تنها تو، ای اباذر! تنها تو مانده ای

ای آخرین ستاره به فردا! تو مانده ای
خورشید ناپدید شد، اما تو مانده ای

مُردند غازیان یمین و یسارمان
سردار خسته ی شبِ هیجا! تو مانده ای

«السابقون» مصادره شد، کاخ سبز شد
تنها تو، ای اباذر! تنها تو مانده ای

ما گم نمی شویم که سکان به دست توست
ای ناخدای عرصه ی دریا! تو مانده ای

ما هم جگر به گوشه ی دندان گرفته ایم
زیرا تو -ای شریفِ شکیبا!- تو مانده ای

پایین نگاه می کنم و جمله رفته اند
رو می کنم به جانب بالا: تو مانده ای

تعظیم می کنم به بلندای حضرتت
آری، برای عرض تولّا تو مانده ای

تنها تویی و ما به جماعت نشسته ایم
مشکور نیست سعی فرادا، تو مانده ای

ما مانده ایم و معرکه، ما مانده ایم و تیغ
الاّ همین بهانه که: آقا! تو مانده ای


08 مرداد 1391 2105 0

بر عرشه ایستاده است پیری که ناخدا شد

شب آخرین خبر بود، خورشید مبتدا شد
تشویش سایه ها را تقدیرِ انزوا شد

دریا نمی خروشید، صبر سپیده سر رفت
شب بی ستاره می سوخت، بابی به صبح واشد

خواب ستاره ها را تعبیر صبح کردند
صبحی که ابتدا بود، صبحی که انتها شد

مردان دورمانده دستی به هم رساندند
در خویش خفتگان را بر خاستن عصا شد

گفتند: زودهنگام، گفتند: بی سرانجام
گفتند: غیر ممکن، گفتند، منتها شد

خاکی که بر دو کتفش ابلیس بوسه می زد
در خویش زیر و رو گشت، آیینه ی خدا شد

تقدیر سایه ها بود در دخمه ها خزیدن
شب آخرین مفر بود، خورشید مقتدا شد

شاه و وزیر دزدان آغاز داستان بود
جمهوری شهیدان پایان ماجرا شد

سوی ستاره پیداست، سکّان هنوز برجاست
بر عرشه ایستاده است پیری که ناخدا شد

ای کاش بار دیگر این جاده باز می شد
آن سان که پیش از این بود، آن سان که با شما شد

ای کاش بار دیگر «یا مرگ یا خمینی»
تا باز می سرودیم: شب رفت و روشنا شد

ای کاش بار دیگر آن مشت ها بیایند
تا جغدها نگویند این صبح هم فنا شد


08 مرداد 1391 799 0

ما قهرمانِ داستانِ خون و شمشیریم

جنگ است، فرزندانِ آرش! تیر بردارید
جنگ است، تیر از قبضه ی تکبیر بردارید

بار سفر بر دوش ما افتاد، برخیزید
بر جا عصایی مانده از آن پیر، بردارید

در جاده ها، آنان که برگشتند می گویند
بوی حرامی می وزد، شمشیر بردارید

ای بیدهای سر به زیرِ باغِ خواب آلود!
از سرگذشت سروها تأثیر بردارید

ما قهرمانِ داستانِ خون و شمشیریم
آیینه های رو به رو! تصویر بردارید

بار دگر خون از زمین بر آسمان پاشید
باری، محرّم می رسد، زنجیر بردارید
 

08 مرداد 1391 74 0

نه، این درخت پر از زخم، خم نخواهد شد

هنوز ماتم زن های خون جگر شده را
هنوز داغ پدرهای بی پسر شده را

کسی نبرده ز خاطر کسی نخواهد برد
ز یاد، خاطره باغ شعله ور شده را

کسی نبرده ز خاطر، نه صبح رفتن را
نه عصرهای به دلواپسی به سر شده را

نه آهِ مانده بر آیینه های کهنه شهر
نه داغ های هر آیینه تازه تر شده را

جنازه ها که می آمد هنوز یادم هست
جنازه های جوان، کوچه های تر شده را..

نه، این درخت پر از زخم، خم نخواهد شد
خبر برید دو سه شاخه تبر شده را!


30 تیر 1391 2914 0

بخند ای تمام من، دمی برای خاطرم

هنوز مثل آرزو نشسته در برابرم
کسی که داغ رفتنش شکست پشت باورم

در آن غروب پر غمی که آفتاب رفته بود
چه سایه های مبهمی گذشت از برابرم

مرا که فتنه ی قضا، مرا که پنجه ی قدر
شکسته پای خاطرم در این سرا بر آن سرم؛

که بی تو ای تمام لحظه های خسته ی دلم
مباد زندگی مرا که لحظه ای به سر برم

تمام هستی ام -دلم- به خاطرت گریستم
بخند ای تمام من، دمی برای خاطرم

به مرگ دردناک خود، همیشه گریه می کنم
نشسته جغد زندگی به شانه های باورم

11 تیر 1391 1470 0

خرقه پوشان به وجود تو مباهات کنند

خرقه پوشان به وجود تو مباهات کنند
ذکر خیر تو در آن سوی سماوات کنند

پارسایانِ سفرکرده به آفاق شهود
در نسیم صلوات تو مناجات کنند

پیش آیینه ی پیشانی تو هر شب و روز
ماه و خورشید تقاضای ملاقات کنند

پی به یک غمزه ی اشراقی چشمت نبرند
گرچه صد مرحله تحصیل اشارات کنند

بعد از این، حکمتیان نیز به سر فصل حیات
عشق را با نفس سبز تو اثبات کنند

قدسیان چون ز تماشای تو فارغ گردند
عطر انفاس تو را هدیه و سوغات کنند

بعد از این شرط نخستین سلوک این باشد
که خط سیر نگاه تو مراعات کنند

04 تیر 1391 2485 0

دلم شد چراغانی چشم تو

هلا، روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو

به مهمان شراب عطش می دهد
شگفت است مهمانی چشم تو

بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو

پر از مثنوی های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو

تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو

دلم نیمه شب ها قدم می زند
در آفاق بارانی چشم تو

شفا می دهد آشکارا به دل
اشارات پنهانی چشم تو

هلا توشه ی راه دریادلان
مفاهیم طوفانی چشم تو

مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو

از این پس مرید نگاه تو اَم
به آیات قرآنی چشم تو

28 خرداد 1391 1386 1

کسی باز غم را صدا می زند

کسی باز غم را صدا می زند
دلم را به موج بلا می زند

می آشوبدم تا که عصیان کنم
که این واژه ها را پریشان کنم

من امشب پُر از ناله پردازی ام
عزادار صیّاد شیرازی ام

عزادار آن مرد سنگرنشین
غرورآفرین، مرد فتح المبین

امیری که در رزم پاینده بود
دل پاکش از عشق آکنده بود

کجا رفتی ای آسمانی ترین
خدایی ترین، جاودانی ترین

تو را روح کارون صدا می زند
تو را غرب کشور دعا می کند

چه کردی عزیزم که با یک کلام
تو را عشق حاجت روا می کند

تو ای آهنین مرد فصل خطر
شهادت به تو دین ادا می کند

ندانست دشمن که پرواز تو
چنین محشری را به پا می کند

تو را جبهه امشب صدا می کند
تو را از دل و جان دعا می کند

هنوز آید از جبهه فریاد تو
دل شهر، خونین شد از یاد تو

برآشفت غم دامن اشک را
کسی شعله زد خرمن اشک را

اجابت کنیم آتش کوه را
بخوانیم یک شروه اندوه را

به تابوت تو بوسه زد آفتاب
فروغ فروزنده ی انقلاب

که رهبر کنارت به غم تکیه کرد
غریبانه در رفتنت گریه کرد

ز چشمان تو سادگی می چکید
دلت در ولای علی می تپید

تو را فتنه هر چند در هم شکست
ستم از چنین فتنه طرفی نبست

به عشق ولایت دلت تازه بود
شهادت دری نو به رویت گشود

اگر چه ز داغت نباید شکست
مرا غربت عشق خواهد شکست

بسیجی ترین ها، علی غیرتان!
مبادا که غفلت شود کارتان!

مبادا علی(ع) باز تنها شود
که باز ابن ملجم مهیا شود

25 خرداد 1391 884 0

نماند عطر کلام تو در انحصار زمان محبوس

نه، مرگ حادثه بود، اما، برای من، نه که اقیانوس
که مرگ منزل تقدیر است برای خواندن یک ققنوس

کنار بستر تو تا صبح، ستاره ها همه چرخیدند
و چرخ...چرخ...زمین چرخید شمارش رقمی معکوس

و صبح بوی قیامت داشت وَ طعم تلخ هراسیدن
و بوی مضمحل تردید و طعم سوخته ی افسوس

به انتشار نفس هایت نسیم ها همه کوشیدند
نماند عطر کلام تو در انحصار زمان محبوس

و قرن، قرن تو شد ای مرد! و عالم از نَفست پر شد
و داشت نام تو را تمثیل وَ کرد چشم تو را فانوس!

25 خرداد 1391 973 0

تیغ صبح برکشید! تیغ سرخ انقلاب

بچه های عطر و نور، بچه های انقلاب!
فصل فصل عمرتان پُر ز لحظه های ناب!

یادتان هنوز هست موج موج تیرگی
خواب تلخ زندگی زیر سایه ی حباب

نه غرور و عزّتی، نه بهار رغبتی
می گذشت سال و ماه، روزهای پر شتاب

این طرف حضور فقر، آن طرف بلور قصر
این سیاه، آن سفید؛ سخت بود انتخاب

دست های فتنه خیز، در بسیط خاک بود
داس یا تب هراس یا عقوبت و عذاب

شعله می زد از گلو بغض های سرکشی:
«ما کجای عالمیم؟» یک سوال بی جواب!

ناگهان پیام عشق، بین ما ظهور کرد
گفت: خستگان شب، تشنگان آفتاب!

رخت صبر بر کنید وقت سرفرازی است
تیغ صبح برکشید! تیغ سرخ انقلاب

گرچه حس نمی کنند دوستان ناسپاس
راز صبح آرزو، درد شام التهاب

روی کوچه می کشید طرح سبز عشق را
دست های گرم عشق، لرزه های اضطراب

زندگی جوانه زد روی شاخه ی امید
رنگ تازه ای گرفت درس و دفتر و کتاب

گوشه گوشه ی زمین از گلوی لاله ها
بانگ می زند وطن: زنده باد انقلاب!

24 خرداد 1391 728 0

خمینی دگری بر کسی که پنهان نیست

زبان به مدح گشودن اگر چه آسان نیست
تو راست آن همه خوبی که جای کتمان نیست

ز عطر نام تو بوی بهشت می آید
خمینی دگری بر کسی که پنهان نیست

شهید زنده ای و روح جاری اخلاص
کسی چنان که تو، هم پایه ی شهیدان نیست

سزاست این که چنین تشنه ی کلام تو ام
که هیچ باغچه ای بی نیاز باران نیست

ولایت تو همان عشق خاندان «علی» است
ز سعی از تو سرودن دلم پشیمان نیست!

24 خرداد 1391 887 0

هفت آسمان راه است تا فهمیدن تو

ای آفتابی که زمین شد مدفن تو
هفت آسمان راه است تا فهمیدن تو

هفت آسمان راه است تا درک نگاهت
راه است تا مفهوم چشم روشن تو

از تو چه باید گفت ای روح خدایی
از تو چه...وقتی محو شد در او «من» تو

قلبی جوان در سینه ی تو در تپش بود
حس کرد این را سال ها پیراهن تو

دل را به اوج آسمان ها برد روحت
روحت نشد هرگز زمین گیر تن تو

در راه تو ای آفتاب سبز ماندیم
در سایه ی ماهیم بعد از رفتن تو

21 خرداد 1391 1313 0
صفحه 6 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  بعدی   انتها