ویژه نامه اشعار و آثار

قیصر امین پور

مرحوم دکتر قیصر امین پور، بزرگ شاعر معاصر و از جریان سازترین شاعران روزگار ماست. یاد و خاطره بسیاری از شعرهای ایشان در حافظه تاریخی مردم ایران ثبت شده است. اشعار او عمدتا در قالب غزل، رباعی، دوبیتی و شعر نو نیمایی سروده شده است. قیصر امین پور متولد 2 اردیبهشت 1338 در گتوند است و جامعه فرهنگی و هنری ایران در  8 آبان 1386 در خسارت از دست دادن ایشان به سوگ نشست.

شعر کوچه های خراسان تو را می شناسند/ قیصر امین پور

چشمه های خروشان ترا می شناسند
موجهای پریشان ترا می شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی جوابی
ریگ های بیابان ترا می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران ترا می شناسند

هم تو گلهای این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان ترا می شناسند

از نشابور با موجی از لا گذشتی
ای که امواج طوفان ترا می شناسند

بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن ترا می شناسند

گر چه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان ترا می شناسند

اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان ترا می شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند

670 0

شعر ناگهان چقدر زود، دیر می شود!/ قیصر امین پور

حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

3010 0

شعر روز مبادا/ قیصر امین پور

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو
روز مبادا است!

4448 0

شعر آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست/ قیصر امین پور

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

804 0

شعر ما همه اکبر لیلازادیم!/ قیصر امین پور

باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را می خواند:
اصغر پورحسین!
پاسخ آمد:
حاضر
قاسم هاشمیان!
پاسخ آمد:
حاضر
اکبر لیلازاد
....
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند:
اکبر لیلازاد!
...
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما، تنها
یک سبد لاله ی سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد، معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت!
همه پاسخ دادیم:
حاضر!
ما همه اکبر لیلازادیم!

5147 1

شعر شعری برای جنگ/ قیصر امین پور

می خواستم 
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست 
گفتم : 
باید زمین گذاشت قلمها را 
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ 
از لوله ی تفنگ بخوانم 
- با واژه ی فشنگ -

می خواستم 
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم - دزفول - 
دیدم که لفظ ناخوش موشک را 
باید به کار برد
اما 
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم 
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم 
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما 
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست 
اینجا 
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد 
تنها میان ساکت شبها 
بر خواب ناتمام جسدها
خفاش های وحشی دشمن 
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را 
با پرده های کور بپوشانیم 
اینجا
دیوار هم 
دیگر پناه پشت کسی نیست 
کاین گور دیگری است که استاده است 
در انتظار شب 
دیگر ستارگان را 
حتی 
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها 
شبگردهای دشمن ما باشند 
اینجا 
حتی 
از انفجار ماه تعجب نمی کنند 
اینجا 
تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند 
که شب 
چه قدر موقع منفوری است 
اما اگر ستاره زبان می داشت 
چه شعرها که از بد شب می گفت 
گویاتر از زبان من گنگ 
آری 
شب موقع بدی است 
هر شب تمام ما 
با چشم های زل زده می بینیم 
عفریت مرگ را 
کابوس آشنای شب کودکان شهر 
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا 
هر شام خامشانه به خود گفته ایم : 
شاید 
این شام ، شام آخر ما باشد 
اینجا 
هر شام خامشانه به خود گفته ایم : 
امشب 
در خانه های خاکی خواب آلود 
جیغ کدام مادر بیدار است 
که در گلو نیامده می خشکد ؟
اینجا 
گاهی سر بریده ی مردی را 
تنها 
باید ز بام دور بیاریم 
تا در میان گور بخوابانایم 
یا سنگ و خاک و آهن خونین را 
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم 
در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :
زن روی چرخ کوچک خیاطی 
خاموش مانده است 
اینجا سپور هر صبح 
خاکستر عزیز کسی را 
همراه می برد 
اینجا برای ماندن 
حتی هوا کم است 
اینجا خبر همیشه فراوان است 
اخبار بارهای گل و سنگ 
بر قلبهای کوچک 
در گورهای تنگ
اما 
من از درون سینه خبر دارم 
از خانه های خونین 
از قصه ی عروسک خون آلود 
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رویاهاست
- رویای کودکانه ی شیرین - 
از آن شب سیاه 
آن شب که در غبار 
مردی به روی جوی خیابان 
خم بود 
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت 
باور کنید 
من با دو چشم مات خودم دیدم 
که کودکی ز ترس خطر  تند می دوید 
اما سری نداشت 
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه 
سوی مزار کودک خود می برد 
چیزی درون سینه ی او کم بود ....
اما 
این شانه های گرد گرفته 
چه ساده و صبور 
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان 
هر چند 
بشکسته زانوان و کمرهاشان 
استاده اند فاتح و نستوه 
- بی هیچ خان و مان - 
در گوششان کلام امام است 
- فتوای استقامت و ایثار - 
بر دوششان درفش قیام است 
باری
این حرفهای داغ دلم را 
دیوار هم توان شنیدن نداشته است 
آیا تو را توان شنیدن هست ؟ 
دیوار !
دیوار سرد سنگی سیار !
آیا رواست مرده بمانی 
در بند آنکه زنده بمانی ؟ 
نه !
باید گلوی مادر خود را 
از بانگ رود رود بسوزانیم 
تا بانگ رود رود نخشکیده است 
باید سلاح تیز تری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...

435 0

شعر آبروی ده ما را بردند/ قیصر امین پور

 

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی  تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!


4082 1

شعر این روزها که می گذرد.../ قیصر امین پور

این روزها که می گذرد، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس، گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:
«تنها ورود گردن کج، ممنوع»
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد
و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

6457 1

شعر باري اگر دوباره درآيي .../ قیصر امین پور

 با ريگ‌هاي رهگذر در باد
با بوته‌هاي خار
در خيمه‌هاي خسته بخوانيد
در دشت‌هاي تشنه
با اهل هر قبيله بگوييد
لات و منات و عزي را
ديگر پاك و عزيز مداريد
اين ماه و مهر را مپرستيد
اينك ماهي دگر برآمد و خورشيد ديگري
آه اي امين آمنه ايمان!
باري اگر دوباره درآيي
روي تو را
خورشيدها چنان‌كه ببينند
گل‌هاي آفتاب‌پرست تو مي‌شوند
اي آتش هزاره زرتشت
از معبد دهان تو خاموش!
اي امي امين!
ميلاد تو ولادت انسان است
انسان راستين
آن شب چه رفت با تو، نمي‌دانم
شايد
خود نيز اين حديث نداني
با تو خدا به راز چه مي‌گفت؟
باري تو خود اگرنه خدا گونه‌اي بوده‌اي
يارايي كلام خدا را نداشتي!
گر بعثت تو سبب عصمت نبود
آنك چگونه عصمت را
تا موسم بلوغ نبوت رساندي؟
ميلاد تو اگرنه همان عصمت بود!
هان اي پرنده مهاجر
آنك پرنده‌اي كه به هجرت رفت
بي آن‌كه آشيانه تهي ماند
آن شب مشام خالي بستر
از بوي هجرت تن او پر بود
اما به جاي او
ايثار
زير عباي خوف و خطر خوابيد
تا چشم‌هاي خويش فرو بست
گفتي
آيينه تمام‌نماي خدا شكست!
آه اي يتيم آمنه ايمان!
دنيا يتيم آمدنت بود
دنيا يتيم رفتنت آمد!
خيل فرشتگان
با حسرتي ز پاكي جبرآلود
در اختيار پاك تو حيرانند
تو
اسطوره‌اي ز نسل خداياني؟
يا از تبار آدمياني؟
ترديد در تو نيست
در خويش بنگريم و ببينيم
آيا خود از قبيله انسانيم؟
در وقت هر نماز
من با خدا سخن ز تو بسيار گفته‌ام
بس مي‌كنم دگر كه تو را بايد
تنها همان خدا بسرايد


2743 1

شعر بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما/ قیصر امین پور

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه ی پیوندهای ما

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

شب و روز از تو می گوییم و می گویند، کاری کن
که «می بینم» بگیرد جای «می گویند»های ما

نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما

7729 0

شعر یادداشت های درد جاودانگی/ قیصر امین پور

پس کجاست؟
چند بار خرت و پرت های کیف باد کرده را
زیر و رو کنم؛
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسرکار
کارت های اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست؟
چندبار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم:
چند تا بلیط تا شده
چند تا اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوار و بار
صورت خرید جنس های خانگی...
پس کجاست؟
یادداشت های درد جاودانگی؟*


*اشاره به کتابی است از اونامونو فیلسوف، شاعر و نویسنده ی اسپانیایی که با قلم بهاء الدین خرمشاهی به همین نام ترجمه شده است.


