دفتر شعر

پیدا نمی کنیم در این شهر خویش را

مرزی نمانده بین عزاها و عیدها
در چرخش فلک زده ی سررسیدها

فریاد بی صدای زمینند سروها
بی تاب، در تصرف بادند بیدها

سرها به نیزه رفته و در چرخش اند باز
تسبیح های بی ثمر بایزیدها

پیدا نمی کنیم در این شهر خویش را
گم می شوند کوچه به کوچه شهیدها

خالی مباد دفترتان از خروش و موج
طوفان به پا کنید غزل ها! سپیدها!


30 اردیبهشت 1398 69 0

کاج ما شد رها در اینترنت

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روییدند
سالیان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
::
بله آن کاج‌ها نه تنها دوست
بلکه یک زوج باوفا بودند
کاج و کاجه کنار هم با عشق
غرق خوشبختی و صفا بودند
::
زد و یک روز در ده مذکور
چیزکی باکلاس آوردند
پیشگامان صنعت آی‌تی
ای دی اس ال پلاس  آوردند (ADSL+)
::
کاج با اتصال اینترنت
گشت آنلاین و با کمی تردید
سرچ کرد و ز سایت جنگل شاپ
یک عدد گوشی ردیف خرید
::
کاج ما شد رها در اینترنت
سر راهش ندید چاهی را
لایک می‌کرد هر که را می دید
فالو می کرد هر گیاهی را
::
خربزه، هندوانه، گوجه، کدو
موز و گیلاس و انبه و کیوی
یا که گل های سرخ و زرد هلند
یا علف‌های هرز بولیوی
::
کاج بی جنبه که شعور نداشت
در گروه مزخرفی اد شد
بعد هم رفته رفته پی در پی
عضو کانال های بد بد شد
::
بعد کم کم دلش هوایی شد
کاجه از چشم و چار او افتاد
دم به دم هی بهانه می آورد
دائم از کاجه می گرفت ایراد
::
تو چرا نیستی شبیه هلو
یا شبیه انار آن سر باغ
عوض سار و قمری و بلبل
شده ای منزل دویست کلاغ
::
برگ هایت چقدر سوزنی است
پوستت چون گِل ترک خورده
میوه هایت چه خشک و مخروطی ست
شاخه هایت دراز و پژمرده
::
کاج که ول کن قضیه نبود
کاجه را کرده بود بیچاره
کاجه هم زد به سیم آخر و کرد
سیم های پیام را پاره
::
مرکز ارتباط دید آن روز
انتقال پیام ممکن نیست
ده مدیر آمد و دو تکنسین
تا ببیند عیب کار از چیست
::
داده شد یک گزارش مبسوط
در دو مصرع خلاصه اش این است
که سواد رسانه ای دو کاج
طبق آمار سطح پایین است
::
جلسات عدیده شد تشکیل
با حضور دوازده ارگان
همه در قالب سمیناهار
در قم و یزد و ساوه و گرگان
::
موشکافانه بررسی شد و شد
تیمهای تخصصی ایجاد
تا بیابند راهکاری را
جهت ارتقاء سطح سواد
::
در نهایت نهاد مربوطه
با تمام توان نمود اقدام
برد بالا به جای سطح سواد
ارتفاع خطوط سیم پیام


30 اردیبهشت 1398 189 0

همیشه سود این بازار را دیوانه‌ها بردند

همیشه سود این بازار را دیوانه‌ها بردند
و بار حسرتش را عاقبت فرزانه‌ها بردند

به دیدن یا شنیدن اکتفا کردند هشیاران
از آن سکری که مستان از می و میخانه‌‌ها بردند

حریصان گرم جمع توشه از این خوشه‌ها بودند
کبوترها به قدر حاجت خود، دانه‌ها بردند

همه ماندند دورادور، سرگرم تماشایش
همه ماندند و حظّ شعله‌ها را پروانه‌ها بردند

اسیر داستان تلخ خود بودم که جا ماندم
تو را تا آن سوی شیرینی افسانه‌ها بردند

تمام شهر باران بود، باران بود، باران بود
تورا بر شانه‌ها، برشانه‌ها ، برشانه‌ها بردند


30 اردیبهشت 1398 663 0

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست

کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی می‌کند
سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی می‌کند

مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان
آسمان شام یا ایران چه فرقی می‌کند

مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می‌کند

قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم
حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می‌کند

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می‌کند

شعله در شعله تن ققنوس می سوزد ولی
لحظه ی آغاز با پایان چه فرقی می کند


30 اردیبهشت 1398 679 0

عده ای ولی هنوز گرم بازی خودند

خیمه ها محاصره ست، تیغ هاست بر گلو
دشنه هاست پشت سر، نیزه هاست پیش رو

روی خاک پیکری ست، روی نیزه ها سری ست
قصه را شنیده ایم بند بند، مو به مو

قصه را شنیده ایم، قصد راه کرده ایم
شرح ماجرا بس است لب ببند قصه گو!

نیست، نیست نخل زار، پشت رقص این غبار
نیزه زار دشمن است، دشمن است روبرو

در مسیر مردها صف کشیده دردها
زخم ها نفس نفس، زهرها سبوسبو

عده ای ولی هنوز گرم بازی خودند
یا خزیده در سکوت یا اسیر های و هو

شاهراه ما بلاست، راه شاه کربلاست
جز به خون نمی کنند عاشقان او وضو

عاقبت برای او، پیش چشم های او
غرق خون شدن مرا آرزوست آرزو


30 اردیبهشت 1398 294 0

ای عشق حرف تازه بزن از کفن بگو

با گردباد خانه به دوش از وطن بگو
با من که سال‌هاست غریبم سخن بگو
 
با هر کسی نمی‌شود از راز عشق گفت
من نیز عاشقم غم خود را به من بگو
 
ما همنشین جام می و باده نیستیم
با شمع سینه‌سوخته از سوختن بگو
 
با تیشه نیز راه به دل‌های سنگ نیست
این نکته را به سادگیِ کوهکن بگو
 
دیگر بس است هرچه دم از پیرهن زدیم
ای عشق حرف تازه بزن از کفن بگو


30 اردیبهشت 1398 138 0

به سویت ای امین الله خلق الله می آیند

همه از هر کجا باشند از این راه می آیند
به سویت ای امین الله خلق الله می آیند

زمین سرمست راه افتاد و بر ما راه آسان شد
زمین و آسمان با زائرانت راه می آیند

ببین شانه به شانه هم سفید و هم سیاه اینجا
به شوق دیدن تو پا به پا، همراه می آیند

مدار عاشقی سقاست، آغاز طواف از اوست
به سوی آفتاب آنجا به اذن ماه می آیند

قیامت کرده ای، انگار تصویری ست از محشر
که دوشادوش هم نزدت گدا و شاه می آیند

نکیر و منکر از من گرچه زهر چشم می گیرند
به لطف گوشه چشمت آخرش کوتاه می آیند


30 اردیبهشت 1398 713 0

بگو که گریه برای دل رباب کنند

سید حسن نصرالله، سخنرانی ظهر عاشورای محرم ۱۴۴۰: والله روز قیامت از همه درباره‌‌ی این موضوع سؤال میشود.

مخواه راه برای تو انتخاب کنند
که با فریبِ دلت، عقل را مجاب کنند
 
عجیب نیست همیشه در اوج فاجعه‌ها
رسانه‌ها همه تجویز قرص خواب کنند

سکوت، ضرب در آتش شد و به خون تقسیم
چطور میشود این داغ را حساب کنند

از این قیام و از این غم سؤال خواهد شد
بترس روز قیامت تو را جواب کنند
 
رسیده‌اند سپاه یزیدیان زمان
که با جنایت و کودک‌کشی ثواب کنند

دگر چه جای تعجب اگر یمن را آه
از این به بعد همه کربلا خطاب کنند

به مادران یمن در عزای کودکشان
بگو که گریه برای دل رباب کنند
 
در این زمانه‌‌ی تحریم، هرچه سقّا بود
به خط زدند که فکری برای آب کنند

بگو به لشکر آزاده‌ها که واجب شد
برای پاسخ "هل من معین" شتاب کنند
 


30 اردیبهشت 1398 172 0

دل بستن است و دل بریدن رسم این دنیا

ای شهر بی فریاد! در این سینه آهی هست
لبخند اگر خشکید اشکِ گاه گاهی هست

دلخوش به این لبخندهای نیمه جان هستی
این شادیِ مضحک که گاهی نیست گاهی هست

از زیر بار گریه هایم شانه خالی کن
حتما برای گریه این اطراف چاهی هست

افتاده ام در جاده و بیم از خطرها نیست
تا اشک با من هست می دانم سلاحی هست

دل بستن است و دل بریدن رسم این دنیا
در راه همواره رفیق نیمه راهی هست

تا بی کران باز است چتر آسمان یعنی
اینجا برای بی پناهان سرپناهی هست

شکر از خدا و شکوه از خود وِرد سالک هاست
این روزها بر لب مرا شکری و آهی هست


30 اردیبهشت 1398 84 0

یک روز دل سپرده به چشمی سیاه کوه

تنها نشسته منتظر و سر به راه کوه
در انعکاس نقره ای نور ماه کوه
 
بر شانه‌های یخزده‌اش برف سالیان
بر قامتش حریر نسیم و گیاه کوه
 
تاریک کرده روز و شبش را مسافری
یک روز دل سپرده به چشمی سیاه کوه
 
حالا بگو عقاب تو این روزها کجاست
دل قرص کرده پشت کدامین پناه کوه
 
فریاد می زنم که امان از تو کوه آه
فریاد می زند که امان از تو آه کوه
 
شبها به شانه‌های خدا تکیه می‌دهد
آن سربلند تا به ابد تکیه گاه، کوه


30 اردیبهشت 1398 105 0

هشت سال از تب یک عشق سرودم با تو

آمدم از شب تاریک به فردا برسم
از بد و خوب گذشتم که به اینجا برسم

پشت سر، خاطره ی کودکی ام جا مانده
یک نفر در دل من هست که تنها مانده

با دل خسته کسی کاش که راهی نشود
هیچ کس، هیچ کس، آواره الهی نشود

خانه ام سوخت، اگر این همه راه آمده ام
"از بد حادثه اینجا به پناه آمده ام"

از غم و درد دلم کاش که آکنده نبود
جنگ در کشور من کاش پناهنده نبود

باغ ها را بغل بوته ی خشخاش ببین
زشت و زیبای مرا مثل خودت فاش ببین

من همانم که نرفته است غمت از یادم
تو همانی که زمین خوردی و من افتادم

پای یک چشمه نبوده مگر آبادی مان؟
پس چرا دور شده خانه ی اجدادی مان؟

عاشقی نیست مگر عادت دیرینه ی ما؟
رو به یک قبله نبوده است مگر سینه ی ما؟

هشت سال از تب یک عشق سرودم با تو
من مگر همنفس جنگ نبودم با تو؟

حائلی بین دل ما دو نفر کاش نبود
مرزها ساخته ی دست بشر کاش نبود

دوستی کاش دمی دست تکانم بدهد
وقت لبخند زدن بغض امانم بدهد

هر دو همسایه ی دیوار به دیوار منند
مثل تو، شادی و اندوه وطن دار منند


20 اردیبهشت 1398 290 1

فکر کن!حتی همین فولاد بی‌جان عاشق است

جمله‌ی اندوهگین روی نیسان عاشق است
حتم دارم آن جوان پشت فرمان عاشق است

سبزه ای که بی‌سبب یا با سبب روییده است
با تحیر در سماع دور میدان عاشق است

خسته ای از جیغ ماشین‌ها، توقف‌ها، ولی
گوش کن! اعصاب خرد راه‌بندان عاشق است

لحظه ای احوال زرد تاکسی ها را ببین
فکر کن!حتی همین فولاد بی‌جان عاشق است

صبر کن! دیوان حافظ می‌دود دنبال تو
کودکی که می‌فروشد فال ارزان عاشق است

پیر پامیری، همان آهی که دیگر سالهاست
آمده تا "شهرقائم" از بدخشان عاشق است

سخت می‌گیرد ولی بگذر از او،از او مرنج
گرچه خیلی سنگ رفتار است دربان، عاشق است

ابر دلتنگی که گاهی بغض و گاهی گریه است
گاه پیدا عاشق است و گاه پنهان عاشق است

در مسیر از حرم تا جمکران حس می‌کنی
عابر و راننده، ماشین و خیابان عاشق است


30 فروردین 1398 253 0

چرخش چرخ زندگی عادی ست

صف اجناس بنجلِ ارزان
شده حالا طویل و بی پایان 

سر این صف رسیده تا سرخه
ته آن هم گذشته از لوزان

با صف گوشت، دولت تدبیر
می کند بر من و شما احسان

تا شود ریشه کن ز بن قاچاق
کرده اجناس را گرانِ گران

از تدابیر خود شده خرسند
زده لبخند بر زمین و زمان

گفته در گوش یک یک وزرا
کار ما بعد از این شده آسان

چرخش چرخ زندگی عادی ست
پرس و جو کرده ام من از اعیان

حال و اوضاع مملکت خوب است
پس برانید با همین فرمان

با تکاپوی دولتی کوشا
عید امسال مردم ایران

نه به فکر لباس و کفش نواند
نه به دنبال پسته ی خندان

زیر پاهای خسته ی ملت
سبزه روییده با تمام توان

بر سر این فضای سبز جدید
ابرها می رسند با هیجان

خب خدا را هزار مرتبه شکر
عید امسال می زند باران
 


28 فروردین 1398 481 0

از بوی سیب پر شده تکبیر هفتمت

جان‌بخش‌تر ندیده کسی از تبسمت
جان جهان! فدای سلامٌ علیکمت

آب حیات زمزمه‌های زلال توست
جان می‌دهی به قلب بشر با ترنمت

«اَسریٰ بِعَبدِهِ»... همه از لطف بندگی‌ست
با دوست در «دَنَا فَتَدَلّیٰ» تکلمت

دنیا سکوت کرد و حسین تو لب گشود
از بوی سیب پر شده تکبیر هفتمت

آه ای پدر به داد یتیمان خود برس!
تلخ است این زمانه بدون تبسمت

جان‌ها هنوز تشنۀ درک حضور توست
تو حاضری و باز جهان می‌کند گمت


14 فروردین 1398 228 0

چه بهاری ست که آفت زده فروردینش

چه بهاری ست که آفت زده فروردینش

و لجن می چکد از چارقد چرکینش
 
چه بهاری ست که می آید و زهرابه ی مرگ
دم به دم می چکد از داس شقایق چینش
 
چه بهاریست که جای گل و آواز و درخت
خرمنی خرملخ انداخته در خورجینش
 
چه بهاری ست که در دایره ای از کف و خون
چون گلی یخ زده پر ریخته بلدرچینش
 
داد از این کرگدن وحشی صحرا پیما
یاد پاییز به خیر و کهر نوزینش
 
ما که چون زاغچه ها سرخوش و خندان بودیم
با زمستان و درختان بلور آجینش
 
دست دهقان گنه کار، تبر باران باد!
تا دگر بار اجابت نشود آمینش...


12 فروردین 1398 1945 0

پیرها آن روز حرمت داشتند 

بچه ها امروز روز عید ماست 
لحظه های بازدید و دید ماست
 
پیش از این هر روز روز عید بود 
زندگی سرشار از امید بود
 
عید و فروردین خوبی داشتیم 
پیش از این آیین خوبی داشتیم
 
زندگی آغاز می شد با سلام 
اخم هایش باز می شد با سلام
 
گوش ها گلبانگ بلبل می شنید 
هر کسی گل گفته و گل می شنید
 
شاعران از نان و گُل دم می زدند 
حرف های تلخ را کم می زدند
 
حرف ها آن روز تکراری نبود 
شعرها اینقدر بازاری نبود
 
چشم ها پیمانه های راز بود 
آسمان ها فرصت پرواز بود
 
قلب ها آن روز دور از هم نبود 
دست ها اینقدر نامحرم نبود
 
مردمان پندار نیکی داشتند 
عشق را کوچک نمی پنداشتند
 
هر کسی یار خودش را دوست داشت
سایه دیوارِ خودش را دوست داشت
 
می شد احساسات را غربال کرد 
با کبوتر نامه ای ارسال کرد
 
شهرهای آشتی دروازه داشت 
جارچی هر روز حرفی تازه داشت
 
خانه با گرمای کرسی گرم بود 
کوچه با احوالپرسی گرم بود
 
آب جاری بود از بالای کوه 
روشنی می ریخت از سیمای کوه
 
آب با آیینه هم فرهنگ بود 
آسمان دریای آبی رنگ بود

ماه پشت ابر پنهان بود ؟ نه
روشنی محکوم کتمان بود ؟ نه
 
ماه در نوروز شکل داس بود 
آسمان آغوشی از احساس بود
 
همت خورشید را فانوس داشت 
کوزه استعداد اقیانوس داشت
 
دست روی دست معنایی نداشت 
کوچۀ بن بست معنایی نداشت
 
پیرها آن روز حرمت داشتند 
مردهای ایل غیرت داشتند
 
مرد بر پیمان خود پابند بود 
تار موئی آیۀ سوگند بود
 
دامن زن جان پناه مرد بود 
شانه هایش تکیه گاه مرد بود
 
زن شریک درد خود را می شناخت 
سرفه های مرد خود را می شناخت
 
مرد از دیدار زن خرسند بود 
بهترین سوغاتیش لبخند بود
 
سرزمین ما زمانی بچه ها 
سرزمینی بود خیلی با صفا
 
ابتدا و انتهایش این نبود 
نقشۀ جغرافیایش این نبود

.........................
از صفحه اینستاگرام شاعر:
https://www.instagram.com/mohammadsalmani1/p/BvPlMIZp3PX/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=cqu5tawpp84j
 


10 فروردین 1398 429 0

از شرق و غرب و راست و چپ زخم خورده‌ایم

سال جدید زیر همین گنبد کبود
آغاز شد حکایتمان با یکی نبود

ارابه‌های قاتل و آزادراه مرگ
تدبیرهای دفن شده در مسیر رود

ابرِ سیاه پوشِ غمِ جنگلی که نیست
باریده است بر سر این شهر غرقِ دود

پیش نگاه مامِ وطن در میان سیل
از زندگی دوباره کسی دست شسته بود

اما میان حادثه‌ها باز شاعری
از شور و شوق و همدلی و عشق می‌سرود:

بر غیرت همیشگی مردمم سلام
بر همت همیشگی مردمم درود

از شرق و غرب و راست و چپ زخم خورده‌ایم
اما به لطف وحدتمان مثل تار و پود

در هم تنیده‌ایم و هنوز ایستاده‌ایم
صبحِ فراز بوده اگر یا شبِ فرود
 


08 فروردین 1398 461 0

و قرن‌ هاست کسی سر به خیمه‌ ها نزده‌ ست

تکیده قامتش و تکیه بر عصا نزده‌ ست
همان که غیر خدا را دمی صدا نزده‌ ست

شهید داغ حسین است و ما در این فکریم
که سر به چوبه ی محمل زده‌ ست یا نزده‌ ست

هنوز بر سر تل، دست روی سر دارد
هنوز پای غمش ایستاده، جا نزده‌ ست

هنوز چشم به راه است ماه برگردد
و قرن‌ هاست کسی سر به خیمه‌ ها نزده‌ ست

خوشا به شاعر اگر آتشی به دل دارد
بدا بر آن قلمی که دم از شما نزده‌ ست

به پای‌ بوسی صیدی که بین گودال است
کسی شبیه تو این‌ گونه دست و پا نزده‌ ست

امید من به تو و گریه‌ های روضه ی توست
که چشم‌ هام به اشک تو پشت پا نزده‌ ست

چقدر در دو جهان بی‌ سر است و بی‌ سامان
توانگری که دمی سر به کربلا نزده‌ ست

 


02 فروردین 1398 387 2

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه ی پیوندهای ما

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

شب و روز از تو می گوییم و می گویند، کاری کن
که «می بینم» بگیرد جای «می گویند»های ما

نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما


29 اسفند 1397 8890 1

ای هدایت نجیب! آسمانی غریب!

گفت: «سُرّ من رَای»، ترجمان «سامرا»ست
من ولی دلم گرفت... این حرم چه آشناست

چون نجف شکوهمند، چون مدینه رازدار
داستان آن ولی داستان کربلاست...

ماهِ تا ابد تمام! السلام یا امام!
ذکر ما علی الدّوام، گریه‌ های بی‌ صداست

آنچه بر زبان ماست، نام مهربان توست
آنچه بر زبان توست، اسم اعظم خداست

از زمان کودکی، در پی‌ ات دویده‌ ایم
از همه شنیده‌ ایم، گرد راه تو شفاست

باغ‌ هایی از بهشت، گوشه‌ ی عبای توست
این عبای مصطفی، این عبای مرتضاست

مجلس شراب را چشم تو به هم زده‌ ست
چشم تو هنوز هم، مستی مدام ماست

ما شهید می‌ شویم، روسفید می‌ شویم
روزگار، بی‌ وفا... عاشق تو باوفاست

ای هدایت نجیب! آسمانی غریب!
مضطریم و منتظر، یادگار تو کجاست؟
 


18 اسفند 1397 229 1
صفحه 9 از 294ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها