دفتر شعر

سفر هیچ‌کس را نیاورده‌است

سفر هرکجا سایه گسترده‌است
چه‌ها بر سر آدم آورده‌است

کسی را که یک عمر چشم‌انتظار…
به یک چشم‌برهم‌زدن برده‌است

کسی را که در یاد خواهی‌سپرد:
کجا، کِی خداحافظی کرده‌است

تو گویی که ما را برای وداع
زمین راه و بی‌راه پرورده‌است

سفر هرکه را دیده‌ام برده‌است
سفر هیچ‌کس را نیاورده‌است.



30 اردیبهشت 1397 276 0

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است


30 اردیبهشت 1397 206 0

عشق در این عصر پرنفرت کلاه تازه‌ای‌ست

حرفهایت طعم باران، عطر شبدر داشتند
چشمهایت شرم شیرین کبوتر داشتند

می‌نشستی بر دل و با دل مصیبت داشتم
من که این بودم، ببین باقی چه در سر داشتند!

می‌شکفتم گل‌به‌گل تا می‌شنفتم از لبت
نقشه‌ها هرجا تو بودی نقش قمصر داشتند

عشق در این عصر پرنفرت کلاه تازه‌ای‌ست
تا که بگذارند برخی، عده‌ای برداشتند

هرگز از امثال تو خالی نمی‌شد روزگار
نصف خودکارت اگر آن عده جوهر داشتند



30 اردیبهشت 1397 279 0

کی می آیی گلم به دنیا؟

ای دخترم ای عزیز بابا!
ما تنهاییم بی تو تنها

کی می رسی از جهان دیگر؟
کی می آیی گلم به دنیا؟

دلتنگ توام بگو که تا چند
من منتظر تو باشم اینجا

مشتاق شنیدن توام، کی؟
می بشنوم از لب تو بابا؟...

اینجا همه با تو مهربانند
بابا! نکند بترسی از ما

هم سیب دهد تو را الهه
هم ناز کند تو را طهورا

محیا بزنم صدات یا نه؟
مریم؟ باران؟ بهار؟ زهرا؟

ما منتظر توایم، باشد؟
کی می آیی گلم به دنیا؟



با حذف ابیات


30 اردیبهشت 1397 197 0

عیدی که در کنار تو بودم سعید بود

عیدی که در کنار تو بودم سعید بود
آن قدرها سعید که مصداق عید بود

هر جا و هر چه را که نظر کردم آن زمان
در هیأتی جدید و حیاتی جدید بود

با ما بساز باشد و با ساز ما به رقص؟
از روزگار -این شب ظالم- بعید بود

آغاز روزهای خوش ما دو تا درست
پایان روزهای بد سررسید بود...

دادم به مشتلق دل خود را که بودنت
امّید اخرینِ منِ ناامید بود

ای کاش مدتی که نشستم کنار تو
قدر هزار سال پیاپی مدید بود


با حذف ابیات


30 اردیبهشت 1397 309 0

ممنون که چند ثانیه با من قدم زدی

ممنون دم از سپیده دم از صبحدم زدی
ممنونم از دمیدن خورشید دم زدی

ممنون دم از امید به آینده ای بعید
_آن روز روسپید که می خواستم_ زدی

ممنون که مشق های شب روزگار را
ای صبح در نگاه تو جاری! قلم زدی

در کسوت بهار به پاییزم آمدی
مفهوم فصل ها را ممنون به هم زدی

ممنونم از تو، از تو که این خاطرات را
در متن بدترین لحظاتم رقم زدی
::
از پیش من چه زود، چنان رود رد شدی
ممنون که چند ثانیه با من قدم زدی

 


30 اردیبهشت 1397 365 0

بنشین تو در آغوش پدر تا که بگویم

ای دخترم! ای نوگل زاییده ی پاییز
ای خانه ام از عطر دلاویز تو لبریز

یاقوت تراشیده ی پیوند دو بی تاب
الماس درخشنده ی شیرین شکرریز

ای ناز تو اندازه ی خورشید زمستان
زیبایی لب های تو با غنچه گلاویز

ای ریخته مهر تو به دامان عروسک
دستی بکش از مهر به دستان پدر نیز

بنشین تو در آغوش پدر تا که بگویم
از زندگی و پند بپرهیز و نپرهیز

از شادی و شیرینی فردای قشنگت
از تلخی دلخون شدن از غصه ی هرچیز

از قصه ی تنهایی و دوری و صبوری
از عشق و غم و شادی دوران بلاخیز

ای ناز شکرریز! تو دنیای پدر باش
من خسته ام از چرخش دنیای غم انگیز 


30 اردیبهشت 1397 451 0

ما چون درختانی کنار چشمه هستیم

از شوری چشم اهالی ترس دارم
از مردمان این حوالی ترس دارم

از خود که گاهی آب هستم گاه آتش
از این دل حالی به حالی ترس دارم

از این که ما مثل دو تا ماهی بچرخیم
در برکه های بی خیالی ترس دارم

هرچند با تو شادمانم لحظه ها را
همواره از آغوش خالی ترس دارم

ما چون درختانی کنار چشمه هستیم
با این همه از خشکسالی ترس دارم

شیرین من! پنهان کن از مردم خودت را
از شوری چشم اهالی ترس دارم


30 اردیبهشت 1397 221 0

کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

زمین از کربلا تا شام باران خورده است انگار
در این شام غریبان ماه هم افسرده است انگار