2394 0

شعر دردهای پوستی کجا... درد دوستی کجا/ قیصر امین پور

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


1177 2

شعر این حنجره این باغ صدا را نفروشید/ قیصر امین پور

این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه ی راز خدا را نفروشید

سرمایه ی دل نیست به جز اشک و به جز آه
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید

در پیله ی پرواز به جز کرم نلولد
پروانه ی پرواز رها را نفروشید

 یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله ی سعی و صفا را نفروشید

 دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره ی دورنما را نفروشید


7118 0

شعر شعر خداحافظی ق/ قیصر امین پور

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم ...
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست


8325 2

شعر به تشییع زخم تو آمد بهار.../ قیصر امین پور

صدایی به رنگ صدای تو نیست
به جز عشق نامی برای تو نیست

شب و روز تصویر موعود من
در آیینه جز چشم های تو نیست

تن جاده از رفتنت جان گرفت
رگ راه جز رد پای تو نیست

مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکی و این خاک جای تو نیست

 به تشییع زخم تو آمد بهار
که جز سبز، رخت عزای تو نیست

 کسی کز پی اهل مرهم رود
دگر شیعه ی زخم های تو نیست

به آن زخم های مقدس قسم
که جز زخم، مرهم برای تو نیست


4641 3

شعر از خویش می روم که تو با خود بیاری ام/ قیصر امین پور

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خارخار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم درآیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا، بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام


5617 1

شعر کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد/ قیصر امین پور

 

روز عاشوراست

کربلا غوغاست

کربلا آن روز غوغا بود

عشق، تنها بود!

 

آتش سوز و عطش بر دشت می‌بارید

در هجوم بادهای سرخ

بوته‌های خار می‌لرزید

از عَرَق پیشانی خورشید، تَر می‌شد

 

دم به دم بر ریگهای داغ

سایه‌ها کوتاهتر می‌شد

سایه‌ها را اندک اندک

ریگهای تشنه می‌نوشید

زیر سوز آتش خورشید

آهن و فولاد می‌جوشید

 

دشت، غرق خنجر و دشنه

کودکان، در خیمه‌ها تشنه

آسمان غمگین، زمین خونین

هر طرف افتاده در میدان:

اسبهای زخمی و بی‌زین

نیزه و زوبین

 

شورِ محشر بود

نوبتِ یک یار دیگر بود

خطی از مرز افق تا دشت می‌آمد

خط سرخی در میان هر دو لشکر بود

آن طرف، انبوه دشمن

غرق در فولاد و آهن بود

این طرف، منظومۀ خورشید ِ روشن بود

 

این طرف، هفتاد سیّاره

بر مدارِ روشن منظومه می‌چرخید

دشمنان، بسیار

دوستان، اندک

این طرف، کم بود و تنها بود

این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود

 

شور ِ محشر بود

نوبت ِ یک یار دیگر بود

باز میدان از خودش پرسید:

« نوبتِ جولانِ اسبِ کیست؟»

 

دشت، ساکت بود

از میان آسمان خیمه های دوست

ناگهان رعدی گران برخاست

این صدای اوست!

این صدای آشنای اوست!

 

این صدا از ماست!

این صدای زادۀ زهراست:

« هست آیا یاوری ما را ؟»

 

باد با خود این صدا را برد

و صدای او به سقف آسمانها خورد

باز هم برگشت:

« هست آیا یاوری ما را ؟»

 

انعکاس این صدا تا دورترها رفت

تا دلِ فردا و آنسوتر ز فردا رفت

 

دشت، ساکت گشت

ناگهان هنگامه شد در دشت

باز هم سیّاره‌ای دیگر

از مدارِ روشنِ منظومه بیرون جست

کودکی از خیمه بیرون جست

 

کودکی شورِ خدا در سر

با صدایی گرم و روشن

گفت: « اینک من،

یاوری دیگر! »

 

آسمان، مات و زمین، حیران

چشمها از یکدگر پرسان:

« کودک و میدان؟! »

 

کار ِ کودک خنده و بازی است!

در دلِ این کودک اما شوق جانبازی است!

 

از گلوی خستۀ خورشید

باز در دشت آن صدای آشنا پیچید

 

گفت: « تو فرزند ِ آن مردی که لَختی پیش

خون او در قلب میدان ریخت ‍!

هدیه از سوی شما کافی است! »

 

کودک ما گفت:

« پای من در جست و جوی جای پای اوست!

راه را باید به پایان برد! »

 

پچ پچی در آسمان پیچید:

 

کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!

این زبانِ آتشین از کیست؟

او چه سودایی به سر دارد؟ »

 

و صدای آشنا پرسید:

« آی کودک! مادرت آیا خبر دارد؟ »

 

کودک ما گرم پاسخ داد:

« مادرم با دستهای خود

بر کمر، شمشیر پیکار ِ مرا بسته است! »

 

از زبانش آتشی در سینه‌ها افتاد

چشمها، آیینه‌هایی در میان آب

عکسِ یک کودک

مثل تصویری شکسته

در دلِ آیینه‌ها افتاد

 

بعد از آن چیزی نمی‌دیدم

خون ز چشمان زمین جوشید

چشمهای آسمان را هم

اشک همچون پرده‌ای پوشید

 

من پس از آن لحظه‌ها، تنها

کودکی دیدم

در میان گرد و خاک دشت

هر طرف می‌گشت

 

می‌خروشید و رَجَز می‌خواند:

« این منم، تیرِ شهابی روشن و شب سوز!

بر سپاه تیرگی پیروز!

سرورم خورشید، خورشید ِ جهان افروز!

برق تیغِ آبدارِ من

آتشی در خرمنِ دشمن! »

 

خواند و آنگه سوی دشمن راند

هر یک از مردان به میدان بلا می‌رفت

در رَجَزها چیزی از نام و نشان می‌گفت

چیزی از ایل و تبار و دودمان می‌گفت

او خودش را ذرّه‌ای می‌دید از خورشید

 

او خودش را در وجود آن صدای آشنا می‌دید

او خدا را در طنینِ آن صدا می‌دید!

 

گفت و همچون شیرمردان رفت

 

و زمین و آسمان دیدند:

کودکی تنها به میدان رفت

تاکنون در هر کجا پیران،

کودکان را درس می‌دادند

اینک این کودک،

در دل میدان به پیران درس می‌آموخت

 

چشمهایش را به آنسوی سپاهِ تیرگی می‌دوخت

سینه‌اش از تشنگی می‌سوخت

چشم او هر سو که می‌چرخید

در نگاهش جنگلی از نیزه می‌رویید

 

کودکی لب تشنه سوی دشمنان می‌رفت

با خودش تیغی ز برقِ آسمان می‌بُرد

کودکی تنها که تیغش بر زمین می‌خورد

کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!

در زمین کربلا با گامهای کودکانه

دانۀ مردانگی می‌کاشت

 

گر چه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!

 

کودک ما در میان صحنه تنها بود

آسمان، غرق تماشا بود

 

ابرها را آسمان از پیش ِ چشمِ خویش پس می‌زد

و زمین از خستگی در زیرِ پای او نفس می‌زد

آسمان بر طبل می‌کوبید

 

کودکی تنها به سوی دشمنان می‌راند

می‌خروشید و رَجَز می‌خواند

دستۀ شمشیر را در دست می‌چرخاند

 

در دل گرد و غبار دشت می‌چرخید

برق تیغش پارۀ خورشید!

شیهۀ اسبان به اوج آسمان می‌رفت

و چکاچاکِ بلند تیغها در دشت می‌پیچید

 

کودک ما، با دلِ صد مرد

تیغ را ناگه فرود آورد!

 

و سواران را ز روی زین

بر زمین انداخت

لرزه‌ای در قلب‌های آهنین انداخت...

 

من نمی‌دانم چه شد دیگر

بس که میدان خاک بر سر زد

بعد از آن چیزی نمی‌دیدم

در میان گرد و خاک دشت

 

مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد

پردۀ هفت آسمان افتاد

 

دشت، پر خون شد

عرش، گلگون شد

عشق، زد فریاد

آفتاب، از بامِ خود افتاد

شیونی در خیمه‌ها پیچید

 

بعد از آن، تنها خدا می‌دید

بعد از آن، تنها خدا می‌دید...

 

**

قصۀ آن کودک پیروز

سالها سینه به سینه گشته تا امروز

بوی خون او هنوز از بادها می‌آید

داستانش تا ابد در یاد می‌ماند

 

داستان کودکی تنها

که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!

 

خون او امروز در رگهای گل جاری است

خون او در نبض بیداری است

 

خون او در آسمان پیداست

خون او در سرخی رنگین کمان پیداست

 

این زمان، او را

در میان لاله‌های سرخ باید جُست

از میان خون پاک او در آن میدان

باغی از گُل رُست

 

روز عاشوراست

باغ گل، لب تشنه و تنهاست

عشق اما همچنان با ماست

 


2497 1

شعر تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم/ قیصر امین پور

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم*

در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم

دل در تب لبیک، تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم

بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زانرو که رقصی با تن بی سر نکردیم


*خوشه ای است که از «کویر» شهید شریعتی چیده ام.


4979 0

شعر باز هم اول مهر آمده بود / قیصر امین پور

باز هم اول مهر آمده بود

و معلم آرام

اسم ها را می خواند.

اصغر پورحسین!

پاسخ آمد: حاضر.

قاسم هاشمیان!

پاسخ آمد: حاضر.

اکبر لیلا زاد...

پاسخش را کسی از جمع نداد.

بار دیگر هم خواند:

اکبر لیلازاد!

پاسخش را کسی از جمع نداد

همه ساکت بودیم

جای او اینجا بود

اینک اما، تنها

یک سبد لاله ی سرخ

در کنار ما بود

لحظه ای بعد، معلم سبد گل را دید

شانه هایش لرزید

همه ساکت بودیم

ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم

گل فریاد شکفت!

همه پاسخ دادیم:

حاضر، ما همه اکبر لیلا زادیم


6533 4

شعر دریای درد کیست که در چاه می رود؟/ قیصر امین پور

این جزر و مدِ چیست که تا ماه می رود؟
دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده، به اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می رود.


5166 1

شعر به قول پرستو: بهار آمده!/ قیصر امین پور

چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد
به خود گفت: انگار من زنده ام!
دوباره شکفته است گل از گلم
ببین بوی گل می دهد خنده ام!

نوشتند چون حرف ناگفته ای
گل لاله را بر لب جویبار
چه شد؟ باز انگار آتش گرفت
همه گل به گل دامن سبزه زار

چنین گفت در گوش گل، غنچه ای:
نسیمی مرا قلقلک می دهد
زمین زیر پایم نفس می کشد
هوا بوی باد خنک می دهد

صدای نفس های نرم نسیم
به بازیگری گفت: اینک منم!
که با دست های نوازشگرم
گلی بر سر شاخه ها می زنم!

از این سوره ی سبز و آیات سرخ
کتاب زمین پر علامت شده
زمین گفت: شاید بهشت است این!
زمان گفت: گویا قیامت شده!

زمین فکر کرد: آسمانی شده
کبوتر گمان کرد: آبی شده
دل سنگ حس کرد: جاری شده
گل احساس کرد: آفتابی شده

به چشم زمین: برف ها آب شد!
به فکر کویر: آبشار آمده!
به ذهن کلاغان: زمستان گذشت!
به قول پرستو: بهار آمده!

16326 1

شعر اگر دل دلیل است، آورده ایم/ قیصر امین پور

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!

گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

4633 0

شعر برای تو ای روز اردیبهشتی.../ قیصر امین پور

 

چه اسفندها... آه!

چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند: این روزها می رسی

                                     از همین راه!

 


1943 0

شعر از خویش می روم که تو با خود بیاری ام/ قیصر امین پور

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست بر آری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل نگاه تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم : بیا , بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام

1460 0

شعر درد نام دیگر من است/ قیصر امین پور

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

3204 0

شعر لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست/ قیصر امین پور

لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست
لختی بخند، خنده ی گل زیباست

پیشانی ات تنفس یک صبح است
صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوترها
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی
از پشت شیشه ی دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن
ای آنکه ارتفاع تو دور از ماست

13720 4

شعر هم ديده هم نديده پسنديده ام تو را/ قیصر امین پور

با تيشه ی خيـــــــال تراشيده ام تو را
در هر بتی كه ساخته ام ديده ام تو را

از آسمــان بــه دامنــــم افتاده آفتاب؟
يا چون گل از بهشت خدا چيده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ
من از تمــــام گلهـــــــا بوييده ام تــــو را

رويای آشنای شب و روز عمــــر من!
در خوابهای كودكی ام ديده ام تو را

از هــــر نظر تــــــــو عين پسند دل منی
هم ديده، هم نديده، پسنديده ام تو را

زيباپرستیِ دل من بی دليل نيست
زيـــرا به اين دليل پرستيده ام تو را

با آنكه جـز سكوت جوابم نمی دهی
در هر سؤال از همه پرسيده ام تو را

از شعر و استعـــاره و تشبيه برتــــری
با هيچكس بجز تو نسنجيده ام تو را...

 

 

3189 1

شعر بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند/ قیصر امین پور

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زِ هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت، همه ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

6566 0

شعر قومی نشسته خیره به تصویر پنجره/ قیصر امین پور

در انتهای کوچه شب، زیر پنجره
قومی نشسته خیره به تصویر پنجره

این سوی شیشه، شیون باران و خشم باد
در پشت شیشه بغض گلوگیر پنجره

اصرار پشت پنجره ی گفتگو بس است
دستی برآوریم به تغییر پنجره

تا آنکه طرح پنجره ای نو در افکنیم
دیوار ماند و حسرت تصویر پنجره

ما خواب دیده ایم که دیوار شیشه ای است
اینک رسیده ایم به تعبیر پنجره

تا آفتاب را به غنیمت بیاوریم
یک ذره راه مانده به تسخیر پنجره

جز با کلید ناخن ما وا نمی شود
قفل بزرگ بسته به زنجیر پنجره

2614 0

شعر وقتی تو نیستی/ قیصر امین پور

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست


1668 0

شعر عشق خواهر من است، درد هم برادرم/ قیصر امین پور

این منم در آینه، یا تویی برابرم؟
ای ضمیر مشترک، ای خودِ فراترم!

در من این غریبه کیست؟ باورم نمی شود
خوب می شناسمت، در خودم که بنگرم

این تویی، خود تویی، در پسِ نقابِ من
ای مسیح مهربان، زیر نامِ قیصرم!

ای فزونتر از زمان، دورِ پادشاهی ام!
ای فراتر از زمین، مرزهای کشورم!

نقطه نقطه، خط به خط، صفحه صفحه، برگ برگ
خط رد پای توست، سطرسطر دفترم

قوم و خویش من همه از قبیله ی غم اند
عشق خواهر من است، درد هم برادرم

سالها دویده ام از پی خودم، ولی
تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم

در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف
گم شده چو کودکی در هوای مادرم

از هزار آینه تو به تو گذشته ام
می روم که خویش را با خودم بیاورم

با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟
باز می رسم به خود، از خودم که بگذرم؟

دیگران اگر که خوب، یا خدا نکرده بد
خوب، من چه کرده ام؟ شاعرم که شاعرم!

راستی چه کرده ام؟ شاعری که کار نیست
کار چیز دیگری است، من به فکر دیگرم!

4844 0

شعر رویای روشن/ قیصر امین پور

فرزندم!
رویای روشنت را
دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!
-حتی برادران عزیزت-
می ترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تو را
در چاه
شاید دوباره گرگ...
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش!
تا خواب یک ستاره دیگر
تعبیر خواب های تو را
روشن کند
ای کاش...!

2369 0

شعر «هست آیا یاوری ما را؟»/ قیصر امین پور

روز عاشوراست
کربلا غوغاست
کربلا آن روز غوغا بود
عشق، تنها بود!
آتشِ سوز و عطش بر دشت می بارید
در هجوم بادهای سرخ
بوته های خار می لرزید
از عَرَق پیشانی خورشید، تر می شد
دم به دم بر ریگ های داغ
سایه ها کوتاه تر می شد
سایه ها را اندک اندک
ریگ های تشنه می نوشید
زیر سوز آتش خورشید
آهن و فولاد می جوشید
دشت، غرق خنجر و دشنه
کودکان، در خیمه ها تشنه
آسمان غمگین، زمین خونین
هر طرف افتاده در میدان:
اسب های زخمی و بی زین
نیزه و زوبین*
شور محشر بود
نوبتِ یک یار دیگر بود
خطی از مرز افق تا دشت می آمد
خط سرخی در میان هر دو لشکر بود
آن طرف، انبوه دشمن
غرق در فولاد و آهن بود
این طرف، منظومه ی خورشیدِ روشن بود
این طرف، هفتاد سیاره
بر مدار روشن منظومه می چرخید
دشمنان، بسیار
دوستان، اندک
این طرف، کم بود و تنها بود
این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود
شور محشر بود
نوبت یک یار دیگر بود
باز میدان از خودش پرسید:
«نوبت جولانِ اسب کیست؟»
دشت، ساکت بود
از میان آسمان خیمه های دوست
ناگهان رعدی گران برخاست
این صدای اوست!
این صدای آشنای اوست!
این صدا از ماست!
این صدای زاده ی زهراست**
«هست آیا یاوری ما را؟»
باد با خود این صدا را برد
و صدای او به سقف آسمان ها خورد
باز هم برگشت:
«هست آیا یاوری ما را؟»
انعکاس این صدا تا دورترها رفت
تا دلِ فردا و آنسوتر ز فردا رفت
دشت، ساکت گشت
ناگهان هنگامه شد در دشت
باز هم سیّاره ای دیگر
از مدار روشنِ منظومه بیرون جست
کودکی از خیمه بیرون جست
کودکی شور خدا در سر
با صدایی گرم و روشن
گفت:«اینک من،
یاوری دیگر»
آسمان، مات و زمین، حیران
چشم ها از یکدگر پرسان:
«کودک و میدان؟»
کار کودک خنده و بازی است!
در دل این کودک اما شوق جانبازی است!
از گلوی خسته ی خورشید
باز در دشت آن صدای آشنا پیچید
گفت:«تو فرزند آن مردی که لَختی پیش
خون او در قلب میدان ریخت!
هدیه از سوی شما کافی است!»
کودک ما گفت:
«پای من در جستجوی جای پای اوست!
راه را باید به پایان برد!»
پچ پچی در آسمان پیچید:
«کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!
این زبان آتشین از کیست؟
او چه سودایی به سر دارد؟»
و صدای آشنا پرسید:
«ای کودک، مادرت آیا خبر دارد؟»
کودک ما گرم پاسخ داد:
«مادرم با دست های خود
بر کمر، شمشیر پیکار مرا بسته است!»
از زبانش آتشی در سینه ها افتاد
چشم ها، آیینه هایی در میان آب
عکسِ یک کودک
مثل تصویری شکسته
در دلِ آیینه ها افتاد
بعد از آن چیزی نمی دیدم
خون ز چشمان زمین جوشید
چشم های آسمان را هم
اشک همچون پرده ای پوشید
من پس از آن لحظه ها، تنها
کودکی دیدم
در میان گرد و خاک دشت
هر طرف می گشت
می خروشید و رَجَز می خواند:
«این منم، تیر شهابی روشن و شب سوز!
بر سپاه تیرگی پیروز!
سرورم خورشید، خورشید جهان افروز!
برقِ تیغ آبدار من
آتشی در خرمن دشمن»
خواند و آنگه سوی دشمن راند
هر یک از مردان به میدان بلا می رفت
در رجزها چیزی از نام و نشان می گفت
چیزی از ایل و تبار و دودمان می گفت
او خودش را ذره ای می دید از خورشید
او خودش را در وجود آن صدای آشنا می دید
او خدا را در طنینِ آن صدا می دید!
گفت و همچون شیر مردان رفت
و زمین و آسمان دیدند:
کودکی تنها به میدان رفت
تاکنون در هر کجا پیران،
کودکان را درس می دادند
اینک این کودک،
در دل میدان به پیران درس می آموخت
چشم هایش را به آن سوی سپاهِ تیرگی می دوخت
سینه اش از تشنگی می سوخت
چشم او هر سو که می چرخید
در نگاهش جنگلی از نیزه می رویید
کودکی لب تشنه سوی دشمنان می رفت
با خودش تیغی ز برقِ آسمان می برد
کودکی تنها که تیغش بر زمین می خورد
کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می زد!
در زمین کربلا با گام های کودکانه
دانه ی مردانگی می کاشت
گرچه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!
کودک ما در میان صحنه تنها بود
آسمان، غرق تماشا بود
ابرها را آسمان از پیشِ چشمِ خویش پس می زد
و زمین از خستگی در زیر پای او نفس می زد
آسمان بر طبل می کوبید
کودکی تنها به سوی دشمنان می راند
می خروشید و رجز می خواند
دسته ی شمشیر را در دست می چرخاند
در دل گرد و غبار دشت می چرخید
برق تیغش پاره ی خورشید!
شیهه ی اسبان به اوج آسمان می رفت
و چکاچاکِ ***بلند تیغ ها در دشت می پیچید
کودک ما، با دل صد مرد
تیغ را ناگه فرود آورد!
و سواران را ز روی زین
بر زمین انداخت
لرزه ای در قلب های آهنین انداخت
من نمی دانم چه شد دیگر
بس که میدان خاک بر سر زد
بعد از آن چیزی نمی دیدم
در میان گرد و خاک دشت
مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد
پرده ی هفت آسمان افتاد
دشت، پرخون شد
عرش، گلگون شد
عشق، زد فریاد
آفتاب، از بام خود افتاد
شیونی در خیمه ها پیچید
بعد از آن، تنها خدا می دید
بعد از آن، تنها خدا می دید
قصه ی آن کودک پیروز
سال ها سینه به سینه گشته تا امروز
بوی خون او هنوز از باد می آید
داستانش تا ابد در یاد می ماند
داستان کودکی تنها
که شمشیر بلندش کربلا را شخم می زد!
خون او امروز در رگ های گل جاری است
خون او در نبض بیداری است
خون او درآسمان پیداست
خون او در سرخی رنگین کمان پیداست
این زمان، او را
در میان لاله های سرخ باید جست
از میان خون پاک او در آن میدان
باغی از گل رُست
روز عاشوراست
باغِ گل، لب تشنه و تنهاست
عشق اما همچنان با ماست****



*نیزه ی کوچک
**زاده ی زهرا: منظور امام حسین(ع) است
***چکاچک: صدای به هم خوردن شمشیرها
**** اشاره: در کربلا حدود نُه یا ده کودک شهید شدند و اما نام و نشان این کودک به روشنی پیدا نیست.گفته اند که گویا نام او«عَمرو» و پسر« مسلم بن عوسجه» یا «حرث بن جناده» بوده است. آنچه این ماجرا را زیباتر و شگفت تر می نماید این است که گویی خود نیز گمنامی را دوست تر داشته است، زیرا بر خلاف رسم معمول عرب که مبارزان در هنگام ورود به میدان، خود را با اصل و نسب و ایل و تبار در رجزهایشان معرفی می کنند، او به جای اینکه به نام و نشان و قوم و قبیله اش بنازد، با افتخار فریاد می زند:
«اَمیری حسینٌ و نِعْمَ الامیر» من آنم که امیر و مولایم حسین(ع)است و چه نیک مولایی! او خود را ذره ای می داند که می خواهد در خورشید عاشورا محو شود.
پس بهتر آن دیدیم که ما هم به جای تاریخ نگاری یا داستان سرایی، بیش از آنکه نام او را بجوییم نشان او را بگوییم. چرا که از «گاف» و«لام»که در نام گل هست، نمی توان هیچ گلی چید یا رنگ و بویی دید و شنید و همان گونه که عاشورا خود در مرز زمان و مکان نمی گنجد او هم از محدوده ی یک اسم و یک جسم کوچک فراتر است. او تصویری نیست که بتوان آن را در چارچوب یک قاب زندانی کرد، بلکه آینه ای است برای بی نهایت تصویر!

2006 0

شعر آرزوی شما در آینده/ قیصر امین پور

صبح یک روز نوبهاری بود
روزی از روزهای اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز
جمع بودند دور هم، خوشحال

بچه ها گرم گفت و گو  بودند
باز هم در کلاس غوغا بود
هر یکی برگ کوچکی در دست
باز انگار زنگ انشا بود

تا معلم ز گرد راه رسید
گفت با چهره ای پر از خنده:
باز موضوع تازه ای داریم
«آرزوی شما در آینده»

شبنم از روی برگ گل برخاست
گفت:«می خواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم
ابر باشم، دوباره آب شوم»

دانه آرام بر زمین غلتید
رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت:«باغی بزرگ خواهم شد
تا ابد سبز سبز خواهم ماند»

غنچه هم گفت:«گرچه دلتنگم
مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ
گرم راز و نیاز خواهم شد»

جوجه گنجشک گفت:« می خواهم
فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم
در دل آسمان رها باشم»

جوجه ی کوچک پرستو گفت:
«کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم
باز پیغمبر بهار شوم»

جوجه های کبوتران گفتند:
«کاش می شد کنار هم باشیم
توی گلدسته های یک گنبد
روز و شب زائر حرم باشیم»

زنگ تفریح را که زنجره زد
باز هم در کلاس غوغا شد
هر یک از بچه ها به سویی رفت
و معلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین می گفت:
«آرزوهایتان چه رنگین است!
کاش روزی به کام خود برسید!
بچه ها، آرزوی من این است!»

7038 0

شعر زنده ای نبود و زندگی نبود/ قیصر امین پور

تو اگر نبودی ای درخت سبز
سبزه و گل و بهار هم نبود
این هوای خوب و سایه های خیس
در کنار جویبار هم نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز
شاخه ای نبود و لانه ای نبود
بر لب پرنده روی سیم برق
شوق خواندنِ ترانه ای نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز
زنده ای نبود و زندگی نبود
باد را بهانه ی وَزَندگی
مرغ را پر پرندگی نبود

رقص برگ های تو اگر نبود
یک نسیمِ ساده هم نمی وزید
میوه ی رسیده ای به دست ما
دست ما به میوه ای نمی رسید

تو اگر نبودی ای درخت سبز
شاعری بهار را نمی سرود
خط کش و مداد و میز و صندلی
دفتر و کتاب و شعر هم نبود

1629 0

شعر در دل زمین رازی مثل درد می پیچید/ قیصر امین پور

یک جوانه ی کوچک
در زیر خاک می خندید
در دل زمین رازی
مثل درد می پیچید

در دل زمین، غنچه
مثل راز، پنهان بود
رازهای سربسته
در دلش فراوان بود

باد، باد بازیگوش
مشت غنچه را وا کرد
راز خاک را در باغ
بوته بوته افشا کرد

کاشکی ورق می زد
باد، دفتر گل را
کاشکی کسی می خواند
راز چشم بلبل را

کاشکی کنار گل
چند لحظه می ماندیم
این کتاب زیبا را
صفحه صفحه می خواندیم

1809 0

شعر همیشه اول آن «چرا، چگونه، آیا»ست/ قیصر امین پور

معما:
پری برای پرواز
در آسمانِ باز است
پلی برای رفتن
به شهر رمز و راز است

دریچه ای است روشن
به سوی باغ خورشید
بدون او جهان چیست؟
شبِ سیاه تردید!

مسیر رفتن ما
به شهر آفتاب است
کسی که اهل آن نیست
همیشه غرق خواب است

اگرچه ساده و سهل
همیشه در دل ماست
ولی کلیدِ خوبی
برای مشکل است

راهنمایی:
همیشه چند و چونی
شروع این معمّاست
همیشه اول آن
«چرا، چگونه، آیا»ست

همیشه آخر آن
علامت کلید است
شبیه گردن غاز
که کودکی کشیده است

جواب:
جواب این معمّا
همیشه بر لب ماست
نوک زبان هر کس
کلید این معماست

اگر نپرسی آن را
جواب آن محال است
جواب این معمّا
همان خودِ «سوال» است

1526 0

شعر گفتی که سنگر ما در جبهه ی جنوب است/ قیصر امین پور

آن روز شیشه ها را
باران و برف می شست
من مشق می نوشتم
پروانه ظرف می شست

وقتی که نامه ات را
مادر برای ما خواند
باران پشت شیشه
آرام و بی صدا ماند

در آن نوشته بودی
حال تو خوبِ خوب است
گفتی که سنگر ما
در جبهه ی جنوب است

گفتی که ما همیشه
در سایه ی خداییم
گفتی که ما قرار است
این روزها بیاییم

از شوق سطر آخر
مادر بلند خندید
چشمان مهربانش
برقی زد و درخشید

یک قطره شبنم از گل
بر روی برگ غلتید
یک قطره روی شیشه
مثل تگرگ غلتید

یک قطره از دل من
بر روی دفتر افتاد
یک اتفاق ساده
در چشم مادر افتاد

باران پشت شیشه
آمد به خانه ی ما
آرام دست خود را
می زد به شانه ی ما

2367 0

شعر کنار نرده افتاد، دو گلدان ترک خورده/ قیصر امین پور

ببین بر پرده خشکیده
شقایق های پژمرده
کنار نرده افتاد
دو گلدان ترک خورده

فقط بال و پری خونین
به جا مانده است بر گنبد
فقط گهواره ای خالی
به دست باد می جنبد

گلوی حوض خشکیده
تمام ماهیان مرده
ببین، این دفتر پاره
همین دیروز خط خورده

ببین بر پشت بام، آن جا
سقوط بادباک را
ببین در های و هوی باد
سکوت آن عروسک را

برای این عروسک ها
در این شب های تنهایی
نمی خواند به غیر از باد
کسی آهنگ لالایی

2099 0

شعر برگ، آهنگ و آوای شعر است/ قیصر امین پور

ای که یک روز پرسیده بودی:
«لحظه ی شعر گفتن چگونه است؟»
گفتمت: «مثل لبخند گل ها!
حس گل در شکفتن چگونه است؟»

باز من گفته بودم برایت
باز امن تو پرسیده بودی
گفتمت:« مثل غم، مثل گریه!»
تو از این حرف خندیده بودی...

لحظه ی شعر گفتن، برایم
راستش را بخواهی عجیب است
مثل از شاخه افتادن سیب
ساده و سر به زیر و نجیب است

باغ سبز خدا در دل ماست
میوه ی باغ، شعر و ترانه
شعر هم مثل هر میوه دارد:
ریشه و ساقه و برگ و دانه

ریشه، احساس و فکر و خیالش
دانه، مضمون و معنای شعر است
ساقه، اندام و شکل و زبانش
برگ، آهنگ و آوای شعر است

با کمی مهربانی، کمی نور
می شکوفد پس از چند روزی
در دلِ خانه ها، در سبدها
می زند بر تو لبخند روزی

فصلِ سبزِ رسیدن چه خوب است!
میوه از شاخه چیدن چه خوب است!
از سر برگ ِگل با نسیمی
مثل شبنم چکیدن چه خوب است!

من که غیر از دلی ساده و صاف
در جهان هیچ چیزی ندارم
مثل آیینه گاهی دلم را
رو به روی شما می گذارم

دست های پر از خالی ام را
پیش روی همه می تکانم
چکه چکه تمام دلم را
در دلِ بچه ها می چکانم

1650 0

شعر گل به راز زندگی اشاره کرده است/ قیصر امین پور

غنچه با دل گرفته گفت:
«زندگی،
لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است.»
گل به خنده گفت:
«زندگی شکفتن است
با زبان سبز، راز گفتن است.»*
گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش می رسد...
تو چه فکر می کنی؟
راستی کدام یک درست گفته اند؟
من که فکر می کنم
گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن
بیش تر ز غنچه پاره کرده است!

 

*این درختانند هم چون خاکیان
دست ها برکرده سوی آسمان
با زبان سبز و با دست دراز
از ضمیر خاک می گویند راز(مولوی)

9832 0

شعر چرا مردم قفس را آفریدند؟/ قیصر امین پور

چرا مردم قفس را آفریدند؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند؟
چرا پروازها را پر شکستند؟
چرا آوازها را سر بریدند؟

پس از کشف قفس، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
کلاف لاله سردرگم فرو ماند
شکفتن در گلوی گل گره خورد

چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید؟

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟
چه شد آن آرزوهای بهاری؟
چرا در پشت میله خط خطی شد؟
صدای صاف آواز قناری؟

چرا لای کتابی، خشک کردند
برای یادگاری پیچکی را؟
به دفترهای خود سنجاق کردند
پر پروانه و سنجاقکی را؟

خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند

7332 0

شعر خانه ی جوجه ها رفت بر باد/ قیصر امین پور

روزی از روزگاران دیرین
روزهای خوش و خوب و شیرین

کفتری در حرم آشیان داشت
شوق پرواز در آسمان داشت

لانه اش در پناه درختان
در امان بود از باد و باران

در دل لانه مهر و صفا بود
جیک جیک خوش جوجه ها بود

لانه ای گرم و خوش، لانه ای سبز
سهم هر جوجه ای، دانه ای سبز

هر سحر مادر از لانه می رفت
در پی آب یا دانه می رفت

باز می آمد از راه هر بار
شاخه ی سبز زیتون به منقار

ناگهان کرکسی بال وا کرد
بر سر لانه چنگال وا کرد

سایه ای شوم بر لانه افتاد
خانه ی جوجه ها رفت بر باد

بال می زد به هر سو کبوتر
جوجه ها هم به دنبال مادر

گاه آواره ی کوه صحرا
گاه در شهر غمگین و تنها

گاه در پشت درهای بسته
بال می زد هراسان و خسته

خسته از جست و جوهای بسیار
برگ زیتون زردی به منقار

آن کبوتر ز یاران ما بود
رنگ بال و پرش آشنا بود

اینک آن مرغ، غمگین و تنهاست
باز آواره در دشت و صحراست

آن کبوتر که یار من و توست
خسته در انتظار من و توست

ما که مرغان دشت بلاییم
با غم یکدگر آشناییم

ما ز چنگال خونین نترسیم
از پر و بال خونین نترسیم

بال در بال هم فوج در فوج
پر بگیریم مستانه در اوج

تا نشانی ز طوفان بپرسیم
راه را از شهیدان بپرسیم

بال در بال هم پر بگیریم
آسمان را سراسر بگیریم

تاجی از نور روی سرما
قرص خورشید زیر پرما

تا که آن خانه را پس بگیریم
آشیان را ز کرکس بگیریم

مثل رگبار باران بباریم
خانه را سر به سر گل بکاریم

1834 0

شعر از آن پس گاو رفت و آهن آمد/ قیصر امین پور

زمین روستا بر خویش لرزید
صدای غرشی در کوچه پیچید
هوا بی ابر بود و آسمان صاف
ولی ناگاه گویی رعد غرید

صدای لرزش قلب زمین بود
که با آهنگِ آهن در طنین بود
صدای پای پولادین یک دیو
صدای پای دیوی آهنین بود

به پایش بره ای را سر بریدند
گلوی نازک گل را دریدند
ز بیم غرش پولاد و آهن
کبوترها ز بام خود پریدند

غباری از دل هر ذره برخاست
صدایی از گلوی بره برخاست
دلم تنگِ غروبِ روستا بود
طنین شیهه ای از دره برخاست

به ناگه بوی دود از خرمن آمد
صدای نعره ی گاوآهن آمد
دگر گاوآهن از یاد زمین رفت
از آن پس گاو رفت و آهن آمد

غبار گله های روستا مرد
صدای نازک زنگوله ها مرد
نی چوپان از آن پس ماند خاموش
طنین آن صدای آشنا مرد

نمی خندد دگر در باغ ها گل
نمی خواند خروس سرخ کاکل
تمام خانه ها از یاد بردند
هجوم گوسفندان را به آغل

چرا این اتفاق شوم افتاد؟
که خرمن های ما را داد بر باد؟
خروس روستامان رفت در خواب؟
و یا بانگ اذان را برد از یاد؟

اگر این روستا را دوست داریم
بیا بار دگر دستی بر آریم
زمین در انتظار بذر نور است
بیا در روستا گندم بکاریم

دمیده از افق هر گوشه خورشید
به روی دوشمان رهْ توشه خورشید
اگر ما دانه ای گندم بکاریم
بروید از زمین صد خوشه خورشید

1900 0

شعر مردی از شرق برخاست/ قیصر امین پور

شب، شبی بیکران بود
دفتر آسمان پاره پاره
برگ ها زرد و تیره
فصل، فصل خزان بود
هر ستاره
حرف خط خورده ای تار
در دل صفحه ی آسمان بود
گرچه گاهی شهابی
مشق های شب آسمان را
زود خط می زد و محو می شد
باز در آن هوای مه آلود
پاک کن هایی از ابر تیره
خط خورشید را پاک می کرد
ناگهان نوری از شرق تابید
خون خورشید
آتشی در شفق زد
مردی از شرق برخاست
آسمان را ورق زد

3128 0

شعر حاصل مدرسه منهای چهار/ قیصر امین پور

فصل گل بود و بهار
فصل پرنقش و نگار
باد بی رحم خزان
ناگهان از سر دیوار، پرید
و بر این باغ وزید
بهترین گل ها را
از دل باغچه ی مدرسه چید
چارگل، چار شهید
همه ی مدرسه ی ما غم بود
چار تا غنچه ی سرخ
در دل باغچه ی ما کم بود
من به خود می گفتم:
باید این مسئله را حل بکنیم!
حاصل مدرسه منهای چهار
می شود: مدرسه منهای هزار
می شود: مدرسه منهای بهار
باید این مسئله را حل بکنیم
من به دنبال قلم می گشتم
پدرم نیز به دنبال تفنگش می گشت

3468 0

شعر مثل رود بود، پاک و بی ریا/ قیصر امین پور

پر ز جوشش و سرود
مثل رود بود
پاک و بی ریا
مثل بوریای مسجدی
در میان راه
ساده و صمیمی و نجیب
مثل کلبه ای غریب
در کنار روستا
سبز و سربلند و خوب
مثل جنگل شمال
مثل نخلی از جنوب
گرم و مهربان
مثل آفتاب بود
جاری و زلال و صاف
مثل آب بود
رودی از ترانه و حماسه بود
ساده و خلاصه بود
شعر ناب بود
تازه بود و مختصر
مثل یک خبر
مثل یک خیال
مثل خواب بود
مثل یک جوانه در بهار
سر زد و دمید
مثل یک پرنده در غبار
پر زد و پرید

1622 0

شعر تو از فهمیده ها فهمیده بودی؟/ قیصر امین پور

تو همچون غنچه های چیده بودی
که در پرپر شدن خندیده بودی
مگر راز حیات جاودان را
تو از فهمیده ها فهمیده بودی؟

1960 0

شعر نسیم بر سر گلدسته ها اذان می گفت/ قیصر امین پور

نسیم دهکده آهنگی آشنا می زد
هزار نغمه ز موسیقی خدا می زد

سپیده خرمنی از نقره و طلا می برد
که رنگ های سحر را به هم بیامیزد

نشاط، در رگِ هر کوچه می دوید چو خون
به شوق صبح دگر، نبضِ روستا می زد

نسیم بر سر گلدسته ها اذان می گفت
خروس دهکده خورشید را صدا می زد

صدای ساعت زنگوله در فضا پیچید
برای مدرسه ها زنگ صبح را می زد

1645 0

شعر باز آمد بوی ماه مدرسه/ قیصر امین پور

باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماهِ مهر، ماه مهربان
بوی خورشید پگاهِ مدرسه

از میان کوچه های خستگی
می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها
اشتیاقی در نگاهِ مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط
خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید
از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید
سرخ، بر تخته سیاه مدرسه

8347 3

شعر راهِ بالا رفتن، مشکل و پیچان است/ قیصر امین پور

صبح در دامن کوه
ناتوان و خسته
رو به بالا رفتیم
یک به یک آهسته

وقت بالا رفتن
همه با ناخن و چنگ
می خزیدیم آرام
بر سر صخره و سنگ

از سر قله ولی
همگی چابک و شاد
تا سرازیر شدیم
می دویدیم چو باد

راهِ بالا رفتن
مشکل و پیچان است
و سرازیر شدن
مثل آب آسان است

2455 0

شعر پس پدر کی ز جبهه می آید؟/ قیصر امین پور

«پس پدر کی ز جبهه می آید؟»
باز کودک ز مادرش پرسید
گفت مادر به کودکش که«بهار،
غنچه ها و شکوفه ها که رسید»

باز کودک ز مادرش پرسید:
«کی بهار و شکوفه می آیند؟»
گفت مادر که« هر زمان در باغ
غنچه ها لب به خنده بگشایند»

روز دیگر سراغ باغچه رفت
کودک ما به جست و جوی بهار
دید لب بسته است غنچه هنوز
بر لب غنچه نیست بوی بهار

گفت:« ای غنچه های خوب، چرا
لبتان را ز خنده می بندید؟
زودتر بشکفید و باز شوید
آی گل ها، چرا نمی خندید؟»

گاه با غنچه ها سخن می گفت
گاه خواهش ز غنچه ها می کرد
گاه گلبرگ غنچه ای را نرم
با سر انگشت خویش وا می کرد

2394 1

شعر باغ ها بهار شد ز بوی باد/ قیصر امین پور

تا تو ای بهار تازه آمدی
سروهای سرفراز آمدند
مثل رودخانه های پرخروش
عاشقان به پیشواز آمدند

دسته دسته گل شکفت در زمین
باغ ها بهار شد ز بوی باد
آسمان برای چشم روشنی
آفتاب را به دشت هدیه داد

1728 0

شعر در قفس، دریا نمی گنجد/ قیصر امین پور

دامن دریای بی ساحل
بیکران  و موج در موج است
موج، همچون بال مرغابی
گاه پایین، گاه در اوج است

دم به دم در پهنه ی دریا
موج، شکلی تازه می گیرد
یک نفر با خط کشی کوچک
موج را اندازه می گیرد

از پی هر موج، سرگردان
روز و شب بیهوده می تازد
تا بریزد موج دریا را
در قفس هایی که می سازد

در قفس، دریا نمی گنجد
زانکه کار موج پرواز است
ما همان دریای آزادیم
دشمن ما آن قفس ساز است

2635 0

شعر که گل را داد دستور دمیدن؟/ قیصر امین پور

که بود از دور آمد بار دیگر؟
که از نو سبز شد صحرا سراسر
به زیر سقف باز آمد پرستو
به روی بام باز آمد کبوتر

درختان جامه های نو خریدند
لباس کهنه ی خود را دریدند
که بود از دور گل ها را صدا کرد
که از خواب زمستانی پریدند؟

که گل را داد دستور دمیدن؟
به آهو داد فرمان رمیدن؟
درخت میوه دور از دسترس بود
که داده شاخه را درس خمیدن؟

که بود از دور آمد؟ آشنا بود
طنین گام هایش بی صدا بود
کتابِ سبز برگ و گل به دستش
رسولی از رسولان خدا بود

چه فصلی؟ فصل گلگون بهار است
رگِ گل ها پر از خون بهار است
زمین خفته را بیدار کردن
نخستین اصل قانون بهار است

846 0

شعر قطره ی تنها چرا بی رنگ ماند؟/ قیصر امین پور

آبی دریا به رنگ آسمان
قطره ها بی رنگ و از دریا جداست
قطره ی تنها چرا بی رنگ ماند؟
رنگ دریاهای آبی از کجاست؟

قطره ی تنها به دور از قطره ها
با خود آهنگ جدایی می زند
قطره هایی را که با هم می روند
آسمان رنگ خدایی می زند

این «من» و «تو» حاصل تفریق ماست
پس تو هم با من بیا تا ما شویم
حاصل جمع تمام قطره ها
می شود دریا، بیا دریا شویم

5269 0

شعر کوچه پُر از عابر است بر لب آنها سلام/ قیصر امین پور

لک لک شاد و سفید
می گذرد با شتاب
می نگرد لحظه ای
عکس خودش را در آب

جنگلی از روی خاک
سر زده تا آفتاب
جنگل وارونه نیز
سبز شده زیر آب

در دل کوه و کمر
پیچ و خم دره ها
طعم علف های سبز
در دهن برّه ها

سر زده از سنگِ سرد
آتش آلاله ها
بر سرِ هر صخره ای
بازی بزغاله ها

خسته نفس می زند
اسب نجیب کَهَر
یال پریشان او
دستِ نسیم سحر

بوی خوش کاهگِل
می وزد از پشت بام
کوچه پر از عابر است
بر لب آنها سلام

منظره ی رو به رو
منظره ای آشناست
منظره ی دهکده
دهکده ی خوب ماست

دهکده ی ما ولی
در دل یک قاب بود
باز به خود آمدم
این همه در خواب بود

983 0

شعر مثل چشمه، مثل رود/ قیصر امین پور

لحظه های زندگی
مثل چشمه مثل رود
گاه می جوشد ز سنگ
گاه می خواند سرود

سر به ساحل می زند
موج شط زندگی
لحظه ها چون نقطه ها
روی خط زندگی

می رود هر دم به پیش
کاروان لحظه ها
مقصد این کاروان
جاده ای بی انتها

لحظه های زندگی
چون قطاری در عبور
ایستگاه این قطار
بین تاریکی و نور

گاه در راهی سیاه
گاه روی خط نور
گاه نزدیک خدا
گاه از او دورِ دور

20595 6

شعر دست ها پل می زنند بین دل ها و خدا/ قیصر امین پور

چشمه ها در زمزمه
رودها در شست و شو
موج ها در همهمه
جوی ها در جستجو

باغ در حال قیام
کوه در حال رکوع
آفتاب و ماهتاب
در غروب و در طلوع

سنگ، پیشانی به خاک
ابر، سر بر آسمان
مثل گنبد خم شده
قامت رنگین کمان

ابر در حال سفر
آسمان غرق سکوت
بر سر گلدسته ها
بال مرغان در قنوت

کاسه ی شبنم به دست
لاله می گیرد وضو
بیدها گرم نماز
بادها در های و هو

سرو سر خم می کند
غنچه لب وا می کند
در میان شاخه ها
باد غوغا می کند

شاخه ها گل می کنند
لحظه ی سبز دعا
دست ها پل می زنند
بین دل ها و خدا

1085 0

شعر دلم خون است، از این می نویسم/ قیصر امین پور

نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است، می دانی برادر
دلم خون است، از این می نویسم

1915 0

شعر شگفتا آب را با آب شوییم؟/ قیصر امین پور

شهیدان را به نوری ناب شوییم
درون چشمه مهتاب شوییم
شهیدان همچو آب چشمه پاکند
شگفتا آب را با آب شوییم؟

1342 0

شعر مبادا روی لاله پا گذاریم/ قیصر امین پور

مبادا خویشتن را واگذاریم
امام خویش را تنها گذاریم
ز خون هر شهیدی لاله ای رست
مبادا روی لاله پا گذاریم

3453 0

شعر چنین پُر موج، پیشانی چرا شد/ قیصر امین پور

دو چشمم ابر بارانی چرا شد
دلم دریای طوفانی چرا شد
ز جزر و مد غم در دیده و دل
چنین پُر موج، پیشانی چرا شد

1133 0

شعر ندارم خفتن از دیروز و امروز/ قیصر امین پور

شدم تر دامن از دیروز و امروز
ندارم خفتن از دیروز و امروز
همه ترسند از فردا، شگفتا
که می ترسم من از دیروز و امروز*


*الهی همه از روز پسین ترسند و عبدالله از روز پیشین(خواجه عبدالله انصاری)

1118 0

شعر دگر این دل سر ماندن ندارد/ قیصر امین پور

دگر این دل سر ماندن ندارد
هوای در قفس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیا دلم سوخت
که دیگر بار، سوزاندن ندارد

1516 0

شعر تلخ است سکوت، گفتگویی بکنیم/ قیصر امین پور

برخیز به خون دل وضویی بکنیم
در آب ترانه شستشویی بکنیم
عمر اندک و فرصت خموشی بسیار
تلخ است سکوت، گفتگویی بکنیم

2311 0

شعر صبح از سفر سخت زمان می آید/ قیصر امین پور

صبح از سفر سخت زمان می آید
زآنسوی زمین و آسمان می آید
شب را به فراسوی زمین رانده به خشم
صبحی که نفس نفس زنان می آید

2207 0

شعر پروانه بی پریم و بی پرواییم/ قیصر امین پور

اسطوره ی بی بال پریدن ماییم
پروانه ی بی پریم و بی پرواییم
«لا» گوی خدایان و «بلی» گوی خدا
ماییم که در حجم زمان تنهاییم

1492 1

شعر کم می نشویم از آنکه اقیانوسیم/ قیصر امین پور

ما دشمن آه و آوخ و افسوسیم
با شوق، لبان مرگ را می بوسیم
دریا دریا، اگر ز ما برگیرند
کم می نشویم از آنکه اقیانوسیم

1241 0

شعر در خواب شبی شهابی پیدا کردم/ قیصر امین پور

در خواب شبی شهابی پیدا کردم
در رقص سراب، آب پیدا کردم
این دفتر پُر ترانه را هم روزی
در کوچه ی آفتاب پیدا کردم

1250 0

شعر این دل به کدام واژه گویم چون شد؟/ قیصر امین پور

این دل به کدام واژه گویم چون شد؟
کز پرده برون و پرده دیگرگون شد
بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد

1268 0

شعر او رشک سپیده در سحرخیزی بود/ قیصر امین پور

او رشک سپیده در سحرخیزی بود
همپای نسیم در دلاویزی بود
هرچند که سبز بود از شاخه فتاد
این رسم کدام برگ پاییزی بود؟

3469 0

شعر از خون تو این کتاب شیرازه گرفت/ قیصر امین پور

جان تو دوباره جامه ای تازه گرفت
از خون تو این کتاب شیرازه گرفت
پیراهن تازه ی تو را می باید
با قامت آفتاب اندازه گرفت

771 0

شعر ای جوشش خون گرمتان شهر آشوب/ قیصر امین پور

ای ناب ترین معانی واژه ی خوب
ای جوشش خون گرمتان شهر آشوب
کس در سفر کدام منظومه شنید
یک روز کند هزار خورشید غروب؟

967 0

شعر تا چند به چون و چند می پردازی؟/ قیصر امین پور

ای عقل که وامانده ی صدها رازی
تا چند به چون و چند می پردازی؟
یاران سفر عشق به پایان بردند
تو مرد نِه ای، هنوز در آغازی

819 0

شعر آرامش تو طعنه به طوفان می زد/ قیصر امین پور

حسن تو کنایه ای به کنعان می زد
در نای تو نبض عید قربان می زد
دریای دلت ساحل اطمینان بود
آرامش تو طعنه به طوفان می زد

1554 0

شعر سوگند که خون او نخواهد خفتن/ قیصر امین پور

کس راز حیات او نداند گفتن
بایست زبان به کام خود بنهفتن
هر چند میان خون خود خفت ولی
سوگند که خون او نخواهد خفتن

689 0

شعر بوسیدن آفتاب کاری است شگفت/ قیصر امین پور

نوشیدن نورِ ناب، کاری است شگفت
این پرسش را جواب، کاری است شگفت
تو گونه ی یک شهید را بوسیدی؟
بوسیدن آفتاب کاری است شگفت

1615 0

شعر سر دوست ندارد آنکه دارد سرِ دوست/ قیصر امین پور

آن مرغ که پر زند به بام و در دوست
خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
«این نکته نوشته اند بر دفتر عشق
سر دوست ندارد آنکه دارد سرِ دوست»*


*هر دل که طواف کرد گرد در عشق/ هم خسته شود در آخر از خنجر عشق
این نکته نوشته ایم بر دفتر عشق/ سر دوست ندارد آنکه دارد سر عشق(منسوب به خواجه عبدالله انصاری)

2586 0

شعر ای عشق، سری به خانه ما نزدی/ قیصر امین پور

دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیری است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق، سری به خانه ما نزدی

2747 0

شعر ای مرگ، تو را چو آب خواهم نوشید/ قیصر امین پور

پیراهنی از شتاب خواهم پوشید
دیدار تو را به شوق خواهم کوشید
گر آتش صد هزار دوزخ باشی
ای مرگ، تو را چو آب خواهم نوشید

778 0

شعر ای کاش تو را نشانه ای می گفتم/ قیصر امین پور

ای کاش تو را نشانه ای می گفتم
از آتش دل زبانه ای می گفتم
یک روز به واژه هایی از جنس عدم
ای کاش تو را ترانه ای می گفتم

675 0

شعر این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا/ قیصر امین پور

عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا
یک ماه تمام میهمانت بودیم
یک روز به مهمانی این خانه بیا

1222 0

شعر همسایه آفتاب بر خاک افتاد/ قیصر امین پور

برخیز که روح آب بر خاک افتاد
آن راکب خونْ رکاب بر خاک افتاد
چشمان شفق به سوگ، خون می گرید
همسایه آفتاب بر خاک افتاد

739 0

شعر قلبش گل آفتابگردان خداست/ قیصر امین پور

مردی که طلایه دار مردان خداست
از طایفه ی نور نوردان خداست
قطبی که در مدار چشم او قبله نماست
قلبش گل آفتابگردان خداست

6963 0

شعر همبازی کودکِ یتیمی غم شد/ قیصر امین پور

امشب سر مهربان نخلی خم شد
مهتاب گرفت، شهر در ماتم شد
در خانه ی دور، بیوه ای شیون کرد
همبازی کودکِ یتیمی غم شد

879 0

شعر در وقت عروج، مرکبش بود نماز/ قیصر امین پور

ایمان و امان و مذهبش بود نماز
در وقت عروج، مرکبش بود نماز
هنگام که هنگامه ی آن کار رسید
چون بوسه میان دو لبش بود نماز*


*قُتِلَ علیٌ فی المِحراب و الصَّلاةُ بَینَ شَفَتَیْهِ(جبران خلیل جبران)

1457 0

شعر ای در همه جا، کجاست پس خانه ی تو؟/ قیصر امین پور

ای صاحب عشق و عقل دیوانه ی تو
حیران تو آشنا و بیگانه ی تو
دیدار تو را همه نشانی دادند
ای در همه جا، کجاست پس خانه ی تو؟

1025 0

شعر همْ صحبتی تو در جهان ما را بس/ قیصر امین پور

از عمر دو روزی گذران ما را بس
یک لحظه ی وصل عاشقان ما را بس
هر چند دعای ما اجابت نشود
همْ صحبتی تو در جهان ما را بس

890 0

شعر جز راه دل از هیچ رهی، ره به تو نیست/ قیصر امین پور

آنسان که تویی هیچ کس آگه به تو نیست
راهی ز فراز عقل کوته به تو نیست
هر چند تو را هزار ره باشد، لیک
جز راه دل از هیچ رهی، ره به تو نیست

1195 0

شعر بیا به خانه ی آلاله ها سری بزنیم/ قیصر امین پور

بیا به خانه ی آلاله ها سری بزنیم
ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم

به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم
سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم

شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم
اگرچه وا نکند، دست کم دری بزنیم

تمام حجم قفس را شناختیم، بس است
بیا به تجربه به در آسمان پری بزنیم

به اشک خویش بشوییم آسمان ها را
ز خون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم

اگرچه نیت خوبی است زیستن اما
خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم

5129 0

شعر ای وای اگر ز پای نشینیم، وای ما/ قیصر امین پور

آغاز شد حماسه ی بی انتهای ما
پیچید در زمانه طنین صدای ما

آنک نگاه کن که ز خون نقش بسته است
بر اوج قله های خطر جای پای ما

ماندند همرهان همه در وادی نخست
جز سایه ها نماند کسی در قفای ما

ما رو به آفتاب سفر می کنیم و بس
زینروی در قفاست همه سایه های ما

دردا و حسرتا که ز بیگانه هم ربود
در این میانه گوی ستم، آشنای ما

بنگر چگونه عاطفه از دست می رود
ای وای اگر ز پای نشینیم، وای ما

1401 0

شعر به اصل نسخه ی قاموس خود رجوع کنیم/ قیصر امین پور

بیا که حادثه ی عشق را شروع کنیم
ز شرق زخمی دل ناگهان طلوع کنیم

برای تنگی دل حجم شب وسیع تر است
بیا شبانه به درگاه او خشوع کنیم

دو دست آبی از این آستین فرا ببریم
فروتنانه در آن آستان خضوع کنیم

برای یافتن معنی صریح حضور
به اصل نسخه ی قاموس خود رجوع کنیم

960 0

شعر بر دل خون من دمی، دیده نظر نمی کند/ قیصر امین پور

بر دل خون من دمی، دیده نظر نمی کند
بر لب خشک من نَمی، دیده ی تر نمی کند

سوخت ز عشقش این جگر، نیست مرا ز خود خبر
آهن و آتشم دگر، هیچ اثر نمی کند

گرده ی باد زین من، کینه خصم دین من
سینه آهنین من فکر سپر نمی کند

خون گلوی عاشقان، آب وضوی عاشقان
زآنکه به کوی عاشقان، عقل گذر نمی کند

بیهوده نیست عاشقی، وای که چیست عاشقی
بی خبری است عاشقی، عشق خبر نمی کند

جمله زبان و بی سخن، سوز چو شمع و دم مزن
جز به درون خویشتن، شمع سفر نمی کند

2485 0

شعر دوباره بوی صدای بلال می آید/ قیصر امین پور

ز جاده های خطر بوی یال می آید
کسی از آن سوی مرز محال می آید

صدای کیست؟ خدایا درست می شنوم؟
دوباره بوی صدای بلال می آید

ز بس فرشته به تشییع لاله آمد و رفت
صدای مبهم برخورد بال می آید

مپرس از دل خود «لاله ها چرا رفتند»
که بوی کافری از این سوال می آید

بیا و راست بگو، چیست مذهبت ای عشق
که خون لاله به چشمت حلال می آید

به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم
که بوی سبزترین فصل سال می آید

1037 0

شعر محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید/ قیصر امین پور

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفس های عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

1503 0

شعر هوای ناحیه ما همیشه بارانی است/ قیصر امین پور

دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است
هوای ناحیه ما همیشه بارانی است

دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است

مهار عقده ی آتشفشان خاموشم
گدازه های دلم دردهای پنهانی است

صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
درون سینه ی من انفجار زندانی است

تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
سخاوتی، که دلم خواهشی بیابانی است!

1998 0

شعر دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست/ قیصر امین پور

می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم، زبان دلم نیست
گفتم:
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله ی تفنگ بخوانم
با واژه ی فشنگ
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم-دزفول-
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
هر چند ناتمام
گفتم:
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شب ها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاش های وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا
حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا
تنها ستارگان
از برج های فاصله می بینند
که شب چقدر موقع منفوری است
اما اگر ستاره زبان می داشت
چه شعرها که از بد شب می گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری
شب موقع بدی است
هر شب تمام ما
با چشم های زل زده می بینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم:
شاید
این شام، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم:
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد؟
اینجا
گاهی
سر بریده ی مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانیم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاک گِل شده می بینیم:
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گِل و سنگ
بر قلب های کوچک
در گورهای تنگ
اما
من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصه ی عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رؤیاهاست
رؤیای کودکانه ی شیرین
از آن شب سیاه
آن شب که در غبار
مردی به روی جوی خیابان
خم بود
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
چیزی درون سینه او کم بود...
اما این شانه های گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان
هرچند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
بی هیچ خان و مان
در گوششان کلام امام است
فتوای استقامت و ایثار
بر دوششان درفش قیام است
باری
این حرف های داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست؟
دیوار!
دیوار سرد و سنگی سیار!
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی؟
نه!
باید گلوی مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم*
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیزتری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...


*«رود» یعنی فرزند، در بعضی از نواحی جنوب، مادران در مرگ فرزندانشان «رود، رود» می گویند

1687 0

شعر این ابتدای سبزی او بود/ قیصر امین پور

این سبز سرخ کیست؟
این سبز سرخ چیست که می کارید؟
این زن که بود
که بانگ «خوانگریو»* محلی را
از یاد برده بود
با گردنی بلندتر از حادثه
بالاتر از تمام زنان ایستاده بود
و با دلی وسیع تر از حوصله
در ازدحام و همهمه «کِل»** می زد؟
این مادر که بود که می خندید؟
وقتی که لحظه، لحظه ی رفتن بود
آن سبز، با سخاوت خورشید
بخشید هر چه داشت
جز آن لباس سبز
و نقش آن کلام الهی را
رهْتوشه ی شهید همین بس:
یک جامه، یک کلام
تصویری از امام
او را چنان که خواست
با آن لباس سبز بکارید
تا چون همیشه سبز بماند
تا چون همیشه سبز بخواند
او را
وقتی که کاشتند
هم سبز بود هم سرخ
آنگاه
که یار بی قرار
آرام در حضور خدا آسود
هر چند سرخ سرخ به خاک افتاد
اما
این ابتدای سبزی او بود...


*خوانگریو: مرکب از دو کلمه خواندن و گریستن ، ابیات محلی است که معمولا زنان در سوگواری می خوانند و می گریند
**کِل زدن: کِلی لی لی... آوایی که زنان محلی معمولا در عروسی سر می دهند

1211 0

شعر از چشم هر شهید یک قطره اشک شوق بگیرید/ قیصر امین پور

یاران به آفتاب بگویید:
صد پاره شو، هزار ستاره
تا ذره، ذره، ذره بسازیم
بر بامی از بلند شهادت
تندیسی از عروج
آب از وضوی دست شهیدان بیاورید
یا
از چشم هر شهید
یک قطره اشک شوق بگیرید
یک قطره اشتیاق زیارت
فواره ای ز نور بکارید
قلبی از آینه، دلی از دریا
و گردنی بلند
از آبشار پاک تواضع
یا از غرور محض بسازید
از آستین روشن موسی
دستی به رسم وام بگیرید
دستاری از امام بیارید
باری به دست نازک اشراق
از عشق پیکری بتراشید
از جنس یک تهاجم عریان
در دستش استخوان
با دست دیگرش
زیتونی از سپیده بکارید
اندازه از قیام بگیرید
بر قامتش که جامه بدوزید
رختی ز جنس شال خدا بر تنش کنید
آبی تر از سپید
اسرار پایداری او را
زان یار سربلند بپرسید*
از آیه، آیه، آیه ی ایمان
وز سوره سوره ی صبر
از نام او نشانه بگیرید
شاید توان مجسمه ای ساخت
از جنس استقامت خالص
ای لحظه ها چنین مگریزید
تا عمری از همیشه بسازیم
جان مرا بگیر خدایا
تا شاید این تجسم شیرین
جانی مگر دوباره بگیرد
جانی مگر دوباره بگیریم


*حافظ: گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند/ جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

1241 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها