خدایا! دلم را...

خدایا! دلم را
به آغاز سرسبزیِ خاک
به آغاز یک فصلِ نو باز گردان
خدایا!
مرا با بهاری دگرگونه آغاز گردان!


26 اسفند 1393 2241 0

آرام‌تر شدم.

با نم نم دعا

آرام ، تر شدم؛

آرام‌تر شدم.

 


03 بهمن 1393 1408 0

آفتابی بفرست...

 

آفتابی بفرست
برف‌گیر است دلم.

 


29 دی 1393 1409 0

در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

به نینوای حسین از "شفق" سلام برید
سلام خسته دلی را به آن امام برید

"ز تربت شهدا بوی سیب می آید"
مرا به یدن آن روضة السلام برید

شکسته بسته دعای من از اثر افتاد
خبر به حضرت مولا از این غلام برید

معاشران! دل من، جای مانده در حرمش
مرا دوباره به آن مسجدالحرام برید

در آن حریم که هفتاد رنگ، گل دارد
به خون نشسته نگاهی بنفشه فام برید

در آن حریم مقدس، دوباره شیعه شوید
به شهر نور رسیدید، فیض عام برید

اگر که علقمه در موج خیز اشک شماست
برای ساقی لب تشنه یک دو جام برید

به دست های علمدار کربلا سوگند
مرا دوباره به پابوس آن "مقام" برید

به یک اشاره ی او کارها درست شود
در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

زبان حال "شفق" شعر "شمس تبریز" است
"به روح های مقدس ز من پیام برید"


16 آذر 1393 1618 0

ز هر گناه به درگاهت اي خدا، توبه


ز هر گناه به درگاهت اي خدا، توبه
مباد از دل من، يک نفس جدا توبه

دگر تبار دلم سبز مي شود چون دشت
گرفته دامن انديشه ي مرا، توبه

اگر سرود ستايش به شعر من پيچيد
از اين ستودن بيهوده بارها، توبه

ز دست عُجب و ريا و تکبّر  و تقصير
به سوي عفو تو يا رب! جدا جدا، توبه

سرم به زانوي توبه نشسته شب تا صبح
که هست درد مرا بهترين دوا، توبه

اگر ز کوچه ي بيگانگان گذر کردم
به پيشگاه تو اي يار آشنا، توبه!

اگر به ظلمت تقصير ايستادم تلخ
به ذکر توبه نشستم، خدا! خدا! توبه

قبول کن!که تو را تا حسين خواهد برد
قسم به سرخي تاريخ کربلا؛توبه

ز قلب قافله اي کور، تا  قبيله ي نور؟
ببين! تو را ز کجا برد تا کجا! توبه!

 


12 مهر 1393 2216 0

«اسم شب» نجوا بود


شب
چه آهسته قدم بر می داشت
«اسم شب» نجوا بود

 


30 مرداد 1393 1870 0

که از نافه، مُشک ختن آفریدی

خدا! از تو ممنون و متشکّرم من
تو طنّاز شيرين سخن آفريدي
 
مگر شاعران کارشان سکّه باشد
هزاران هزار انجمن آفريدي
 
به منظور گُل خوردن تيم ملي
هزاران زمین چمن آفریدی
 
برای جلوگیری از عِرق ملّی
کنار زمين، رخت کن آفريدي
 
تو از آدم و همسرش، مردماني
خفن در خفن در خفن آفريدي
 
زدی روی دست همه عطرسازان
که از نافه، مُشک ختن آفریدی
 
مگر کم شود روي گردن کلفتان
رقيب بشر، کرگدن آفريدي
 
مگر تار و ني را به عزّت رساني
«جليل» آفريدي، «حسن» آفريدي
 
بشر را شما، نرم، مانند اسفنج
دلش را ولي از چُدن آفريدي
 
شما «کدکني» را به شهرت رساندي
نسيم آفريدي، گون آفريدي!
 
شما در دهان بشر، اصل و مرغوب
دو فروند فندق شکن آفريدي
 
به منظور ارشاد اين خلق گمراه
به ما لطف کرديّ و وَن آفريدي
 
بني آدم از روح خود تا نترسد
بر آن روکشي مثل تن آفريدي
 
کمي خاک مرغوب فردوس را هم
به گُل پرچ کرديّ و زن آفريدي
 
از آن زن که در بيت قبلي سرشتي
شبي شاعري مثل من آفريدي!
 

 


12 مرداد 1393 390 0

این بنده ی ‌رو ‌سیاه بر ‌مي‌‌گردد

شوری به دل پر ‌تب و تابم دادی

همواره تو رزق بی حسابم دادی

هر ‌چند اطاعتت نکردم هرگز

هربار که ‌خواند‌مت جوابم دادی

 

هستيم هميشه از حضورت غافل

اما شده الطاف تو ما را شامل

«يا غافِر! شَرّنا اِليکَ صاعِد

يا راحم! خَيرُکَ اِلَينا نازِل»

 

یا رب به ‌د‌ل ‌سیا‌هم ‌ار‌ز‌ش داد‌ی

این ‌مر‌تبه ‌هم ‌شوق ‌نیا‌یش داد‌ی

بی ‌شر‌می ‌من گذ‌شته از ‌حد اما

هر ‌بار ‌به ‌من جر‌ئت ‌خوا‌هش داد‌ی

 

با آ‌ن ‌که ‌عباد‌تم ‌ملا‌ل ‌انگیز ‌ا‌ست

ره ‌تو‌شة ‌ا‌عمالم ‌ا‌گر ‌ناچیز ‌ا‌ست

مهر ‌تو ‌نجات ‌بخش ‌من ‌خوا‌هد ‌شد

یار‌ب د‌لم ‌ا‌ز ‌محبتت ‌لبریز ا‌ست

 

این بندة ‌رو ‌سیاه بر ‌مي‌‌گردد

از جادة ا‌شتباه بر مي‌گردد

افتاده ‌ز پا ‌ا‌گرچه در بی ‌راهه

یک روز ولی به راه بر ‌مي‌‌گردد

 

با این دل ‌مر‌ده ‌و ‌کویر‌ی ‌چه ‌کنم

با ‌ا‌ین ‌همه ‌جر‌م ‌و ‌سر ‌به ‌زیری چه ‌کنم

«مِن اَینَ لِیَ ‌ا‌لنَّجا‌ت یا ‌ر‌ب یا ‌ر‌ب»

تو دست مرا اگر نگیر‌ی چه ‌کنم؟

 

بر ‌پا‌ست ‌همیشه ‌ها‌ی ‌و ‌هویم ‌اما...

دا‌ئم بد ‌ا‌ین ‌و آن بگویم اما...

مولا! نشده زشتی اعمالم را

یک ‌با‌ر ‌بیاور‌ی به رویم اما...

 

هر روز فرشته اي صدايم زده است

آرام به روي شانه هايم زده است

هر بار که خواستم به سويت آيم

اين نفس چه بندها به پايم زده است

 

نفس ‌ا‌ست ‌که ‌در‌گیر ‌غرور‌م ‌کر‌د‌ه ‌ست

این تیر ‌معا‌صی ‌ا‌ست کور‌م ‌کر‌د‌ه‌ ست

«فرِّق بینی و بینَ ذَنبی یار‌ب»

از درگه ‌تو گناه دور‌م ‌کر‌د‌ه‌ ست

 

در وادي جهل و معصيت حيرانيم

اما به گمان خويشتن انسانيم

در توشة ما يک عمل صالح نيست

والعصر! تمام عمر در خسرانيم

 

از کينة اين و آن دلم پُر! تا کي؟

از من همه دلشکسته، دلخور! تا کي؟

اين عمر گران نيز زوالي دارد

افزون طلبي، جهل، تفاخر؟ تا کي؟

 

بگذا‌ر ‌د‌ل ‌ا‌ز ‌بند ‌غم ‌آ‌زاد شود

ویرانة دل به ‌لطفت آباد ‌شود

در ‌شعلة آ‌تشم ‌مسوزان ‌یا ‌ر‌ب

آر‌ی ‌مپسند ‌د‌شمنت شاد شود

 

گفتم ‌که ‌بر‌ا‌ی خا‌طر ‌ا‌و ‌بايد ...

گفتم ‌ببر‌م ‌تو‌شة ‌نيکی ‌شا‌يد ...

ا‌فسو‌س ‌نماند ‌فر‌صتی تا ‌حتی ...

هيهات که ‌عمر ‌ر‌فته کی باز آيد؟

 

عالم همه در سير کمال ست اي دوست

در کشف حقايقي زلال ست اي دوست

زنگار دل ماست وبال پر ما

آئينه شدن شرط وصال ست اي دوست

 


28 تیر 1393 2238 0

آی تیغ بی حیا!شرم کن وضو بگیر

ای سجود باشکوه و ای نماز بی نظیر
ای رکوع سربلندو ای قیام سر به زیر
 
در هجوم بغض ها ای صبور استوار
در میان تیرها ای شکست ناپذیر
 
شرع را تو رهنما، عقل را تو رهگشا
عشق را تو سر پناه، مرگ را تو دستگیر
 
فرش آستانه ات بوریایی از کرم
تخت پادشاهی ات دستبافی از حصیر
 
کیست این یگانه مرد، این غریب شب نورد
این که آشنای اوست هم صغیر و هم کبیر
 
کاش قدر سال بود آن شب سیاه و تلخ
آسمان تو غافلی زان طلوع ناگزیر
 
بعد از او نه من نه عشق، از تو خواهم ای فلک
یا ببندی ام به سنگ، یا بدوزی ام به تیر
 
دست بی وضو مزن بر ستیغ آفتاب
آی تیغ بی حیا! شرم کن وضو بگیر
 
لَختی ای پدر درنگ، پشت در نشسته اند
رشته های سرد اشک کاسه های گرم شیر 

26 تیر 1393 1669 1

اين سحرها آسمان گم مي شود در بال ما


السلام اي ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو مي گرديم و تو دنبال ما

ماه پيدا، ماه پنهان، ماه روشن، ماه گم
رؤيت اين ماه يعني نامه ي اعمال ما

خاصه اين شب ها که ابر و باد و باران با من است
خاصه اين شب ها که تعريفي ندارد حال ما

کاش در تقدير ما باشد همه شب هاي قدر
کاش «حوّل حالنا»يي تر شود احوال ما

اين سحرها در زلال ربّنا گم مي شويم
اين سحرها آسمان گم مي شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خويش تا بيرون زديم
ماه با پاي خودش آمد به استقبال ما

گوشه ي چشمي به ما بنماي اي ابرو هلال
تا همه خورشيد گردد روزي امسال ما


16 تیر 1393 1390 1

گفتند او نشانیِ شب های قدر بود

 

پاشیده اند عطر دعا، باز در زمین
آنک دوباره قافله ی ناز در زمین
 
صبح و سلام می رسد از آسمان، ببین
آورده اند یک سحر آواز، در زمین
 
هر شب هزار ماه، به ما سجده می برند
در حسرتِ شکفتن یک راز، در زمین
 
رازی که آن سپیده دم از سینه ی علی(ع)
بر لب رسید و رفت، به اعجاز در زمین
 
گفتند او نشانیِ شب های قدر بود
گفتیم مانده روزنه ای باز در زمین
 
شاید شبی، بشارتی از آسمان رسید
چون یازده نشانه ی پرواز در زمین

15 تیر 1393 1211 1

ما مانده ايم و حسرت پرواز تا خدا

 

يادش به خير شوق وصالي كه داشتيم

باران اشك هاي زلالي كه داشتيم

 

يادش به خير حال خوش دل شكستگي

چشمان خيس و بغض سفالي كه داشتيم

 

بوي كوير مي دهد اين روزها دلم

كو آن هواي پاك شمالي كه داشتيم

 

 

از دشت لحظه ها چقدر توشه چيده ايم

از روز و ماه و هفته و سالي كه داشتيم

 

مانند ابر مي گذرد كاروان عمر

از دست رفته است مجالي كه داشتيم

 

ما مانده ايم و حسرت پرواز تا خدا

چيزي نمانده از پر و بالي كه داشتيم

 

شام فراق با دل عاشق چه مي كند

يادش به خير صبح وصالي كه داشتيم

 

 

 

 


13 تیر 1393 1373 2

ما را کرامت تو گنه کار کرده است

 

ما را کبوترانه وفادار کرده است

آزاد کرده است و گرفتار کرده است

 

بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا

از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

 

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را

در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

 

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود

ما را کرامت تو گنه کار کرده است

 

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر

قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

 


13 تیر 1393 3080 1

به شمع تا نکشد شعله، چشم تر ندهد

 

صفای اشک به دلهای بی شرر ندهند

به شمع تا نکشد شعله، چشم تر ندهد

 

امیر قافله ی اشک چشم بیدار است

به دست هر صدفی رشته ی گهر ندهند

 

هوای چشم تو ای گل هنوز بارانی ست

چرا به مرغ گرفتار این خبر ندهند؟

 

مباد خون تو ای گل، نصیب خار مباد

به دست هر مژه ای پاره ی جگر ندهند

 

ز شرم روی تو گلها ز شاخه می ریزند

بگو که قافله را از چمن گذر ندهند

 

به دست سرو امان نامه ی تهیدستی ست

که گفته است که آزادگان ثمر ندهند؟

 

مراد اهل نظر گنج بی نیازی هاست

به عالمی نظر کیمیا اثر ندهند

 

چه جای ناله که در بارگاه استغنا

مجال آه به دلهای شعله ور ندهند

 

چو شمع رشته ی باریک عمر می سوزد

چرا مجال به «پروانه» تا سحر ندهند؟

 


12 تیر 1393 1494 0

با من هميشه ماندي و نشناختم تو را

 

من را هميشه خواندي و نشناختم تو را

از غصه ها رهاندي و نشناختم تو را

 

اين بنده ی اسير معاصي و نفس را

از درگهت نراندي و نشناختم تو را

 

بی یاد تو گذشت همه عمر من ولی

با من هميشه ماندي و نشناختم تو را

 

بر خان رحمت و کرم و استجابتت

عمري مرا نشاندي و نشناختم تو را

 

شب هاي جمعه تو نمک اشک و روضه را

بر جان من چشاندي و نشناختم تو را

 

با رأفت و بزرگي و آقائيت مرا

تا کربلا رساندي و نشناختم تو را

 

 


12 تیر 1393 1184 0

غم یکی از اهالی دل ماست...

چشمه ای در حوالی دل ماست

گریه ی ما،  زلالی دل ماست

 

می شناسیمش از قدیم و ندیم

غم یکی از اهالی دل ماست..

 

اشک_این نکته نکته طبع روان_

طرح نازک خیالی دل ماست

 

اشک گاهی غم است و گاهی شوق

شرح حالی به حالی دل ماست

 

می دود بی هوا و می افتد

شاهد خردسالی دل ماست

 

اشک تحفه ست، تحفه ی درویش

همت دست خالی دل ماست

 

اشک _این میهمان ناخوانده_

غزل ارتجالی دل ماست

 


06 تیر 1393 1119 0

زلیخا مستجاب الدعوه شد: یوسف به زندان رفت !

به دنبال چراغم آسمان ابری است ماهی نیست
اگر آب حیاتی هست جز در کوره راهی نیست

چه شهری! متّهم هایش چقدر آزاد می گردند!
که قاضی هست شاهد هست اما دادخواهی نیست


زلیخا مستجاب الدعوه شد: یوسف به زندان رفت !
که دنیا جای عصیان است جای بی گناهی نیست !

رفیقِ نیمه راهم - شور و شوقم - رو به خاموشی است
اگر حال دعایی هست گاهی هست گاهی نیست


درِ هفت آسمان بسته است دستم از دعا خسته است
که جای توبه بسیار است اما سوز آهی نیست


به دست بادهای شرق و غرب افتاده ایم ای قوم !
ولی در دست ذو القرنین ما اندک سپاهی نیست

زمین را آب و جارو کرده مژگان پر از اشکم
برای چشم من جز مقدمت آرامگاهی نیست


12 آذر 1392 2582 2

آيا تو ما را دوست داري؟

مولا شنيدم لاله ها را دوست داري
آيينه هاي آشنا را دوست داري

با ياد  قرآني كه بر ني خوانده مي شد
صوت و مناجات دعا را دوست داري

مولا شنيدم ني حكايت كرد از تو
مي گفت : دل هاي رها را دوست داري

مي گفت : هر چند از جدايي مي گريزي
اما تو سرهاي جدا را دوست داري

مولا شنيدم در مقام آسمان ها
تنها زمين كربلا را دوست داري

از اهل بيتت از دلت پيداست بسيار
آتش گرفتن در خدا را دوست داري

مولا اگر چه اين لياقت را نداريم
اما بگو: آيا تو ما را دوست داري؟


07 آذر 1391 1917 0

تو خودت تشنه ای و می دانی حال عشاق تشنه کامت را

آن زمان که برای بردن من می شکافی صف قیامت را
اهل محشر به غبطه می گویند خوش به حالت نوشته نامت را

رو به سویم می آیی و آرام می شود کم خروش و همهمه ها
چشم می بندم و قدم به قدم می شمارم صدای گامت را

می گذاری به روی شانه ی من ناگهان دست مهربانت را
مانده ام آن زمان چگونه دهم پاسخ اولین سلامت را

چارچوب تصورم اینهاست: این که قید مرا نخواهی زد
حدسم از عاقبت توهم نیست تجربه کرده ام مرامت را

زیر هر آفتاب سوزان نه؛ زیر طوبای تو دلم گرم است
نکند کم کنی ز روی سرم سایه ی لطف مستدامت را

پیش تر وام عشق دادی تا بخرم آبرو برای خودم
ناله سر می دهم مگر با اشک بدهم قسط های وامت را

روزگارم اگر چه تفدیده ست به سراب تو هم یقین دارم
تو خودت تشنه ای و می دانی حال عشاق تشنه کامت را

روی نیزه دوباره می گذرد خاطرات از مقابل چشمت
دود این خیمه ها می اندازد یاد دیوار و در مشامت را...

ادعایی نمی کنم اما فکر تنهایی ات مرا هم کشت
به خدا من می آمدم سویت می شنیدم اگر پیامت را


25 آبان 1391 2343 0

شکر خدا عبادت من روضه های توست

شکر خدا که بوی محرم گرفته ام
در کوچه های سینه زنی دم گرفته ام

شکر خدا عبادت من روضه های توست
در دل دوباره هیئت ماتم گرفته ام

گاهی کنار روضه ات از دست می روم
با چشمهای پر شفق و غم گرفته ام

این آبروی نوکری هیئت تو را
از دستمال مشکی اشکم گرفته ام

دیگر هراس روز قیامت نمی برم
وقتی دخیلی از پر پرچم گرفته ام

با تربت تو کام دلم را گشوده اند
عمری اگر که بوی محرم گرفته ام

گفتم میان روضه از اعجاز چشمهات
دیدم رسیده ام به حوالی کربلات

23 آبان 1391 1881 0
صفحه 3 از 4ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  بعدی   انتها