یتیمان می رسند و چشم خون بر آستین دارند
دل هر میهمان از میزبان آزرده است انگار

مگر راه عبور آب را بر باغ ها بستند
که حتی غنچه ی نشکفته هم پژمرده است انگار

سری می آید اما حیف با او نیست آغوشی
کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

ندارد تاب دلتنگی، خرابه جای ماندن نیست
قفس را باز کن دیگر! پرنده مرده است انگار


30 اردیبهشت 1397 261 0

زمین بدون بشر قلوه سنگ خواهد شد

همیشه در جریان مصیبتی بارز
همایش مگس است و خطابه ی وزوز

ژنِ فقیر چه دارد که این وسط بدهد
به وارثان بلافصل اسکناس و فلز

زن معاشقه از فرط اصطکاکش سوخت
چگونه عشوه بریزد در این جلز و ولز

میان منگنه ها له شد و نمی بیند
که دست رگ به رگش آبی است یا قرمز

زمین بدون بشر قلوه سنگ خواهد شد
چه می شود که نمیرند کودکان هرگز؟


30 اردیبهشت 1397 222 0

میان پنجره و سنگ اشتراکی نیست

کدام صلح؟ به جنگ همیشگی سوگند
کنار من بنشین گریه کن بلندبلند

چطور شد که ستم جان گرفت و آدم شد؟
و رفت در کت و شلوار -با گل و لبخند-

... که عکس تازه ی خود را به اژدها بدهد
... که انتخاب کنندش رسانه های نژند

زمانه بد شده با خوش سلیقه های دقیق
زمینه پر شده از چشم های زودپسند

میان پنجره و سنگ اشتراکی نیست
به جز عدم چه به دنیا می آرد این پیوند؟

نمادهای جدیدی برای صلح بساز
کبوتران گچی خرد و خاک شیر شدند
 


30 اردیبهشت 1397 184 0

باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری

در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری

موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تـو باید دست روی دست بگذاری

بیزارم از این پا و آن پا كردنت ای عشق!
یا نوشدارو باش یا زخمی بزن كاری

من دختری از نسل چنگیزم كه عاشق شد
بیگانه با آداب و تشریفات درباری

هر كس نگاهت كرد چشمش را درآوردم
شد قصه ی آغامحمدخان قاجاری!

آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری

چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم كرد
باید بـرای چادرم حرمت نگه داری

تو می‌رسی روزی كه دیگر دیر خواهد بود
آن روز مجبوری كه از من چشم برداری


29 اردیبهشت 1397 258 0

سلام ای عشق! ای بیماری زیبای ویرانگر!

جهانم را به مهمانی شعر و نور دعوت کن
مرا شهزاده ی قصر هزار و یک حکایت کن

تمام قصه ام تاریخ بی تردید تنهایی ست
مرا از اولین روز جهان من روایت کن

بیا و کشتی بی بادبان آرزویم را
به سمت سرزمین سبز خوشبختی هدایت کن

مبادا خسته باشی از جنون، بیدار شو آن وقت
مرا تا به ابد بنویس، بعدش استراحت کن

سلام ای عشق! ای بیماری زیبای ویرانگر!
بیا در بین انسان های بی رؤیا سرایت کن


25 اردیبهشت 1397 622 0

جهان تازه ای از خنده ی عروسک ها

کمک کنید بسازیم آی کودک ها
جهان تازه ای از خنده ی عروسک ها

جهان تازه ای آنجا که برج های بلند
نمی رسند به نخ های بادبادک ها

جهان تازه ای از جنس آشتی که در آن
بزرگ ها همه عاشق شوند و کوچک ها

تفنگ ها همگی شاخه های گل بشوند
تمام مزرعه ها خالی از مترسک ها

دعا کنید که باران بگیرد و فردا
به برج کهنه بیایند باز لک لک ها
 


25 اردیبهشت 1397 175 0

باران پیام آمدنت را می آورد

باران سکوت نیست، نه باران ترانه است
باران شروع یک غزل عاشقانه است

باران، هزار سکه ی یک قلک بزرگ
باران شبیه خاطره ای کودکانه است

باران مسافری ست که بر شیشه ها نوشت:
«جاری شوید زود... جهان رودخانه است»

باران پیام آمدنت را می آورد
باران کبوتری ست که بر بام خانه است

باران گرفت پنجره را زود باز کن
برگرد پشت پنجره، باران بهانه است


25 اردیبهشت 1397 274 0

چقدر یخ زده در زیر برف لبخندت

سلام دخترکم باغ دامنت چه شده ست؟
بگو ستاره ی دندانِ روشنت چه شده ست؟

تمام مشق تو خط خورده و نمی گویی
که از کبودی شلاق ها تنت چه شده ست؟

درخت صبح بهاری، چرا به دهکده باز
رسیده شعله ی شب های شیونت، چه شده ست؟

شکوفه های تنت را بگو کدام تگرگ
به خاک ریخته وقت رسیدنت، چه شده ست؟

و شیرخواره ات -آن بره ی سفید که بود
سرش همیشه با گل های دامنت- چه شده ست؟

چقدر یخ زده در زیر برف لبخندت
بهارِ مانده در آوارِ بهمنت چه شده ست؟

شناسنامه ی تو روی جاده جا مانده
نشانی تو کجا بود؟ میهنت چه شده ست؟


25 اردیبهشت 1397 434 0

با این سر جا مانده بر پیکر چه باید کرد

به همشهری عاشقم: محسن

با من بگو با مرگ در بستر چه باید کرد؟
با زندگی -این قرص خواب آور- چه باید کرد؟

مرداد را با گرمی خون تو طی کردیم
با سردی پایان شهریور چه باید کرد

دنیا به قصد کشتن ما دلبری ها کرد
ما دیو را کشتیم با دلبر چه باید کرد؟

یا کاسه را لبریز کن یا جام را بشکن
ساقی! تو می دانی که با ساغر چه باید کرد

ای دوست در قاموس تو سر داشتن ننگ است
با این سر جا مانده بر پیکر چه باید کرد

سر مهر، سر سجاده، سر تسبیح عشاق است
من تازگی فهمیده ام با «سر» چه باید کرد

ای عشق این از جسم بی پیراهن این از سر
آماده ی دل کندم؛ دیگر چه باید کرد؟
 


25 اردیبهشت 1397 345 0

قاصدک می آورد پیغمبر ثانی ست باد

باد می آید خداوند پریشانی ست باد
قاصدک می آورد پیغمبر ثانی ست باد

باد با زلفی دوتا دارد مقامی می زند
پنچه های حاج قربان سلیمانی ست باد

باد اگر برخاست جنگل را به آتش می کشد
صولت جنگاوران حین رجزخوانی ست باد

باد اگر در حلق خود پیچید هوهو می کند
در لباس وجد، یک درویش وحدانی ست باد

«جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ»
مطلع دیوان خاقانی شروانی ست باد

هستی ام با دشمنی شیرین دهان بر باد رفت
هر که دارد دشمنی با دشمن ما نیست باد


25 اردیبهشت 1397 223 0

سلام ها که فراورده هایی از نورند

سلام ها خورشیدند زرد و مسرورند
سلام ها که فراورده هایی از نورند

سلام های عزیز و سلام های فراخ
سلام ها که تماشای کوه از دورند

سلام ها ملکوتی ترین پیامبرند
سلام ها که به ابلاغ نور مامورند

سلام ها آغوشی گشوده و گرمند
سلام ها استقبال های پرشورند

سلام ها کلمات زلالی اند که در
مسیر چشمه و دریا، به رود مشهورند


25 اردیبهشت 1397 190 0

به چادر مشکی عزیزم نگاه کج در مرام ما نیست

سوار پیکان شصت و سه، ضبط خسته و شیشه های بازش
صدای شهرام ناظری بود و دلنوازان نازنازش

-فقط برای دل تو تعطیل کردم عباس قادری را
که گوشم عادت کند به رادیو پیام و موسیقی مجازش-

از اول صبح تا سر شب تماس پشت تماس اما
مرا نگه داشت زیر آهنگ بوی باران پیشوازش

همیشه با چادر سیاهی و قرص ماهی برون می آید
که ع شق بازی کنم سحرگاه کوچه را در شب درازش

تو از جوانی و لات بازی بدت می آید وگرنه می شد
که خالکوبی کنم روی سینه دختری را کنار سازش

شبیه سیگار بعد مستی کشیده سرگیجه دارم انگار 
منی که مستی و دود را ترک کرده ام با تمام فازش

به چادر مشکی عزیزم نگاه کج در مرام ما نیست
به جان فرزند چشم و دل پاک سر به زیرِ پرنده بازش


25 اردیبهشت 1397 363 0
صفحه 8 از 286ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها