(آرشیو ماه شهریور 1395)

دفتر شعر

می رسد بهار دور از انتظار

انتظار
روزهای بی شماری انتظار
سال های آزگاری انتظار
آری انتظار

بهت چشم های خشک و خیره سوی جاده های مه گرفته انتظار نیست
انتظار
شوق جویبارهاست
در مسیر چشمه و درخت
دست های زیر چانه پشت شیشه های تار عنکبوت بسته انتظار نیست
انتظار
رقص رودخانه های پرطلاطم است
موقع رسیدنی به اب های بی کران
موقع وصال

ولی ولی
گاهی انتظار
تا کنار رود رفتن و
تشنه بازگشتن است
سال های سال

با شکوه و پر غرور از انتظار
خسته دل ولی صبور از انتظار
می رسد بهار
دور از انتظار


24 تیر 1398 11 0

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو

دل که سپردم به عشق خون جگر افتاده است
دست کدام از خدا بی خبر افتاده است

راز پس پرده را از لب ساقی مپرس
غنچه اگر وا کند پرده بر افتاده است

شیخ به دردی کشان رد شد و دشنام داد
کاش که فهمیده بود با که در افتاده است

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو
گفت همانسو که سر بیشتر افتاده است

زهرۀ منظومۀ شمسی من چشم توست
عقرب زلفت ولی در قمر افتاده است


24 تیر 1398 10 0

هر کس به این آسانی اهل کربلا نیست

آن اسم اعظم که نشانی می‌دهندش
سربند یا زهراست محکم‌تر ببندش

هر کس که در سر آرزوی عشق دارد
هنگام رفتن با شهیدان می‌برندش

بابا! وصیّت‌نامۀ همسنگرت کو؟
این روزها خون می‌چکد از بندبندش

آقا معلم، قصه از آن روزها گفت
کردند سالِ آخری‌ها ریشخندش

شرمی نکردند از صدای سرفه‌دارش
چیزی نخواندند از نگاه دردمندش

گیرم عَلم از دست عباسی بیفتد
عباس دیگر می‌کند از جا بلندش

هر کس به این آسانی اهل کربلا نیست
کار حسین است و دل مشکل‌پسندش



24 تیر 1398 10 0

میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند

عشق سوزان است بسم الله رحمن الرحیم
هر که خواهان است بسم الله رحمن الرحیم

دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
گر چراغان است بسم الله رحمن الرحیم

نامه ای را هُدهُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله رحمن الرحیم

سوره والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله رحمن الرحیم

قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله رحمن الرحیم

گیسویت را باز کن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله رحمن الرحیم

ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله رحمن الرحیم

میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله رحمن الرحیم


24 تیر 1398 9 0

درخت است و سیب است و فصل رسیدن

نگاهت شبی در نگاهی می افتد
سپاهی به جان سپاهی می افتد

غزالی به دنبال شیری شگفتا
گدایی پیِ پادشاهی می افتد

یکی خسته آواره ی کوه و صحرا
یکی گوشه ی خانقاهی می افتد

تو هم مطمئن باش ای دل که روزی
گذارت به چشم سیاهی می افتد

پلنگی و مغرور، گیرم که باشی
سر و کارت آخر به ماهی می افتد

دلم جام تردی ست در دست مستی
خدایا خدایا گواهی می افتد

درخت است و سیب است و فصل رسیدن
بخواهی می افتد، نخواهی می افتد

طناب است و دار است و مرگ است و حق است
ولی گردن بی گناهی می افتد

تو دیوانه ای عاقلان را خبر کن
به دست تو سنگی به چاهی می افتد

ببین بام ما را ببین تشت ما را
از این اتفاقات گاهی می افتد


24 تیر 1398 4 0

ره پر از لیلی و ما هم زود عاشق می شویم

یا به لبخندی امیران را اسیر آورده ای
یا به ترفندی اسیران را امیر آورده ای

آسمان اما مجال عشقبازی را نداشت
ما که می دانیم ما را ناگزیر آورده ای

ره پر از لیلی و ما هم زود عاشق می شویم
ساروان، ما را چرا از این مسیر آورده ای؟

عشق یک بازی ست تا ما مات شاهنشه شویم
بی خود ای دل رو به سرباز و وزیر آورده ای

پهلوانا آخر این قصه را از من مپرس
گرچه می دانم که رستم را به زیر آورده ای

تو سراسر بوسه اما من لبانم سوخته ست
نوشداروی مرا ای عشق دیر آورده ای


24 تیر 1398 11 0

دلا دیوانگی کم نیست شاید عشق کم باشد

و اسماعیل می دانست آن چاقو نمی برّد
که صیادی که من دیدم دل از آهو نمی برّد

کدامین بارگاه است این کدامین خانقاه است این
که در اینجا نفس از گفتن یاهو نمی برّد

دلا دیوانگی کم نیست شاید عشق کم باشد
اگر زنجیرها را زور این بازو نمی برّد

چرا ناراحتی ای دوست از دست رفیقانت
که خنجر عادتش این است رودررو نمی برّد

زلیخا را بگو نارنج هایش را نگه دارد
که دیگر نوبت عشق است و تیغ او نمی برّد


24 تیر 1398 9 0

آمد نگار من که به مکتب نرفته بود

نزدیک صبح بود ولی شب نرفته بود
مستی هنوز از سر یارب نرفته بود

می سوختم در آتش و از درد انتظار
تبّت یدا ابی لهبٍ، تب نرفته بود

گفتم که ذکر یارب خود را عوض کنم
از خاطرم تمامی مطلب نرفته بود

ایاک نعبد آمد و ایاک نستعین
اما خطاب رو به مخاطب نرفته بود

دستی نوشت نام تو را نون و القلم
حتی قلم به سوی مرکب نرفته بود

نام تو با پیامبران نسبتی نداشت
گویی به بندگان مقرب نرفته بود

ناگه ستاره ای بدرخشید و ماه شد
مستی هنوز از سر یارب نرفته بود

آمد بهار من که قرار از دلم ربود
آمد نگار من که به مکتب نرفته بود

فالی زدم به خواجه و خواب از سرم پرید 
نزدیک صبح بود ولی شب نرفته بود


24 تیر 1398 4 0

می‌رسد از دور آهویی، مگر آهوی کیست؟

می‌رسد از دور آهویی، مگر آهوی کیست؟
بچه آهوها به دنبالش که «اینجا کوی کیست؟»

هفت دریا، هشت وادی، نه فلک، ده کهکشان
شش جهت، یعنی دو عالم، قصه گیسوی کیست

کیستی ای آن که خورشید خراسان هر سحر
می‌گذارد سر به زانوی تو، این زانوی کیست؟

ساقی این آهوان پیوسته چشمان تو بود
باقی این داستان دنباله ابروی کیست؟

گوشه ابروی او لا سیف الا ذوالفقار
لا فتی الا علی از قوت بازوی کیست؟

چهارده در در مقابل دارد اما او خداست
چهارده آیینه در دل دارد اما او یکی است

چارده آیینه نشکسته یعنی کربلا
کاش می‌دانستم این آیینه‌ها پهلوی کیست

می‌رسد از دور آهویی که صیادش تویی
خوش به حال بچه آهوها مگر آهوی کیست
 


24 تیر 1398 9 0

آهویی در وحشت شبهای جنگل گم شده

آسمان است این که در گودال مقتل گم شده
یا که دنیای زنی آشفته بر تل گم شده؟

می دود هر سو نگاهش در سکوتی هولناک ...
در میان دودها سوسوی مشعل گم شده

شعله بر دامن ، پریشان می دود هر سو زنی
دختری در بیـن خار و خون و تاول گم شده ...

برق دندان شغالان و هجوم سایه ها
آهویی در وحشت شبهای جنگل گم شده
...
گریه کردم ، گریه، مثل مادری که ناله اش
در صدای تعزیه خوان های مقتل گم شده


24 تیر 1398 9 0

اندوه تو از جنس اندوه کسی نیست

تنها خودت حس می کنی تنهایی ات را
شب های گریه غربت یلدایی ات را

اندوه تو از جنس اندوه کسی نیست
چندین برابر کرده غم زیبایی ات را

هر جنگلی در آرزوی شال سبزت
هر چشمه ای اما دل دریایی ات را...

ای قبله ی ریحانه ها، در سجده هستند
بابونه ها عطر خوش صحرایی ات را
::
در فاطمیه گریه کردم، عهد بستم
تا چله بنشینم غم زهرایی ات را


24 تیر 1398 8 0

من شام بدخشانم و تو صبح نشابور

از چشم تو سرشار شدم ای غم پرشور
تا سرزده آمد به دلم خاطره ای دور

دو پولک براق، دو شب مخما غمگین
دو مست غزل ساز دو میخانه ی مستور

تو سیب.. تو گندم.. تو گناهی اگر ای عشق
من دست پر از خواهشم ای جذبه ی مغرور

تو ماه به رقص آمده در آینه ی حوض
من چشم به شور آمده با گریه ی ماهور

بگذار که سرمست خیالات تو باشم
با یاد لب توست که شیرین شده انگور

تقدیر چنین است به مقصد نرسیدن
من شام بدخشانم و تو صبح نشابور


24 تیر 1398 8 0

بخند که صدای زن همیشه بغض و گریه نیست

سلام رنج کهنه ام سلام داغ روشنم
من از جهان بی ستاره با تو حرف می زنم

چقدر پشت شیشه ماه چهره ات کدر شده
طلوع کن چراغ تار و بی فروغ میهنم

بخوان که بشکنم حصار سرد این سکوت را
در این قفس به خاطر غم تو واژه می تنم

کسی که درد می کشد شبیه من فقط تویی
کسی که مثل تو همیشه رنج می برد منم

چه فرق می کند مگر هزاره یا که ازبکم
بلوچ یا که ترکمن... که من شبیه تو زنم

بخند که صدای زن همیشه بغض و گریه نیست
بخند از دلیل شعر ساده و مطنطنم


24 تیر 1398 9 0

آرزوهای به غارت رفته ی اجدادی ام

تلخ و شیرینم اگر تلفیق غم با شادی ام
هم قفس را می شناسم هم پر از آزادی ام

ریشه در تنهایی ام دارد اگر آشفته ام
ریشه در آوارگی، اندوه مادرزادی ام

بارها در گورهای دسته جمعی دفن شد
آرزوهای به غارت رفته ی اجدادی ام

کاخ رؤیاهای من آجر به آجر هیچ بود
پله پله پوچ پوچم، اوج بی بنیادی ام

روبه رو ویرانی ام در جاده های دربه در
پشت سر جا مانده اما خانه ام آبادی ام


24 تیر 1398 2 0

دوباره بعد زمستان بهار می آید

نه بی تو بر دل زارم قرار می آید
نه غصه با دل تنگم کنار می آید

برای آنکه بسوزد به هر بهانه دلم
چقدر خاطره هایت به کار می آید

چقدر قصه ی خیس از تو در نگاهم ماند
چقدر گریه به چشمان تار می آید

نهال کوچک من! خسته ای بخواب آرام!
دوباره شاخه ی خشکت به بار می آید

دوباره شاخه ی خشکت شکوفه خواهد داد
دوباره بعد زمستان بهار می آید


24 تیر 1398 9 0

اگر چشم تو را پیدا نمی کردم چه می کردم ..

تمام حاصلم را در بساط شهر گستـردم
خریداری ندارد بین این بـی دردها دردم

زنی از نسل اشرافی ترین غم های تاریخم
که در خاموشی افسانه هایم زندگی کردم

اگر آواره ام ، گم کرده ام ایل و تبارم را...
که در سردرگمی هایم به دنبال تو می گردم

خیابان خواب چشمان تو در این شهر خاموشم
اگر چشم تو را پیدا نمی کردم چه می کردم ..

نسیمی از شمال شرق از بلخم تماشا کن
که رقصی مولوی تر از غزل های تو آوردم ...

 


24 تیر 1398 8 0

ای عشق ای شهزاده ی بی سلطنت بی تاج

ای عشق ای شهزاده ی بی سلطنت بی تاج
اسطوره ی افسانه های رفته بر تاراج

رسواترین پیغمبر منظـومه ی تاریخ
ای آمده از اوج عرش ای رفته تا معراج

مثل منی آرامش متروک یک ساحل
مثل توام زاییده ی وحشی ترین امواج

چوگان سرگردان تر از گویم چه می گویم ؟
بازیچه ی اسب و سوار و آبنوس و عاج

مستفعلن مستفعلن معشوق یا عاشق ؟
مستفعلن مستفعلن مشتاق یا محتاج ؟


24 تیر 1398 9 0

زندگی را آرزو کن، آرزو را زندگی ...

دختر بافنده رویاهات را محکم بباف
در ترنج رنج، عرش و فرش را در هم بباف
 
بر گلیم چرت های پاره دارت می زنند
تیغ را بردار و خواب فرش ابریشم بباف

هفت سین از سینه ریزت سیب حوا چیده است
سبزه بالا سیر و سرکه بر دل آدم بباف

اشک شیرین، چشم لیلا، غمزه ی گردآفرید
عشق و عصمت را زلیخایی تر از مریم بباف

بیـدلی کن بر خیالاتی که می بافی بخند
فرخی شو حله ای با تار و پود غم بباف

زندگی را آرزو کن، آرزو را زندگی ...
ریشه ریشه، واژه واژه عشق را  "تکتم" بباف


24 تیر 1398 9 0

مـــی چینــم از لبــهای سرخـــت چیــدنی ها را

مـــی چینــم از لبــهای سرخـــت چیــدنی ها را
از مــرمـــر لبخنــــــــدهـــایــت روشــنــــی ها را

تا پر شـــوم از حــس جنگـل،حال کوهســـتان ...
بو مــــی کشـــم موهایـــت این آویشــنــی ها را

هر شــــب در آغــــوش خیالت خواب می بینــم
هـــــم دیدنـــی ها را و هــــم نــا دیدنــــی ها را

جان هستی و این جسم عاصی را نمی خواهی
تا کــــی به جــــان خود بـــــدوزم ناتنـــــی ها را

هــر چه بخواهــی میل میل توســت می خواهم
حتـــــی به جــای دوستـــی ها دشمنــــی ها را

اما طلای نـــاب مـــن هـرگـــــز نمـــــی فهـمــــی
انــــــدازه ی انــــدوه آدم آهــــنــــــــی هــا را ....

 


24 تیر 1398 10 0

کاش مي دانستم...

پدرم مي گويد:
"نبايد به گذشته فکر کرد"
برادرم مي گويد:
"مامانا هيچ وقت نمي ميرند"
خواهرم مي گويد:
"بايد با مرگ مادرمان کنار بياييم"
کاش مي دانستم مادرم هم چه مي گويد

 فائزه سادات محمدی/11 سالگی


07 تیر 1398 154 0
صفحه 1 از 38ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها