دفتر شعر

گفتی که چگونه می توان شاعر شد؟

لب های به راز بسته داری یا نه؟
بیداری روح خسته داری یا نه؟

گفتی که چگونه می توان شاعر شد؟
با خویش دل شکسته داری یا نه؟


23 اردیبهشت 1397 227 1

دینی دارد حسین بر گردن ما

گیرم که بمانیم بر آن پیمان هم
گیرم برویم تشنه در میدان هم

دینی دارد حسین بر گردن ما
دینی که ادا نمی شود با جان هم
 


23 اردیبهشت 1397 192 0

چرا نبض دلت را از زن رمال می گیری؟

سراغ حال را از روز و ماه و سال می گیری
به جبران گذشته، انتقام از حال می گیری

از آن دیوار بی تقصیر، از آن رؤیای بی تعبیر
از این آیینه های بی ریا اشکال می گیری

خدا با توست، ما با تو، ببین ارض و سما با تو
چرا نبض دلت را از زن رمال می گیری؟

کف فنجان خالی خیره می مانی به هر تقدیر
نقوش قهوه ات گنگند اما فال می گیری

پی فردای روشن فام از شب راه می پرسی
سراغ نور را زا سایه ای سیال می گیری

کجا خواهد کشید آخر تو را، ما را، نمی دانی
ولی این خط بی آغاز را دنبال می گیری

::

تو آن قویی که آویزان اردک ها نمی مانی
و از پای همین مرداب روزی بال می گیری
 


23 اردیبهشت 1397 214 0

تا پای چشمه رفتیم، لب تشنه بازگشتیم

آن چشم لاابالی وآن ابروی هلالی
دادند ناظران را فی الجمله گوشمالی

تا پای چشمه رفتیم، لب تشنه بازگشتیم
حیف دهان ما بود آبی به این زلالی

مستان سبو شکستند از بند و گشت رستند
ما دستگیر گشتیم با شیشه های خالی

ایام شد به کامت، بی ما ولی حرامت
آن کار های عالی، آن حال های عالی

از سفره ی رعیت نان می برند و قاتق
یک روز دزد و سارق، یک روز خان والی

از متهم می افتد عکسی کنار قاضی
محکوم می گریزد با حکم انتقالی...

گفتیم:«چیست تکلیف؟»، «تکلیف چیست؟» گفتند
جای جوابمان بود این جمله ی سوالی

::

یک مشت خرده ریزند، بگذار تا بریزند
افکار فی البداهه، ابیات ارتجالی

تقدیر روبه رویم، غم دست بر گلویم
او موج کوه پیکر، من قایق پدالی

پایان قصه را هم کاری نمی توان کرد:
یادم تو را فراموش آغوشم از تو خالی
 


23 اردیبهشت 1397 282 0

گاه باید رفت، باید رفت و تنها رفت، اما...

محض خوبی اصل شادی عین آگاهی ست گاهی
کوره راهی رو به ناپیدای گمراهی ست گاهی

گاه سرکش گاه خونی، پنجه ی خون ریز شاهین
لیز و لغزان و گریزان پولک ماهی ست گاهی

گاه شعر آسمان فرسای حافظ سخت موجز
شبه ابیاتی خراب و سست و افواهی ست گاهی

بی نگاهی، بی کلامی، شرمی از حتی سلامی
ماجرایی با همین داغی و کوتاهی ست گاهی

قلب حکاکی شده روی چناری، یاد یاری
اشک افتاده به روی کاغذی کاهی ست گاهی

اتفاقی در خیال شاعر از خویش خسته
اختلافی در حساب مرد بنگاهی ست گاهی

گاه تنها شانه ی امنی برای گریه کردن
زیر باران های وحشی چتر همراهی ست گاهی

عشق چیزی نیست، حالی نیست، آیینه ست و ماییم
آه این آیینه هم زنگاری و آهی ست گاهی

::

گاه باید رفت، باید رفت و تنها رفت، اما
عاشقی محکم ترین برهان خودخواهی ست گاهی
 


23 اردیبهشت 1397 1116 0

افسار دریا در مشت ماه است

در گیر و دارم، در رفت و آمد
لختی مصمم، لختی مردد

نقش از پی نقش، رنگ از پی رنگ
مد از پی جزر، جزر از پی مد

حالی به حالی، فکری خیالی
یا بهتر از خوب، یا بدتر از بد

ترکیب دادند خاک و خدا را
جسم مکدر، روح مجرد

خواندیم یکریز، از فرش تا سقف
راندیم یکسر، از صفر تا صد

ماهی گرفتیم از بحر استخر
گردو نهادیم بر سقف گنبد

بر باد دادیم سرمایه و سود
سهو مؤکد، غبن مشدد

::

گفتند توفیق تا آمدی رفت
گفتند اقبال رفتی و آمد

گفتند دیر است، دستی بجنبان
کفشی به پا کن، دور است مقصد

گفتند دیر است، گفتیم زود است
گفتیم فردا، گفتند باشد...

دی شیخ تا روز مهمان ما بود
چیزی نمی گفت، حرفی نمی زد

گفتیم برخیز با هم بگردیم
ما هم ملولیم از دیو و از دد

گفت از تو و من آبی نشد گرم
گفت از ملولان کاری نیاید

::

افسار دریا در مشت ماه است
گر می کشی پل، گر می زنی سد

در انتها چیست، ای شط جاری
آن سوی خط کیست، ای بوق ممتد؟
 


23 اردیبهشت 1397 165 0

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

نه توصیفی که می گویند راوی های افسانه
نه تصویری که می سازند شاعرهای دیوانه

نه در آن کوهسارانی که می لرزند بر سینه
نه در آن آبشارانی که می ریزند بر شانه

نه شیرین کاری ماهی که افتاده ست در برکه
نه آتش بازی شمعی که می گیرد به پروانه

نه در سلما، نه در لیلا، نه در شیرین، نه در عذرا
نه در اکناف ترکستان، نه در اقصای فرغانه

نه در آن «شاه دختر ها»، نه در آن «شط پر شوکت»
نه در «ری را»، نه در «آیدا»، نه حتی در «گلستانه»

همین جا بود، اینجا، روی مبل رنگ و رو رفته
همین جا روبه روی جعبه ی جادوی روزانه

همین جا بود اینجا غرق در بحر غمی کهنه
همین جا، گرم صحبت با مراحم های پرچانه

همین جا، پشت کوه ظرف های چرب و ناشسته
همین جا، در کلنجار اتو با رخت مردانه

همین رنگی که افتاده ست بر چای تر و تازه
همین بویی که پیچیده ست توی آشپز خانه

«کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟»
بیا اینجاست، نان گرم روی میز صبحانه
 


23 اردیبهشت 1397 175 0

فرشتگان به گلویت اشاره می کردند...

و سایه ها که جهان را اداره می کردند
به خون تپیدن ما را نظاره می کردند

قماش قدسی حق را به هیکل ابلیس
به ضرب قیچی و چاقو قواره می کردند

چه ابرهای سیاهی، چه بادهای بدی
که شام غم زده را بی ستاره می کردند

خبر رسید که سرهای سرورانم را
به رسم کهنه ی کین بر مناره می کردند

خبر رسید که نعش برادرانم را
ملات باروی دارالاماره می کردند

و چشم های تماشا میان بهت و سکوت
جنازه های رها را شماره می کردند

و عاشقان حسین و نواسگان یزید
بر این بساط نبردی دوباره می کردند

و ماندگان به تکاپوی راهیان خیره
هنوز سبحه به کف استخاره می کردند
::
حسین منتظرت بود، چشم در چشمت
فرشتگان به گلویت اشاره می کردند...
 


23 اردیبهشت 1397 223 0

همساز شو با درد، بگذار و بگذر، مرد

قسمت به مثقال است، حسرت به خروار است
پس واقعیت داشت؛ انسان زیانکار است

باری به راحت رفت، باری کراهت رفت
هربار می گفتم این آخرین بار است

کاری به باری نیست، وقتی عیاری نیست
در لشکر کوران، یک چشم سردار است

گاهی به لبخندی ست، دامی ست، ترفندی ست
از چیدنش بگذر، گل طعمه ی خار است

در امتداد باد بیدی خمید و گفت:
من روسیاهم، آه، حق با سپیدار است

حق با جماعت نیست حتی اگر بسیار
بسیار ناچیز است، ناچیز بسیار است

همساز شو با درد، بگذار و بگذر مرد
در موضع بهتان انکار اقرار است...
::
از گریه آکنده، چشمم به فرداهاست
بیدار می مانم شب نیز بیدار است

از کف نخواهم داد این آخرین دژ را
«پایان تنهایی آغاز بازار است»
 


23 اردیبهشت 1397 217 0

از خاک به جز خاک چه شد سهم پدر؟ هیچ

از فلسفه ی مبهم دنیا چه خبر؟ هیچ
پنهان شده در آن طرف این همه در، هیچ

در سایه ی دلچسب چناری ننشستیم
یک عمر دویدیم ولی آخر سر  هیچ

آن کاج کجا رفت که آبادی ما بود
از باغ چه مانده ست به جز چند تبر؟ هیچ

از جمجمه ی شاه به جز آه چه مانده ست؟
از خاک به جز خاک چه شد سهم پدر؟ هیچ

دیروز چنان بود که گویی همه بودند
امروز ببین ریخته اینجا چقدَر هیچ

امشب سبدی پاره تر از بغض بیاور
تا صبح از این چشمه ی خشکیده ببر هیچ


23 اردیبهشت 1397 176 0

گفتم سلام صبح مقوایی عزیز!

افتاده زیر پای درختان کاغذی
انبوه برگ های پریشان کاغذی

رد می شوند خاطره هایی پریده رنگ
از روی سنگفرش خیابان کاغذی

امروز هم مچاله تر از روزهای قبل
بر سفره مان گذاشت پدر نان کاغذی

گفتم سلام صبح مقوایی عزیز!
روزت بخیر حضرت انسان کاغذی!

انسان بی ستاره ی بی آسمان و ماه
انسان رنج دیده ی عریان کاغذی

انسان بی پرنده و باران که ناگزیر
هر روز آب داده به گلدان کاغذی

از چاله ای درآمده افتاده توی چاه
هر بار مثل رستم دستان کاغذی

یک روز بی گمان من و کبریت بی خطر
در می شویم با هم از این خوان کاغذی


23 اردیبهشت 1397 201 0

در این همه پیراهن و شلوار کسی نیست

در می زنم انگار نه انگار، کسی نیست
پس آن طرفِ این همه دیوار کسی نیست؟

پرسیدم از انسان پریشان نخستین
می گفت که عمری ست در این غار کسی نیست

چندی ست دبستان شده از هلهله خالی
در قصه ی دهقان فداکار، کسی نیست

مردم همه از سایه ی همسایه گریزان
در این همه پیراهن و شلوار کسی نیست

با این همه دیوانه ی سرگشته در این شهر
جز تو که خیالت شده تکرار کسی نیست

بگذار بگویند زبان تو قدیمی ست
در سلسله ی موی تو بی کار کسی نیست

هر موی تو یک شعر معطر شده یعنی
مو باز کنی، پیش تو عطار کسی نیست

هر چند در این کوچه ی ویران شده از من
رد می شوی آن گونه که انگار کسی نیست

چشمان تو شاید به من از دور بیفتد
روزی که از این خیل هوادار کسی نیست
 


23 اردیبهشت 1397 224 0

ای که پیش از کربلا هم کربلایی زیستی

بر قرار و بر مدار باوفایی زیستی
ای که پیش از کربلا هم کربلایی زیستی

با محمد زخم خوردی با علی فرقت شکافت
مصطفایی زیستی و مرتضایی زیستی

دم به دم با پهلوی مادر شکستی در خودت
لحظه ها را در تب داغ جدایی زیستی

جون جگر بودی تمام عمر از زهر جفا
مجتبایی، مجتبایی، مجتبایی، زیستی

بی زمان، در بارگاه قدس، با عشق حسین
پیش از آنی که به این دنیا بیایی زیستی...


پر بزن وقت پریدن آمد ای که سال ها
در قفس هر لحظه با شوق رهایی زیستی


با حذف ابیات


23 اردیبهشت 1397 223 0

پرنده بود، رها بود، مثل ما كه نبود

نشست  خستگي اش را تكاند روي درخت
شكسته پرهايش را نشاند روي درخت 

پرنده  از دل مجروح و جان رنجورش
چه ها چه ها  كه برايم نخواند روي درخت

دم غروب كه شد  با نسيم آوازش
پرنده هاي جهان را كشاند روي درخت

هواي لانه ي خود كرد و بال هايش را
ز گرد و رنگ تعلق  تكاند روي درخت 

پرنده بود، رها بود، مثل ما كه نبود
پرنده تر شد و پر زد  نماند روي درخت


23 اردیبهشت 1397 279 0

سنگین شده است خواب بی موقع من

از هوش ببر مرا و هشیارم کن
در باغ برآ و محو دیدارم کن

سنگین شده است خواب بی موقع من
آه ای گل ساعتی! تو بیدارم کن

 


23 اردیبهشت 1397 188 0

از باد مباد آنکه کمتر باشیم

حیف است در این چمن سبویی نکشیم
دامان طرب بر لب جویی نکشیم

از باد مباد آنکه کمتر باشیم
در گنبد لاجورد «هو» یی نکشیم


23 اردیبهشت 1397 204 0

هر منظره ای شگفت و بی تکرار است

هر سو که نگاه می کنم دیدار است
هر منظره ای شگفت و بی تکرار است

امروز من و سربه هوایی هایم
امروز که آسمان پرستوزار است


23 اردیبهشت 1397 242 0

باید که غنیمت شمریم این دم را

جان است، سلام تازه ی جانان است
«آن» است همان دقیقه ی پنهان است

باید که غنیمت شمریم این دم را
این باد بهاری نفس رحمان است

نفس رحمان (نفس الرحمان) از اصطلاحات لطیف عرفان نظری است، به معنای نخستین و جامع ترین تجلی خداوند در آفرینش


23 اردیبهشت 1397 301 1

اسرار دل زمین شنیدن دارد

هرگوشه گلی قصد دمیدن دارد
اسرار دل زمین شنیدن دارد

الساعه بیا ببین که امروز زمین
فردای قیامت است، دیدن دارد


23 اردیبهشت 1397 289 0

فروردین است، گل فراوان شده است

صحرا گُله به گُله چراغان شده است
فروردین است، گل فراوان شده است

بابونه... نسیم... لاله... بلبل... گنجشک
صحرا بنگر پیمبرستان شده است


23 اردیبهشت 1397 240 0
صفحه 10 از 286ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها