دفتر شعر

آبرو...

«این شمع رو ببین! داره آبروش می‌ریزه»

نگار. سه ساله…
 


07 تیر 1398 370 0

انتظار

من همه ش منتظرم که شهید بشم

فاطمه. 5 ساله


07 تیر 1398 408 0

...

من فهمیده م که بوس جای دردو خوب می کنه

دختر/ 5 ساله


07 تیر 1398 309 0

اتفاق بد

یک پاک کن قرمز خواب های ما رو پاک کرد
چه اتفاق بدی!

کاش یک پاکن آبی داشتیم...


امیرعلی اسلامی/ ۴سالگی


07 تیر 1398 238 0

...

مامان وقتی باهات حرف می زنم محبتم بهت سفت می شه

غلامرضا/ 5 ساله
 


07 تیر 1398 310 0

خدا سخن می گفت

خدا سخن می گفت
فرشته ها دستمال انسان را می شستند

فاطمه طوبایی/ ۴ ساله
 


07 تیر 1398 225 0

خاک نرم...

… ولی فکر کنم خاکی که مامانها ازش درست شدن نرمتره!

(محمدامین،هفت ساله)
 


07 تیر 1398 384 0

بالن آرزوها

مامان بالن آرزو ها تا کجا باید بالا بره تا آرزوم براورده بشه؟

(محمدطاها 8ساله)
 


07 تیر 1398 824 0

خدای مهربون

من رفتم سر کار، خدای مهربونو دیدم
خدای مهربون آبی بود

پسر/ دو سال و نیمه


07 تیر 1398 295 0

شعر خواند و در صدایش "دوستت دارم" شکست...

آمد و چون خواب پیش چشم های من نشست
دست هایم را گرفت آن آرزوی دوردست

با نگاهی بغض هایم را در آغوشش گرفت
شعر خواند و در صدایش "دوستت دارم" شکست...

هم به خنده خواند : آخر دور ما هم می رسد
هم به گریه گفت : دلگیرم از این دنیای پست

"عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست"

زیر لب این بیت حافظ را برایم خواند و بعد...
چشم هایش را که در من خیره بود آرام بست

خواستم از خستگی هایم بگویم پیش او
آمدم لب وا کنم دیدم که او هم خسته است...


06 تیر 1398 646 0

پیوند درخت سیب و آهم

پیوند درخت سیب و آهم
من دختر اولین گناهم

چشمم که به چشم عشق افتاد
انداخت کسی به اشتباهم

آتش شده برق چشم هایش
افتاده به چادر سیاهم

تا خانه ی دل هزار راه است
من کولی هر هزار راهم

آواره ی کوه و دشت یک روز
یک روز خراب خانقاهم

از کفر رسیده ام به ایمان
الا هوی بعد لا اله ام

هر جای جهان که باشی ای عشق
آن جاست همیشه قبله گاهم


06 تیر 1398 598 0

به شور گریه های عاشقانه در حرم قسم


به اشک های ریخته ، به چشم های نم قسم
نمی روی تو از دلم ، نمی روی ..‌به غم قسم

اگر که عاشقانه است یا پر از بهانه است
فقط تو را نوشته ام، به حرمت قلم قسم

دخیل هر‌چه‌ بسته ام به عشقِ چشم های توست
به شور گریه های عاشقانه در حرم قسم

هوای من! تمام لحظه های دوری از تو را
نفس نفس شمرده ام، به دم، به بازدم قسم

خدا مرا برای تو انار آفریده است
به دانه دانهٔ غمی که هست در دلم قسم
 


06 تیر 1398 868 0

ای نقشه ای که روی دیواری...

شکر خدا یک لقمه نان در سفره دارم
می چرخد این جا آسیاب روزگارم
 
می چرخد اما در دلم غم خانه کرده
لبخند هم دیگر نمی آید به کارم

این روزها جز درد چیزی همدمم نیست
دردی که دورم کرده از یار و دیارم

نبضت چرا کند است ای دردت به جانم؟
رنگت چرا زرد است ای باغ و بهارم؟

شرمنده ام از اینکه غیر از زخم هایم
چیزی ندارم تا که در خاکت بکارم

یک روز می آید که آبادت ببینم
یک روز می آید ...هنوز امیدوارم

ای نقشه ای که روی دیواری..برایت
اندازه ی یک عمر غربت حرف دارم...


06 تیر 1398 614 0

شمعی که از بس گریه کرده رو به پایان است

مثل همیشه پنجره سردرگریبان است
از لابه لای پرده نور ماه لرزان است

شب در حیاط خانه ی همسایه خوابیده
تنها صدای گربه ای در گوش ایوان است

میز غذایی منتظر، شامی که یخ کرده
شمعی که از بس گریه کرده رو به پایان است

لم داده حالا بر زمین پیراهنی خسته
افتاده از پا لنگه جورابی که مردانه ست

مردی که پشتش را به زن کرده ست خوابیده
زن باز در آغوش تنهاییش مهمان است


06 تیر 1398 459 0

سپیدهای پیاده... سیاه های سواره...

بلای دیگری از آسمان به خانه اش افتاد
و باز بار غمی تازه روی شانه اش افتاد

شکست در گذر سنگ های کینه، چراغش
دوباره قرعه به تاریکی زمانه اش افتاد

سپیدهای پیاده... سیاه های سواره...
و شطّ رنج، خروشان، به رودخانه اش افتاد

بهار بود و خزان سر رسید با تبر و داس
غم زمانه به جانِ دلِ جوانه اش افتاد

چقدر یک شبه غم دید، مثل فاخته ای که
گذار وحشی بازی به آشیانه اش افتاد

غیور و سخت چنان ایستاد سرو تناور
که دست باد کم آورد و تازیانه اش افتاد

به عزم و صبر مَثَل شد، شبیه قصه ی موری
که  در مسیر، به تکرار، بار دانه اش افتاد
::
نشست شعر بخواند کسی... که موشکی آمد...
و از دهن غزل گرم عاشقانه اش افتاد...


06 تیر 1398 490 0

خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدی...

گرچه دور خانه ام صدها نگهبان داشتم
باز با غم رفت و آمد های پنهان داشتم

گرچه تنها حربه ام اشک است حالا ، یک زمان_
در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم..

از همان روزی که آدم سیب را از من گرفت
پا به پایش در دل تاریخ جریان داشتم

عشق با من بود لیلاوار یا سودابه وار
خوب و بد.. اما به احساس خود ایمان داشتم

داستانم هفت خوان رستم دستان نشد
من ولی اندازه ی سهم خودم خوان داشتم

باز هم دلخوش به این بودم که بادی می وزد
قدر موهایم اگر روز پریشان داشتم..

خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدی
چند وقتی بود خیلی حس باران داشتم..


06 تیر 1398 926 0

وقتی پرنده نباشی

وقتی پرنده نباشی
پروازت
از آلومینیوم به آسفالت ختم می شود!


06 تیر 1398 387 0

ماشین ها در تاریکی پارک شده اند...

مهمانی تمام شده
اما مهمانان
همچنان در حیاط ایستاده اند
هیچ کس دوست ندارد به تنهایی اش برگردد
ماشین ها
در تاریکی پارک شده اند...


06 تیر 1398 441 0

ای پرنده ی مهربان!

ای پرنده ی مهربان
خیلی دیر آمدی
این تک درخت خشک
دیگر حضور تو را نمی فهمد
پرواز کن برو!


06 تیر 1398 432 1

...

اگر در باز بود می رفتم
اگر سد می شکست
جاری می شدم
اگر قفسی در کار نبود
می پریدم
زندانی که باشی
گاه مثل انسان می اندیشی
گاه مثل آب
گاه مثل پرنده


06 تیر 1398 324 0
صفحه 13 از 301ابتدا   قبلی   8  9  10  11  12  [13]  14  15  16  17  بعدی   انتها