشک همچون پرده‌ای پوشید
من پس از آن لحظه‌ها، تنها
کودکی دیدم
در میان گرد و خاک دشت
هر طرف می‌گشت
می‌خروشید و رَجَز می‌خواند:
«این منم، تیر شهابی روشن و شب‌سوز!
بر سپاه تیرگی پیروز!
سرورم خورشید، خورشید جهان‌افروز!
برقِ تیغ آبدار من
آتشی در خرمن دشمن»
خواند و آن‌گه سوی دشمن راند

هر یک از مردان به میدان بلا می‌رفت
در رجزها چیزی از نام و نشان می‌گفت
چیزی از ایل و تبار و دودمان می‌گفت
او خودش را ذره‌ای می‌دید از خورشید
او خودش را در وجود آن صدای آشنا می‌دید
او خدا را در طنینِ آن صدا می‌دید!
گفت و همچون شیر مردان رفت
و زمین و آسمان دیدند:
کودکی تنها به میدان رفت
تاکنون در هر کجا پیران،
کودکان را درس می‌دادند
اینک این کودک،
در دل میدان به پیران درس می‌آموخت
چشم‌هایش را به آن سوی سپاهِ تیرگی می‌دوخت
سینه‌اش از تشنگی می‌سوخت
چشم او هر سو که می‌چرخید
در نگاهش جنگلی از نیزه می‌رویید
کودکی لب تشنه سوی دشمنان می‌رفت
با خودش تیغی ز برقِ آسمان می‌برد
کودکی تنها که تیغش بر زمین می‌خورد
کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!
در زمین کربلا با گام‌های کودکانه
دانهٔ مردانگی می‌کاشت
گرچه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!
کودک ما در میان صحنه تنها بود
آسمان، غرق تماشا بود
ابرها را آسمان از پیشِ چشمِ خویش پس می‌زد
و زمین از خستگی در زیر پای او نفس می‌زد
آسمان بر طبل می‌کوبید
کودکی تنها به سوی دشمنان می‌راند
می‌خروشید و رجز می‌خواند
دستهٔ شمشیر را در دست می‌چرخاند
در دل گرد و غبارِ دشت می‌چرخید
برق تیغش پارهٔ خورشید!
شیههٔ اسبان به اوج آسمان می‌رفت
و چکاچاکِ  بلند تیغ‌ها در دشت می‌پیچید
کودک ما، با دل صد مرد
تیغ را ناگه فرود آورد!
و سواران را، ز روی زین
بر زمین انداخت
لرزه‌ای در قلب‌های آهنین انداخت
من نمی‌دانم چه شد دیگر
بس که میدان خاک بر سر زد
بعد از آن چیزی نمی‌دیدم
در میان گرد و خاک دشت
مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد

پردهٔ هفت‌آسمان افتاد
دشت، پرخون شد
عرش، گلگون شد
عشق، زد فریاد
آفتاب، از بام خود افتاد
شیونی در خیمه‌ها پیچید
بعد از آن، تنها خدا می‌دید
بعد از آن، تنها خدا می‌دید
قصهٔ آن کودک پیروز
سال‌ها سینه به سینه گشته تا امروز
بوی خون او هنوز از باد می‌آید
داستانش تا ابد در یاد می‌ماند
داستان کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!
خون او امروز در رگ‌های گل جاری‌ست
خون او در نبض بیداری‌ست
خون او در آسمان پیداست
خون او در سرخی رنگین‌کمان پیداست
این زمان، او را
در میان لاله‌های سرخ باید جُست
از میان خون پاک او در آن میدان
باغی از گل رُست
روز عاشوراست
باغِ گل، لب تشنه و تنهاست
عشق اما همچنان با ماست



در کربلا حدود نُه یا ده کودک شهید شدند، اما نام و نشان این کودک به روشنی پیدا نیست. گفته‌اند که گویا نام او«عَمرو» و پسر «مسلم بن عوسجه» یا «حرث بن جناده» بوده است. آنچه این ماجرا را زیباتر و شگفت‌تر می‌نماید این است که گویی خود نیز گمنامی را دوست‌تر داشته است، زیرا بر خلاف رسم معمول عرب که مبارزان در هنگام ورود به میدان، خود را با اصل و نسب و ایل و تبار در رجزهایشان معرفی می‌کنند، او به جای این‌که به نام و نشان و قوم و قبیله‌اش بنازد، با افتخار فریاد می‌زند:
«اَمیری حسینٌ و نِعْمَ الامیر» من آنم که امیر و مولایم حسین علیه‌السلام است و چه نیک مولایی! او خود را ذره‌ای می‌داند که می‌خواهد در خورشید عاشورا محو شود.
پس بهتر آن دیدیم که ما هم به جای تاریخ‌نگاری یا داستان‌سرایی، بیش از آن‌که نام او را بجوییم نشان او را بگوییم. چرا که از «گاف» و «لام»که در نام گل هست، نمی‌توان هیچ گلی چید یا رنگ و بویی دید و شنید و همان‌گونه که عاشورا خود در مرز زمان و مکان نمی‌گنجد او هم از محدودهٔ یک اسم و یک جسم کوچک فراتر است. او تصویری نیست که بتوان آن را در چارچوب یک قاب زندانی کرد، بلکه آینه‌ای‌ست برای بی‌نهایت تصویر!


18 شهریور 1399 134 0

آه... با کربلا حسین چه کرد؟


دم مرگش به چشم خود دیدم
پدرم با سه یا حسین چه کرد

کمرم را شکست داغ پدر
داغ فرزند با حسین چه کرد؟

بعد عباس هیچ کس پرسید...؟
با غم بچه ها حسین چه کرد؟

آن همه درد را چه کرد حسین
آن همه درد را حسین چه کرد؟

سر از تن جدا! حسین چه گفت؟
تن بی دست و پا! حسین چه کرد؟

از بلندای تل زینبیه
زینب آن روز تا حسین چه کرد؟

با حسین آه... کربلا بد کرد
آه... با کربلا حسین چه کرد؟

بین گودال هم دعامان کرد
با همان یک دعا حسین چه کرد

با غریقان، بدون آب ببین
کشتی ناخدا حسین چه کرد


02 مهر 1397 2018 0

با عطش وارد شويد!

حضرت ِ عباسي آمد شعر، دستانش طلاست
چشم شيطان کور! حالم امشب از آن حال هاست!


با عطش وارد شويد! اينجا زمين علقمه است
مجلس لب تشنگان حضرت سقا به پاست


جمع بي‌پايان ما را نشمريد آمارها!
جمع ِ ما هر جور بشماريد هفتاد و دو تاست


جاي دنجي خواستي تا با خدا خلوت کني
اين حسينيه که گفته کمتر از غار حراست؟


اشک را بگذار تا جاري شود شور افکند
هرچه پيش آيد خوش آيد، اشک مهمان خداست


شانه خالي کرده‌ايم از کلّ يومٍ اشک و آه
گريه‌ي حرّي است اين شب گريه‌ها، اشکِ قضاست


اذن ميدان مي‌دهند اينجا به هرکس عاشق است
با رجزهاي ابالفضلي اگر آمد سزاست


هروله در هروله اين حلقه را چرخيده‌ايم
هاي! اي هاجر! بيا در اين حرم، اينجا صفاست


شورِ ما را مي‌زند هر تشنه کامي گوش کن!
حلقِ اسماعيل هم با العطش‌ها همصداست


ايها العشاق! آب آورده‌ام غسلي کنيد
شامِ عاشوراست امشب، مقصد بعدي مناست


خنده‌ي قربانيان پر کرده گوش خيمه را
من نفهميدم شب شادي است امشب يا عزاست؟!


گريه هاتان را بياميزيد با اين خنده‌ها
سفره‌ي اين شب‌نشينان تلخ و شيرينش شفاست


آب باشد مال دشمن، ما تيمم مي‌کنيم
آب‌هاي علقمه پابوسِ خاک کربلاست


ما اذان‌هامان اذانِ حضرتِ سجادي است
همهمه هر قدر هم باشد صداي ما رساست


أشهدُ أنَّ محمّد جدّ والاي من است
أشهد أنَّ علي إلّاي بعد از لافتاست


يک نفر از حلقه بيرون مي‌زند وقت نماز
سينه‌ي خود را سپر کرده مهياي بلاست


اي مکبّر! وقت کوتاه است، قد قامت بگو
صف کشيدند آسمان‌ها، پس علي اکبر کجاست؟


گفت قد... قامت... جوان‌ها گريه‌شان بالا گرفت
راستي! سجاده‌هاي ما همه از بورياست!


از علي اکبر مگو! مي‌پاشد از هم جمعمان
يک نفر اين سو پريشان، يک نفر آن سو رهاست


چاره‌ي اين جمع بي‌سامان فقط دستِ يکي است
نوحه‌خوان مي‌داند آن منجي خودِ صاحب لواست


گفت «عباس!»، آن طرف طفلي صدا زد «العطش!»
ناگهان برخاست مردي، گام‌هايش آشناست


مشک را بر دوش خود انداخت بسم الله گفت
زير لب يکريز مي‌گفت از من آقا آب خواست


حضرتِ عباسي از من ديگر اينجا را نپرس
آسمان‌ را از کمر انداختن آيا رواست؟ 



20 مهر 1395 5535 9

کعبه از آن سمت که برگشتی است


بغض مرا بار شتر می کنید
کوله ی عشق است که پر می کنید

می روی آن گونه که توفان کنی
آن چه نکرده است کسی آن کنی

بغض جدا ماندن اگر می گذاشت
هر قدم از رفتن تو گریه داشت

شیوه ی آواز سفر دشتی است
کعبه از آن سمت که برگشتی است

راه خدا جویی تان کج نشد
کرببلا هست اگر حج نشد



28 مهر 1394 1922 0

ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

حالا که به این ناحیه افتاده گذارم
رد می شوم از مرز، در آن خاک ببارم

رد می شوم از کوه و در و دشت، که با او
در یک شب بین الحرمین است قرارم

سرباز عراقی! به خدا خسته ام اما
هرقدر که آزار دهی، شکر گزارم

هرقدر که تفتیش کنی، مسأله ای نیست
بغضم که هزاران گره افتاده به کارم

در این چمدان های دل آشفته ی دلتنگ
چیزی به جز اندوه نمی شد بگذارم

سرباز عراقی! بگذاری نگذاری
ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

 



02 خرداد 1394 2847 2

سطر سطر ریل، امضا شد

زمستان بود و
نگاه ها را بخار گرفته
انگشتش را روی شیشه تکانی داد و
در یک آن
پایِ
سطر
سطرِ 
ریل
امضا شد
اما هیچ یک از ما نمی بیند
بر ابر چه نوشت
لطفا این فرم از خاطرات قیصر امین پور را برگردانید و
زوم کنید بر پنجره ی قطار
ها....
کربلا


23 آذر 1393 1890 0

در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

به نینوای حسین از "شفق" سلام برید
سلام خسته دلی را به آن امام برید

"ز تربت شهدا بوی سیب می آید"
مرا به یدن آن روضة السلام برید

شکسته بسته دعای من از اثر افتاد
خبر به حضرت مولا از این غلام برید

معاشران! دل من، جای مانده در حرمش
مرا دوباره به آن مسجدالحرام برید

در آن حریم که هفتاد رنگ، گل دارد
به خون نشسته نگاهی بنفشه فام برید

در آن حریم مقدس، دوباره شیعه شوید
به شهر نور رسیدید، فیض عام برید

اگر که علقمه در موج خیز اشک شماست
برای ساقی لب تشنه یک دو جام برید

به دست های علمدار کربلا سوگند
مرا دوباره به پابوس آن "مقام" برید

به یک اشاره ی او کارها درست شود
در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

زبان حال "شفق" شعر "شمس تبریز" است
"به روح های مقدس ز من پیام برید"



16 آذر 1393 1974 0

دشت ها تشنه اند و آبی نیست

ساعت درد ساعت بی درد
سمت دیروزهای من برگرد
 
سمت دیروزهای سرشاری
که عطش می چکید از لب مرد
 
مرد اما درختی از آتش
شعله ور در بهشت عشق و نبرد
 
مرد امّا پرنده ای از خاک
یله در آسمان آبی- زرد
 
زندگی تیر غیب شد بگذار
تا بگویم که با پرنده چه کرد
 
دشت ها تشنه اند و آبی نیست
آه از آن ابرهای کوه نورد


20 آبان 1393 1848 0

جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی

پیچیده در این دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی
 
یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی
 
کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است 
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی
 
این گل، گل صدبرگ، نه هفتاد و دو برگ است 
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی
 
پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی
 
گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال 
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی!


13 آبان 1393 1792 0

احساس می‌ کنی که زمین، آسمان شده ست

آن باد داغ‌ دیده دوباره وزان شده ست
این خاک زخم‌ خورده، پریشان از آن شده ست
 
آتش به عمر معرکه‌ گیران ماتمت!
انگار باز مرثیه ‌ی آب، نان شده ست
 
نامت چه کرده - مولا!- با بغض واژه ‌ها؟
کاین‌ گونه خون ز دیده ‌ی شعرم روان شده ست...
 
مبدأ: مدینه
مقصد: کوفه
مگر دلی
نامه نوشته، با دل تو هم ‌زبان شده ست؟
 
از: کوفیان
به: پور رسول خدا، حسین
- مولا بیا!
نه! کوفه مگر مهربان شده ست؟!
 
مولا میا! به غربت آیینه‌ ها قسم!
آه از غمی که شادی آهنگران شده ست!
 
حرکت... ادامه... کرب و بلا... چند آه بعد
احساس می‌ کنی که زمین، آسمان شده ست
 
ای نقطه! حرف! واژه! قلم! دل!... وضو بگیر!
روز دهم...
- امام شهیدان! اذان شده ست
 
قد قامتت بلند که: اینک نماز ظهر!
جمعی نگاه‌ دار تو ای راز سر به مهر!
 
آنک قیام خون خدا میر ماست این
 
- الله اکبر!
آری، تکبیر ماست این
چشمان او تلاوت آیات مکی‌اند
 
- الحمدُ...
شکر! - کرب و بلا !- میر ماست این
اکبر... رکوع... هان! به کمان‌دارها بگو
 
ای داغ بر جبین شما! تیر ماست این
بوی قیام می‌دهد این سجده، گوش کن...
 
- سبحان ربّی...
اشک نه! شمشیر ماست این
برخیز اگرچه تشنه...
 
- بحول ِ...
خدای من!
دریا شده فرات؟...
نه! تصویر ماست این
 
عباس را ببین چه قنوتی گرفته است...!
شمشیرشان کجاست؟ علم‌ گیر ماست این
 
تیر سه‌ شعبه نیست که از خیمه می‌رسد
شور دعای کودک بی شیر ماست این
 
ای نعل ‌های نو! همه تن در تشهّدیم
سر...
- السلامُ...
نیزه!...
تقدیر ماست این
 
بعد از نماز ظهر تو، «تعقیب»دیدنی است
هنگام عصر، بوی خوش سیب دیدنی است
 
...
 
روشن ‌ترین دمی که خدا آفرید بود
روزی که شب دوباره شبیهش ندید بود
 
لب تشنه بود قبله؛ عدو، دائم‌ الوضو
جز این از آن شقاوت کوفی بعید بود...
 
بعد از نماز ظهر وَ پیش از امام عصر
جانی که میهمان خدا شد «سعید»بود
 
جسمی پر از نشانه‌ ی ایمان و کفر داشت
رویش اگرچه سرخ، در آن دم سپید بود
 
بر دل - دلیر- آن‌ که از این دست، پا گذاشت
بر تن - فروتن- آن‌ که چنین خط کشید بود
 
«عَمرو بن قرظه» نیز در آشوب اشقیا
با عشق ایستاد... که او هم سعید بود
 
دلدار در تشهد و دل در شهادتین...
این واپسین ترنّم چندین شهید بود
 
راوی به کوری همه‌ ی تیرها نوشت:
چشم امام ، بدرقه ‌شان کرد تا بهشت


05 آبان 1393 2199 0

کربلايي و مبتلا داري، شهر عشقي برو بيا داري

گرچه باور نميکنم اما  مي روم کربلا خدا را شکر
 مردُم!آقاي مهربانم باز راه داده مرا خدا را شکر
 
کربلايي و مبتلا داري، شهر عشقي برو بيا داري
بر سر قدس و کعبه جا داري، با دو گنبد طلا خدا را شکر
 
گرچه دنيا چنين پر آشوب است، درکنار تو جاي ما خوب است
گوشه ي کشتي حسينيم و گوشه ي چشم ناخدا را شکر
 
اين که دل بي قرار عباس است، کار دل نيست کار عباس است
هر که پروردگار عباس است، اوست تنها خدا، خدا را شکر
 
بغض ها کينه ها عداوت ها، غصه ها ترس ها حسادت ها
فقط اينجا ميان هيئت ها، کرده ما را رها خدا را شکر
 
درد ما چيست؟ عاشقي، مستي، اي که دردمان دردها هستي!
اينکه لطفت نکرده تا حالا درد ما را دوا خدا را شکر


05 آبان 1393 1991 0

دست تو بسته باد ای غربت

ابتدا گریه انتها گریه
زندگی چیست؟ گریه تا گریه
 
آری آهنگ زندگی این است
ای خدا...گریه ای خدا...گریه
 
آه آیا کسی نمی پرسد
پس چرا زندگی چرا گریه
 
در فراز و نشیب غربت چیست
دست گیرِ شکسته پا، گریه
 
دست تو بسته باد ای غربت
پای تو خسته باد یا گریه!
 
زندگی مثل برق می گذرد
خواه با خنده خواه با گریه
 
ابر چشمم نمی کند دیگر
جز در آفاق کربلا گریه


24 مرداد 1393 600 0

عشق فرمود : بیایید، اطاعت کردیم

دل سپردیم به چشم تو  و  حرکت کردیم
بعدِ یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم
 
دست هامان همه خالی . . . نه ! پر از شعر و شرر
عشق فرمود : بیایید، اطاعت کردیم
 
خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک
اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم
 
گفته بودند که آرام قدم برداریم
ما دویدیم . . . ببخشید . . . جسارت کردیم
 
ایستادیم دمی پای در « باب الرّاس »
شمر را  – بعدِ سلامی به تو –لعنت کردیم
 
سهم مان در حرمت یکسره سرگردانی
بس که با قبله ی شش گوشه ، عبادت کردیم
 
تشنه بودیم دو بیتی بنویسیم برات
از غزلباری چشمان تو حیرت کردیم
 
هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد
واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم
 
همه با قافیه ی عشق ، مصیبت دارند
از تو گفتیم ، اگر ذکر مصیبت کردیم
 
وقت رفتن  که حرم ماند و کبوترهایش
بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم
 
و سری از سر افسوس به دیوار زدیم
و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم
 
تا قیامت بنویسیم برای تو کم است
ما که در سایه ی آن قامت ، اقامت کردیم
 
کاش می شد که بمانیم ؛ ضریحت در دست . . .
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم 


19 مرداد 1393 2260 1

تو خود نشاني محضي، تو خود دعاي مجسّم

شبي نشستم و گفتم دو خط دعا بنويسم

دعا به نيّت دفع قضا بلا بنويسم
 
ز همدلان سفر کرده ام سراغ بگيرم
به کوچه کوچه ي زلف تو نامه ها بنويسم
 
دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحيّر،
«کدام را ننويسم؟ کدام را بنويسم»1
 
هر آنچه را که نوشتم، مچاله کردم و گفتم
قلم دوباره بگيرم؛ از ابتدا بنويسم
 
دو قطره خون ز لبت در دوات تشنه ام افتاد
که من به ياد شهيدان کربلا بنويسم
 
صداي پاي قلم را شنيد کاغذ و گفتم
قلم به ليقه گذارم که بي صدا بنويسم
 
تو بي نشاني و کاغذ در انتظار رسيدن
که من نشاني کوي تو را کجا بنويسم
 
تو خود نشاني محضي، تو خود دعاي مجسّم
براي چون تو عزيزي، چرا، چرا بنويسم؟
 
 
1-مصرعی از فیاض لاهیجی


09 تیر 1393 813 0

به یاد چایی شیرین کربلایی ها...

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

به یاد چایی شیرین کربلایی ها
لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد



11 خرداد 1393 14641 4

بگو ببخشد، راننده ی بیابان را

باران اول

رسیده ام به تو اما گریستم تا تو
تمام فاصله را جاده را اتوبان را

نگاه من همه ی راه تا به تو برسد
کشانده است به دنبال خویش باران را

ولی نخواسته در بین راه سوزاندم
دل اهالی محروم چند استان را

بر آن سرم که کنار ضریح یاد کنم
ولو به قدر نگاهی تمام آنان را

نگاه های پر از حسرت کشاورزان
میان دشت تکان های دست چوپان را

و آن غریبه که در قهوه خانه ی سر راه...
همان که خم شد و بوسید تکه ی نان را

همان که نام تو را برد زیر لب وقتی
که روی میز غذا می گذاشت لیوان را

همان که گفت ببینم تو زائری؟ گفتم
خدا بخواهد... آهی کشید قلیان را

همان که گفت به آقا بگو غلط کردم
بگو ببخشد، راننده ی بیابان را

بگو از آنچه که می داند او پشیمانم
خودش نشان دهد ای کاش راه جبران را

چقدر بغض، چقدر آه با خود آوردم
و التماس دعاهای مرزداران را

خلاصه این که به قول رفیق شاعرمان
"چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را"


باران دوم

رسیده ام به تو حالا ولی نمی فهمم
دلیل خشکی این چشمه های جوشان را

چرا به داد دل من نمی رسد اشکم
بخوان برای نگاهم نماز باران را

ضریح نو شده در پس زمینه ای از اشک
سکوت کردم و زیبایی دوچندان را...

چه روزهای قشنگی که کربلایی کرد
ضریح تازه ی تو شهرهای ایران را

تو را گرفته در آغوش خویش شش گوشه
چنان که جلد طلاکوب، متن قرآن را

دوباره داغ دلم تازه شد کنار ضریح
خدا کند که بسازیم قبر پنهان را

برای حضرت زهرا ضریح می سازیم
و دست فرشچیان طرح می زند آن را

 



24 اردیبهشت 1393 6914 4

اي حرّ ِ دلم ! سريع تصميم بگير

از دور تو را ديده ، پسنديده امير
ساعات ِ خطيري شده ساعات اخير
دل دل نکن اينقدر ، زمان کوتاه است
اي حرّ ِ دلم ! سريع تصميم بگير






29 آبان 1391 2528 3

عاقبت این عشق هلاکم کند...

دشت پر از ناله و فریاد بود
سلسله بر گردن سجاد بود
فصل عزا آمد و دل غم گرفت
خیمه ی دل بوی محرم گرفت
زهره ی منظومه ی زهرا حسین
کشته ی افتاده به صحرا حسین
-
دست صبا زلف تو را شانه کرد
بر سر نی خنده ی مستانه کرد
چیست لب خشک و ترک خورده ات
چشمه ای از زخم نمک خورده ات
روشنی خلوت شبهای من
بوسه بزن بر تب لبهای من
-
تا زغم غربت تو تب کنم
یاد پریشانی زینب کنم
آه از آن لحظه که بر سینه ات
بوسه نشاندند لب تیرها
آه از آن لحظه که بر سینه ات
بوسه نشاندند لب تیرها
-
آه از آن لحظه که بر پیکرت
زخم کشیدند به شمشیرها
آه از آن لحظه که اصغر شکفت
در هدف چشم کمانگیر ها
آه از آن لحظه که سجاد شد
همنفس ناله زنجیر ها
-
قوم به حج رفته به حج رفته اند
بی تو در این بادیه کج رفته اند
کعبه تویی کعبه به جز سنگ نیست
آینه ای مثل تو بی رنگ نیست
آینه رهگذر صوفیان
سنگ نصیب گذر کوفیان
-
کوفه دم از مهر و وفا می زدند
شام تو را سنگ جفا می زدند
کوفه اگر آینه ات را شکست
شام از این واقعه طرفی نبست
کوفه اگر تیغ و تبرزین شود
شام اگر یکسره آذین شود
مرگ اگر اسب مرا زین کند
خون مرا تیغ تو تضمین کند
-
آتش پرهیز نبرّد مرا
تیغ اجل نیز نبرد مرا
بی سر و سامان توام یا حسین
دست به دامان تو ام یا حسین
جان علی سلسله بندم مکن
گردم از خاک بلندم مکن
-
عاقبت این عشق هلاکم کند
در گذر کوی تو خاکم کند
تربت تو بوی خدا می دهد
بوی حضور شهدا می دهد
مشعر حق عزم منا کرده ای
کعبه ی شش گوشه بنا کرده ای؟
-
تیر تنت را به مصاف آمدست
تیغ سرت را به طواف آمدست
چیست شفابخش دل ریش ما
مرهم زخم و غم و تشویش ما
چیست به جز یاد گل روی تو
سجده به محراب دو ابروی تو
-
بر سر نی زلف رها کرده ای؟
با جگر شیعه چه ها کرده ای
باز که هنگامه برانگیختی
بر جگر شیعه نمک ریختی
کو کفنی تا که بپوشم تنت
تاگیرم دامنه ی دامنت


26 آبان 1391 10957 3

مدّاحی از کناره ی منبر شروع کرد:

این بار بی مقدمه از سر شروع کرد
این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد

مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را
از جای بوسه های پیمبر شروع کرد

از تل دوید مرثیه قتلگاه را
از لا به لای نیزه و خنجر شروع کرد

از خط به خطّ مقتل گودال رد شد و
با گریه از اسیری خواهر شروع کرد

این جا چقدر چشم حرامی به خیمه هاست!
طاقت نداشت از خط دیگر شروع کرد

بر سر گرفت گوش عبا را و صیحه زد
از روضۀ ربودن معجر شروع کرد

برگشت، روضه را به تمامی دشت برد
از ارباً ارباً تن اکبر شروع کرد

لب تشنه بود خیره به لیوان نگاه کرد
از التهاب مشک برادر شروع کرد

هی دست را شبیه به یک گاهواره کرد
از لای لایِ مادر اصغر شروع کرد

تیر از گلوی کودک من در بیاورید!
هی خواند و گریه کرد و مکرر شروع کرد

غش کرد روضه خوان نفسش در شماره رفت
مدّاحی از کناره منبر شروع کرد:

ای تشنه لب حسین من ای بی کفن حسین!
دم را برای روضه مادر شروع کرد

یک کوچه وا کنید که زهرا رسیده است
مداح بی مقدمه از در شروع کرد

- هیزم می آورند حرم را خبر کنید-
این بیت را چه مرثیه آور شروع کرد

این شعر هم که قافیه هایش تمام شد
شاعر بدون واهمه از سر شروع کرد


 


25 آبان 1391 2946 2

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...


جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

ایستاده ست به تفسیر قیامت زینب
آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویم

خاک در خون خدا می شکفد، می بالد
آسمان غرق تماشاست بیا تا برویم

تیغ در معرکه می افتد و برمی خیزد
رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویم

از سراشیبی تردید اگر برگردیم
عرش زیر قدم ماست بیا تا برویم

دست عباس به خون خواهی آب آمده است
آتش معرکه پیداست بیا تا برویم

زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان
راه ما از دل دریاست بیا تا برویم

کاش ای کاش که دنیای عطش می فهمید
آب مهریه ی زهراست بیا تا برویم

چیزی از راه نمانده ست چرا برگردیم
آخر راه همین جاست بیا تا برویم

فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت
تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم


24 آبان 1391 6276 2
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها