(آرشیو ماه تیر 1391)

دفتر شعر

فاطمیون فداییان حرم...

کوچه‌هامان پراز سیاهی بود، شهر را از عزا درآوردند
چشم‌های ستاره‌ها خندید، ماه را سمت دیگر آوردند
 
شاخه‌هایی که سرفرازانند میوه‌هایی که جلوه‌ی باغند
مادران مثل ام لیلایند، که پسر مثل اکبر آوردند
 
روی تابوت‌هایشان بستند پرچمی که به رنگ خورشید است
فاطمیون فداییان حرم، سرورانی که سر برآوردند
 
قصه‌ها را یکی یکی خواندند، آخر ماجرا سفر کردند
عاشقی هم برایشان کم بود، عشق بردند و باور آوردند
 
عصر یک جمعه بهاری بود، همه در انتظارشان بودیم
بادهای بهاری از هرباغ، لاله‌هایی معطر آوردند


30 خرداد 1398 1 0

دلم گرفته از این آسمان بی‌پیغام

برای من که پُرم از قفس پری بفرست
اگرنه... یک‌دو نفس بال باوری بفرست

برای مشق جنون شهر جای محدودی‌ست
برایم از ورق دشت دفتری بفرست

دو بغض چشم مرا میزبان باران کن
تر است دامن من... دیده‌ی تری بفرست!

تو تا «عزیز» منی راه و چاه هردو یکی‌ست
هنوز منتظرم، نابرادری بفرست!

خیال خانه‌ام از نور و پنجره خالی‌ست
میان«بسته‌ی دیوارها» دری بفرست

دلم گرفته از این آسمان بی‌پیغام
دلم گرفته... برایم کبوتری بفرست
 


30 اردیبهشت 1398 2 0

بسته‌ام روبان موهای تو را هم مثل پروانه

ای دهانت لانه گنجشک‌های شاد پر چانه
کودک من ای تمام حرفهایت فیلسوفانه
 
صد گره وا می‌شود از بغض‌ها و اخم‌های من
می‌زنم هر بار بر موهای تا سرشانه‌ات شانه
 
تازگی‌ها اولین دندان پیشین تو افتاده‌ست
رفته یعنی از زمان مستی ما هفت پیمانه
 
با تو بازی می‌کنم دیوانه بازی می‌شوم هروقت
از نبایدها و بایدهای عقل خویش دیوانه
 
تا شبیه کودکی‌هایم بفهمی حرف گل‌ها را
بسته‌ام روبان موهای تو را هم مثل پروانه


30 اردیبهشت 1398 1 0

هنوز عطر تو در شیشه‌های سربسته است

تو را همیشه به عهد شباب می‌بینم
به هر سوال، هزاران جواب می‌بینم

هنوز عطر تو در شیشه‌های سربسته است
هنوز نیم جهان را به خواب می‌بینم 

گذشت عمر شریفت ز چارده صد سال
چه عطر تازه که در این کتاب می‌بینم

مِی طهور به دل‌های تشنه ریخته‌ای
چه جوششی‌ست که در این شراب می‌بینم

تو مثل ماه شب چارده درخشانی
فدایی تو هزاران شهاب می‌بینم

فریب کرمک شب تاب را نخواهم خورد
که ظلم را همه در اضطراب می‌بینم

کسی که شیوه‌ی دینداری‌اش ابوجهلی است
چو بولهب همه‌اش در عذاب می‌بینم

خوارجند و کشیدند تیغ بر مولا 
چه فتنه‌ها که به زیر نقاب می‌بینم

چه وعده‌های فتوحی که می‌رسد ما را 
چقدر قصر ستم را خراب می‌بینم

چه کاخ‌های سفیدی که می‌شوند سیاه
چه نورها که در این انقلاب می‌بینم

صلای نصر من الله می‌وزد از قدس
ز سوی حق طلبانش جواب می‌بینم

عجب قیامت کبری به راه افتاده ست
چه‌ها به بارگه بوتراب می‌بینم

قیامتی تو و سرمشق عشق و عاطفه‌ای
تو را شفیع به روز حساب می‌بینم

اشاره‌ای ست ز انگشت تابناک، حسن
پس از غروب اگر آفتاب می‌بینم

پس از غروب اگر آفتاب می‌بینم
تو را همیشه به عهد شباب می‌بینم
 


30 اردیبهشت 1398 2 0

قدم می‌زنم تا تماشای خورشید

قدم می‌زنم، راه را می‌شمارم
همین عمر کوتاه را می‌شمارم
 
اگر روزی از سن و سالم بپرسی
غزل‌های ناگاه را می‌شمارم
 
ورق می‌زنم صفحه ی روزها را
خبرهای دلخواه را می‌شمارم
 
سر هر دوراهی، رفیقی جدا شد
رفیقان همراه را می‌شمارم
 
دلم وقتی از بی‌وفایی بگیرد
شب کوفه را چاه را می‌شمارم

قدم می‌زنم تا تماشای خورشید
شب خالی از ماه را می‌شمارم...


30 اردیبهشت 1398 2 0

کنارِ خود، تو را احساس کردم؛ دیدمت حتی

دلم قربانِ شادیِ تو، قربانِ غمت حتی
زیاد است از سرِ ناچیزِ من ای جان! کمت حتی

اگرچه «دوستت دارم» شنیدن از تو شیرین است
تو را من دوست دارم با نگاهِ مبهمت حتی

تو زیبایی ولو با اشک، اما گریه را بس کن
تو گلبرگی و می گیرد دلم از شبنمت حتی

تو زیبایی اگر خندان، اگر گریان بخند اما
که سِیلی می شود در جانم اشکِ نم‌نمت حتی
::
خیابان بود و سرما بود و تنها بودم و شب بود
کنارِ خود، تو را احساس کردم؛ دیدمت حتی


30 اردیبهشت 1398 1 0

این سیل، سیل اشک عزادارهای توست

حس می کنی زمین و زمان گریه می‌کنند
وقتی که جمع سینه‌زنان گریه می‌کنند
 
این سوی داغ اکبر و آن سو غم حبیب
در ماتم تو پیر و جوان گریه می‌کنند
 
این سیل، سیل اشک عزادارهای توست
چون ابر با تمام توان گریه می‌کنند
 
تو کیستی که در غم از دست دادنت
مردان ما شبیه زنان گریه می‌کنند
 
با یاد آن نماز جماعت که خوانده‌ای
گلدسته‌ها اذان به اذان گریه می‌کنند
 
در ماتم اسارت زینب عجیب نیست
سرها اگر به روی سنان گریه می‌کنند


30 اردیبهشت 1398 2 0

نکند من هم جا مانده باشم ...

مقتلی
کتابهای دیگر کتابخانه را
به گریه انداخته است

ما ایستاده‌ایم و ابرها
ابرهای ترس و تماشا
برای شهادت دریا
در روایاتِ رود
دنبال سند معتبر میگردند

چند روضه با نام تو گرفته‌اند؟
چند مجلس گریسته‌اند؟
که این‌همه حروفِ نامِ تو غم‌انگیز است
غم‌انگیز است و دیده‌ام مادرانی را
که نام تو را برداشته‌اند برای پسرانشان
و در تنهایی، چشمهاشان را گریسته‌اند

دیده‌ام پرندگان را
که همیشه برای گوشه‌ای از آسمان، زیارت ناحیه میخوانند

شرمنده‌ام
که هنوز زنده‌ام
شرمنده‌ام
و همه‌‌ی نسخه‌های مقاتل را از بازار خریده‌ام
و نام‌ خودم ‌را اضافه کرده‌ام

آخر چرا نام من افتاده است؟
نکند من هم
جا مانده باشم ...
نکند مثل عبیدالله بن حرّ جُعفی
با امام از اسب گفته باشم
نه
حتماً غلطی املایی است
اینکه تیری به گلویم نخورده و هنوز زنده‌ام


30 اردیبهشت 1398 1 0

در پس این ابرهای تیره صبحی دیگر است

در دعای اهل دل باران فراز آخر است
گریه کن در گریه‌ی عاشق صفایی دیگر است
 
عاشقان با اشک تا معراج بالا می‌روند
بهترین سرمایه ی انسان همین چشم تر است
 
در جواب بی‌وفایی خلوتی با خود بساز
دست کم تنها شدن از دل شکستن بهتر است
 
شد فراموش آنکه بیش از قدر خویش آمد به چشم
آنکه با گمنام بودن سر کند نام‌آور است

صحبت از پرواز جانکاه است وقتی روح ما
مثل مرغ خانگی زندانی بال و پر است
 
گرچه چندی چهره‌ی خورشید را پوشانده‌اند
در پس این ابرهای تیره صبحی دیگر است


30 اردیبهشت 1398 1 0

لحظه‌ها بی‌تو بی‌ملاحظه‌اند...

به نگاهی شکفت و پنجره شد باز دیوارِ چند لحظه‌ی پیش
پر شد از نور کاسه‌ی چشمم، غرقِ دیدارِ چند لحظه‌ی پیش
 
به جهانی شگفت مهمانم که مَلَک بو نبرده از بودش
وه چه آرامشی‌ست با منِ مست، منِ هشیارِ چند لحظه‌ی پیش
 
هستی‌ام اشک (اشک آینه‌ای‌ست که تماشای عشق پوشیده)
هست با ذرّه ذرّه‌ی جانم طعمِ دیدارِ چند لحظه‌ی پیش
 
تازه فهمیده‌اند آینه‌ها یک تماشا چقدر می‌ارزد
کاش می‌شد تمامِ هستیِ من صرفِ تکرارِ چند لحظه‌ی پیش
 
لحظه‌ها را گریستم بی‌ تو، من که هستم که نیستم بی‌ تو؟
مرگ بود آنچه زیستم بی‌ تو جانِ سرشارِ چند لحظه‌ی پیش!
 
تو نباشم شهود بی‌معناست، لحظه‌ها بی‌تو بی‌ملاحظه‌اند
رفته‌ای باز و بسته‌ی خواب ‌است چشمِ بیدارِ چند لحظه‌ی پیش

پنجره بسته شد سکوت شدم، چشم بستم کویر لوت شدم
هر چه آیینه و تماشا رفت پشتِ دیوارِ چند لحظه‌ی پیش


30 اردیبهشت 1398 3 0

با سمِّ اسبان تکاندیم از کوه‌ها خستگی را

ای خنجرِ آب دیده، ما تشنه‌ی کارزاریم
لب‌بسته زخمیم اما در خنده، خون‌گریه داریم
 
تا سر زند آفتابی، هرگز ندیدیم خوابی
از چشم سرخ شرابی، پیداست شب‌زنده داریم
 
با سمِّ اسبان تکاندیم از کوه‌ها خستگی را
ماییم از نسل خورشید، برقله‌ها تک سواریم
 
تا کاروانِ پس از ما، پیدا کند راه از چاه
یا رد پا یا که پایی در جاده جا می‌گذاریم
 
هرچند حالا خموشیم، وقتش رسد می‌خروشیم
یک روز خرما فروشیم ، یک روز بالای داریم
 
«امشوا الی الموت مشیا...» این است جانبازی ما
یعنی که فرزندِ حیدر لب تر کند ذوالفقاریم


30 اردیبهشت 1398 2 0

عشقم ایران است، ایران حسین بن علی


ما هیچ نداریم و دو گوهر داریم
در مشهد و قم دو سایه‌ی سر داریم
یک لحظه مگیر ای خدا از دل ما
عشقی که به خواهر و برادر داریم
::

باز باران است، باران حسین بن علی
عاشقان جان شما، جان حسین بن علی
 
خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین
جان اگر جان است قربان حسین بن علی
 
شمرها آغوش وا کردند، اما باک نیست
وعده ی ما دور میدان حسین بن علی...
 
در همین عصر بلا پیچیده عطر کربلا
عطر باران صوت قرآن حسین بن علی
 
هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد
عشقم ایران است، ایران حسین بن علی

دست بالا کن بگو این بار با صوتی جلی
دست های ما به دامان حسین بن علی
 


30 اردیبهشت 1398 2 0

خلیج فارس بمان و پر افتخار بمان

صبور مثل درختان، پر از بهار بمان
خلیج فارس! سرفراز و استوار بمان
 
بخند، موج به موج از کرانه‌ها برخیز
سر قرار خودت باش و بیقرار بمان
 
اسیر سایة این ابرهای تیره مشو
به روشنایی فردا، امیدوار بمان
 
دهان هلهله ی ناخدای بندر باش
طنین شروه ی جاشوی این دیار بمان
 
بمان برای جهان سربلند و پابرجا
بمان، ترانه ی مغرور روزگار بمان

چقدر جان جوان دل به موج‌های تو زد
از آن حماسه تو اینک به یادگار بمان

دوباره از همه نامحرمان کناره بگیر
ز دستبرد همه دشمنان کنار بمان
 
میان نقشه تو ای نام تا همیشه نجیب
خلیج فارس بمان و پر افتخار بمان


30 اردیبهشت 1398 3 0

باده وحدت و خم خانه ی کثرت زهراست


واپسین موقف معراج حقیقت زهراست
سر توحید در آیینه غیرت زهراست

روح آدم ، شرف خاتم ، دردانه‌ی غیب
ذات عصمت ، نفس صبح قیامت زهراست

مصدر واجب و ممکن ز ازل تا به ابد
باده وحدت و خم خانه ی کثرت زهراست

خشم و خشنودی حق، غایت پاداش و جزا
رایت رحمت و تمهید شفاعت زهراست

به عبادت نرسد عادت دینداری ما
گر ندانیم که معیار عبادت زهراست

منشأ بود و نبود، آینه‌پرداز وجود
وحدت غیب و شهودِ احدیت زهراست

در نمازی که وضویش بود از خون جگر
قبله‌ی باطن اربابِ طریقت زهراست

نه همین ام ابیهاست به تقدیم وجود
شخص روح‌القدس و شأن ولایت زهراست

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
سرّ سرمستیِ هفتاد و دو ملت زهراست

غایت سیر وجود است رسیدن به علی
غایت سیر علی هم چو بدایت زهراست

 



30 اردیبهشت 1398 1 0

درست از وسط آب قایقی رد شد

نشست روی زمین، پهن کرد دریا را
کشید پارچه را، متر کرد پهنا را
 
درست از وسط آب، قایقی رد شد
شبیه قیچی مادر، شکافت دریا را
 
صدای تَق‌تَ‌تَ‌تَق... تیر بود می‌بارید
صدای تِق‌تِ‌تِ‌تِق... دوخت چتر خرما را
 
کنار قایق بابا که خورد خمپاره
بلند کرد و تکان داد خُرده نخ‌ها را
 
فرو که رفت در انگشت مادرم سوزن
کسی دقیق نشانه گرفت بابا را
 
وَ آب از کف قایق سریع بالا رفت
و تند مادر هی کوک زد همان‌جا را
 
بریده شد نخ و از بین قاب بابا دید
میان دامن خود چرخ می‌زند سارا
 


30 اردیبهشت 1398 1 0

حیرت آور است؛ نیست؟

(از تقاطع شهید احمد رسولیان که بگذری
می‌رسی درست روبروی یادمان کربلای پنج
انتهای بولوار حاج حیدر تراب
کوچه‌ی شهید فاطمی نسب:
خانه‌ی من است)
حیرت آور است؛ نیست؟
اینکه این همه شهید
بر سر تمام کوچه‌ها ی شهر ایستاده‌اند
تا نشانی مسیر خانه‌های ما شوند
اینکه این همه شهید رفته‌اند
تا بهانه‌ی ترانه‌های ما شوند


30 اردیبهشت 1398 1 0

کاج ما شد رها در اینترنت

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روییدند
سالیان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
::
بله آن کاج‌ها نه تنها دوست
بلکه یک زوج باوفا بودند
کاج و کاجه کنار هم با عشق
غرق خوشبختی و صفا بودند
::
زد و یک روز در ده مذکور
چیزکی باکلاس آوردند
پیشگامان صنعت آی‌تی
ای دی اس ال پلاس  آوردند (ADSL+)
::
کاج با اتصال اینترنت
گشت آنلاین و با کمی تردید
سرچ کرد و ز سایت جنگل شاپ
یک عدد گوشی ردیف خرید
::
کاج ما شد رها در اینترنت
سر راهش ندید چاهی را
لایک می‌کرد هر که را می دید
فالو می کرد هر گیاهی را
::
خربزه، هندوانه، گوجه، کدو
موز و گیلاس و انبه و کیوی
یا که گل های سرخ و زرد هلند
یا علف‌های هرز بولیوی
::
کاج بی جنبه که شعور نداشت
در گروه مزخرفی اد شد
بعد هم رفته رفته پی در پی
عضو کانال های بد بد شد
::
بعد کم کم دلش هوایی شد
کاجه از چشم و چار او افتاد
دم به دم هی بهانه می آورد
دائم از کاجه می گرفت ایراد
::
تو چرا نیستی شبیه هلو
یا شبیه انار آن سر باغ
عوض سار و قمری و بلبل
شده ای منزل دویست کلاغ
::
برگ هایت چقدر سوزنی است
پوستت چون گِل ترک خورده
میوه هایت چه خشک و مخروطی ست
شاخه هایت دراز و پژمرده
::
کاج که ول کن قضیه نبود
کاجه را کرده بود بیچاره
کاجه هم زد به سیم آخر و کرد
سیم های پیام را پاره
::
مرکز ارتباط دید آن روز
انتقال پیام ممکن نیست
ده مدیر آمد و دو تکنسین
تا ببیند عیب کار از چیست
::
داده شد یک گزارش مبسوط
در دو مصرع خلاصه اش این است
که سواد رسانه ای دو کاج
طبق آمار سطح پایین است
::
جلسات عدیده شد تشکیل
با حضور دوازده ارگان
همه در قالب سمیناهار
در قم و یزد و ساوه و گرگان
::
موشکافانه بررسی شد و شد
تیمهای تخصصی ایجاد
تا بیابند راهکاری را
جهت ارتقاء سطح سواد
::
در نهایت نهاد مربوطه
با تمام توان نمود اقدام
برد بالا به جای سطح سواد
ارتفاع خطوط سیم پیام


30 اردیبهشت 1398 2 0

هشت سال از تب یک عشق سرودم با تو

آمدم از شب تاریک به فردا برسم
از بد و خوب گذشتم که به اینجا برسم

پشت سر، خاطره ی کودکی ام جا مانده
یک نفر در دل من هست که تنها مانده

با دل خسته کسی کاش که راهی نشود
هیچ کس، هیچ کس، آواره الهی نشود

خانه ام سوخت، اگر این همه راه آمده ام
"از بد حادثه اینجا به پناه آمده ام"

از غم و درد دلم کاش که آکنده نبود
جنگ در کشور من کاش پناهنده نبود

باغ ها را بغل بوته ی خشخاش ببین
زشت و زیبای مرا مثل خودت فاش ببین

من همانم که نرفته است غمت از یادم
تو همانی که زمین خوردی و من افتادم

پای یک چشمه نبوده مگر آبادی مان؟
پس چرا دور شده خانه ی اجدادی مان؟

عاشقی نیست مگر عادت دیرینه ی ما؟
رو به یک قبله نبوده است مگر سینه ی ما؟

هشت سال از تب یک عشق سرودم با تو
من مگر همنفس جنگ نبودم با تو؟

حائلی بین دل ما دو نفر کاش نبود
مرزها ساخته ی دست بشر کاش نبود

دوستی کاش دمی دست تکانم بدهد
وقت لبخند زدن بغض امانم بدهد

هر دو همسایه ی دیوار به دیوار منند
مثل تو، شادی و اندوه وطن دار منند


20 اردیبهشت 1398 123 1

فکر کن!حتی همین فولاد بی‌جان عاشق است

جمله‌ی اندوهگین روی نیسان عاشق است
حتم دارم آن جوان پشت فرمان عاشق است

سبزه ای که بی‌سبب یا با سبب روییده است
با تحیر در سماع دور میدان عاشق است

خسته ای از جیغ ماشین‌ها، توقف‌ها، ولی
گوش کن! اعصاب خرد راه‌بندان عاشق است

لحظه ای احوال زرد تاکسی ها را ببین
فکر کن!حتی همین فولاد بی‌جان عاشق است

صبر کن! دیوان حافظ می‌دود دنبال تو
کودکی که می‌فروشد فال ارزان عاشق است

پیر پامیری، همان آهی که دیگر سالهاست
آمده تا "شهرقائم" از بدخشان عاشق است

سخت می‌گیرد ولی بگذر از او،از او مرنج
گرچه خیلی سنگ رفتار است دربان، عاشق است

ابر دلتنگی که گاهی بغض و گاهی گریه است
گاه پیدا عاشق است و گاه پنهان عاشق است

در مسیر از حرم تا جمکران حس می‌کنی
عابر و راننده، ماشین و خیابان عاشق است


30 فروردین 1398 125 0

چرخش چرخ زندگی عادی ست

صف اجناس بنجلِ ارزان
شده حالا طویل و بی پایان 

سر این صف رسیده تا سرخه
ته آن هم گذشته از لوزان

با صف گوشت، دولت تدبیر
می کند بر من و شما احسان

تا شود ریشه کن ز بن قاچاق
کرده اجناس را گرانِ گران

از تدابیر خود شده خرسند
زده لبخند بر زمین و زمان

گفته در گوش یک یک وزرا
کار ما بعد از این شده آسان

چرخش چرخ زندگی عادی ست
پرس و جو کرده ام من از اعیان

حال و اوضاع مملکت خوب است
پس برانید با همین فرمان

با تکاپوی دولتی کوشا
عید امسال مردم ایران

نه به فکر لباس و کفش نواند
نه به دنبال پسته ی خندان

زیر پاهای خسته ی ملت
سبزه روییده با تمام توان

بر سر این فضای سبز جدید
ابرها می رسند با هیجان

خب خدا را هزار مرتبه شکر
عید امسال می زند باران
 


28 فروردین 1398 317 0
صفحه 1 از 180ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها