دفتر مجازی شعر

(آرشیو ماه خرداد 1386)

دفتر شعر

در هیچ دوره دزد چنین معتبر نبود

در هیچ دوره دزد چنین معتبر نبود
‌دزدی گناه بود در ایران هنر نبود

‌او را ندیده بود کسی و نمی‌شناخت
‌نامی نداشت دزد و چنین نامور نبود

‌خاور نمی‌شناختش و هیچ جلوه‌ای
‌از او هر آینه به شبِ باختر نبود

‌دستش نبود رو و نمی‌زد به طبلِ فُحش
‌در پرده بود دزد و چنین پرده‌در نبود

‌از او سراغ، اهلِ محل هم نداشتند
‌اینگونه در تمامِ جهان مشتهر نبود

‌دزد قدیم زحمت بسیار می‌کشید
‌سردرد داشت دزدی و بی‌دردسر نبود

‌دزدان قدیم در دلِ شب راه می‌زدند
‌در روشنایِ روز از آنها خبر نبود

‌دزدی شگون نداشت به وقتِ اذانِ صبح
‌دزدِ قدیم، سارقِ وقتِ سحر نبود

‌رویی نداشت دزد که حاضر شود به جمع
‌در خلق هیچ، از همه اینگونه سر نبود

‌میزد به چاک رویی اگر دیده بود گاه
‌یعنی به فکرِ خواستنِ آستر نبود

‌شرمی نهفته داشت حیایی نگفتنی
‌هرگز به فکرِ سرقتِ مالِ پدر نبود

‌همدستِ خویش بود به هر دستبرد دزد
‌یا هم تکِ رفیق، ولی با پسر نبود

‌از شرم آب می‌شد اگر رفته بود لو
‌دزدِ قدیم، دزد، ولی خیره‌سر نبود

‌از پشتِ بام، راه به دالانِ خانه داشت
‌دزد و کلیددار و نگهبانِ در نبود

‌زوری نداشت جغد شبِ پشتِ بامِ شهر
‌دفتر نداشت، صاحبِ تزویر و زر نبود

‌شغلی به غیر دزدی اگر داشت، نه نداشت
‌دلالِ شیر و شربت و قند و شکر نبود

‌بی‌کاره بود و لوت، نه یکّاره قروت
‌هم دزد شهر، هم دلِ کوه و کمر نبود

‌با هیچکس به خاطر دزدی نبود دوست
‌دزد قدیم دزد، ولی حیله‌گر نبود

‌داغی ز سجده هیچ به پیشانیش نداشت
‌اهلِ نماز و روزه و این فکر و فر نبود

‌مکتب نرفته بود و معلّم ندیده، ها!
‌حرفی نخوانده و بود حدیثی زِ بَر نبود

‌عیّار بود دزد و به محروم می‌رسید
‌یعنی تمامِ دزدی او بی‌اثر نبود

‌لایی نمی‌کشید که سودی به هم زند
‌پول و پَله نداشت، خرابِ ضرر نبود

‌دزدیده بود مال کسی را که مایه داشت
‌دزد پلاس و پیسه، از هر مَمَر نبود

‌بی‌سرگذشت بود ولی سرنوشت داشت
‌بی‌اعتنا به حُکمِ قضا و قَدَر نبود

راضی به سهم خویش از این پیش بود دزد
یعنی حریص خواستن بیشتر نبود

‌دزدِ قدیم، گردنه‌ها بسته بود، سخت
‌دزدِ گدار، دزدِ سرِ رهگذر نبود 

‌جانِ عزیز را به سرِ دست داشت دزد
‌دزدی هراس داشت، چنین بی‌خطر نبود

‌چونانکه باد دربه درِ درّه بود و کوه
‌مانند لوش ساکنِ هر جوی و جَر نبود

‌قانون و قاعده، نه اگر راه و رسم داشت
‌در هرج و مرج، این‌همه و این‌قَدر نبود

‌بازار دزدی و دَلِگی هرگز، این‌چنین
‌گرمی نداشت هیچ و چنین شعله‌ور نبود

a‌گفتم قصیده‌ای که بماند به یادگار
‌در شعرِ شاعرانِ وطن، این شَرَر نبود

‌در شعرِ شاعران نه، که در نثرِ کاتبان
‌این جان و جرأت و جَنم و این جگر نبود

‌من گفته ام بلند که دزدی نکرده‌ام
‌تا بوده شور بوده مرا پاک و شر نبود

‌مزدی زِ هر که یافته‌ام، کار کرده‌ام
‌چون من کسی به سنگرِ خود مستقر نبود

‌کار کلان و مزد کمم بود راه و رسم
‌تختم نبود مقصد و تاجم به سر نبود

‌تنها نه من نگاه نکردم به تاج و تخت
‌در هفت پشتِ من خبر از تاجور نبود

‌بی‌مزد نیز، کار به کردار کرده‌ام
‌آن ساقه‌ام که قسمتِ من جز تبر نبود

‌اخراج گشته‌ام ز هرآنجا که بوده‌ام
‌چشمم به مزدِ مختصر و مستمر نبود

‌از حقِّ خویش نیز گذشتم که همّتم
‌هرگز ذلیلِ مرگِ مقام و مَقر نبود

‌با نامِ من چها که نکردند، طبعِ من
‌گفتم که بشنوند و ببینند، خر نبود

‌بستم به پاسِ حُبّ وطن چشم و گوش را
‌ها! بشنوید، شاعرِ ما کور و کر نبود

‌در کارِ سربلندیِ ایران شبانه‌روز
‌از من به آفتاب، که افتاده‌تر نبود

‌حاضر نشد دلم که بچسبد به مالِ مفت
‌اغلب اگرچه هیچ مرا ماحضر نبود

‌از چپ گذشته‌ام من و از راست نیز هم
‌جانم کجا به خاطر ایران سپر نبود

‌تنها نه در سفر که به کار وطن تمام
‌آرام و امن عیش مرا در حضر نبود

‌در بیشه وطن، دلِ من شکر ‌میکنم
‌اسب چموش بود ولی گرگِ گَر نبود 

‌منّت خدای را که نبودم شغالِ دزد
‌قسمت اگر مرا جگرِ شیرِ نر نبود

‌در آسمانِ آبیِ میهن پرنده‌ام
‌آن طوقیَم که کهنه هر بوم و بَر نبود

‌غیر از وطن نبود مرا بال و پر مباد
‌غیر از وطن مباد مرا بال و پر، نبود

‌شرمنده مزار شهیدانِ میهنم
‌چشمم کجا که نام وطن رفت و تر نبود

‌آه ای وطن، وطن، وطن آه ای وطن، وطن!
‌غیر از تو با کسی دلِ من همسفر نبود

‌با من به غیرِ دوستِ تو، همنفس نشد
‌از من به غیرِ دشمنِ تو، بر حذر نبود

‌نامی به غیرِ نام توام بر زبان نرفت
‌نقشی به غیرِ نقش توام در نظر نبود

 با چاه، هیچ فرق نمی‌کرد راه، اه!
در پیشِ پا چراغ تو روشن اگر نبود

‌در پیشگاهِ روشنِ نامِ بلندِ تو
‌نوری نداشت شمس و به خوبی قمر نبود

‌پاینده بود نامِ تو پاینده باد هم
‌نامی که هیچ نام، از این نام سر نبود

منبع:
https://shahrestanadab.com/Content/ID/11646


23 تیر 1399 14 0

نشان دهید خدا را نشانه های عزیز

برآورید سر از خاک دانه های عزیز
نشان دهید خدا را نشانه های عزیز

خزان وزیده و تاراج کرده مزرعه را
قسم به جیب تهی تان خزانه های عزیز

چقدر قحطی مردانگی ست در کوچه
جنین مرده نزایید خانه های عزیز

امان دهید به گنجشک های مستأجر
در این گرانی بی رحم، لانه های عزیز

به این زمانه ی ژولیده و شب پرپشت
دوباره نظم ببخشید شانه های عزیز

به یاری من و چشمان سرکشم بروید
برای هق هق امشب، بهانه های عزیز


23 تیر 1399 7 0

عاشق و مهربان باش انسان

سوی دریا روان باش انسان
رود شو، بی‌کران باش انسان
جاری و جاودان باش انسان
آبروی جهان باش انسان
هرچه عشق است، آن باش انسان

شوق فرهادی بیستون را
شور و شیرینی ارغنون* را
بایدوشاید و چندوچون را
عقل و احساس و عشق و جنون را
با هم و توأمان باش انسان

آه و درد و فغان باش؟ هرگز
سرد و خشک و خزان باش؟ هرگز
با همه سرگران باش؟ هرگز
دوست با دشمنان باش؟ هرگز
دشمن دشمنان باش انسان

قصه‌ها خالی از کیقبادند
غرق افراسیاب و شغادند
پُر یزید و پُر اِبن زیادند
پهلوانان ولی شیرزادند
رستم داستان باش انسان

نی بزن، عابران را خبر کن
هو بکش، حاضران را خبر کن
خوش بخوان، زائران را خبر کن
دف بزن، شاعران را خبر کن
کف بزن، شادمان باش انسان

بی تو ای عشق، ایمان چه حاصل
بی تو ای عشق، سامان چه حاصل
بی تو ای عشق، چندان چه حاصل
بی تو ای عشق، انسان چه حاصل
عاشق و مهربان باش انسان


25 خرداد 1399 140 0

خاک سیاه بر سر کاخ سفید شد


ماشینِ اوفتاده به پت‌پت! چگونه‌ای
بحران دستمالِ توالت! چگونه‌ای

ای مرد عنکبوتیِ در تار خود اسیر
ای بَتمنِ نشسته به فِت‌فت* چگونه‌ای!

ای سازمان بی‌ملل، ای بی‌بشر حقوق!
هنگام ظلم، لالی و ساکت، چگونه‌ای؟

ای واضع تمام قوانین جنگلی
ای ناقض تمام ضوابط چگونه‌ای؟

ما نفتمان به آن طرف آب‌ها رسید
ای زنده‌ات مشابه میّت! چگونه‌ای

پهپادِ سرنگون شده در آبی خلیج!
توقیفِ کِشتی الیزابت! چگونه‌ای

ای آبروی رفته‌ی عین الأسد، هنوز
آمار کشته‌های تو سِکرت! چگونه‌ای

با ضربه‌ی ملایم مغزی چه می‌کنی
تخم عقابتان شده اُملت! چگونه‌ای

ای تایتانیکِ غرق شده، غرق‌تر شده
اینبار اندکی متفاوت؛ چگونه‌ای

خاک سیاه بر سر کاخ سفید شد
ای زرد، ای ترامپِ ترومپت چگونه‌‎ای

پوشک خریده باش و تل‌آویو را بگو
با چند موشک و دو سه راکت چگونه‌ای؟


* فِت‌فت کردن: آهسته و به شتاب گفتنِ چیزی به کسی و غالباً با نیّتی بد
(فرهنگ معین)


19 خرداد 1399 180 2

تکرار

دوباره مثل همیشه
مداد و دفتری آوردم و 
به خود گفتم
که از دلم بنویسم
- به یادگار جوانی
که همچو باد گذشت-
همیشه گفتم و
گفتم
ولی ادامه ی عمر
فقط
فقط
به تراشیدن مداد گذشت!


17 خرداد 1399 142 0

به سمت کعبه نگاهش نماز می‌خواند... (زبان حال مسجدالاقصی)

چقدر ها کند این دست‌های لرزان را؟
چقدر؟ تا که کمی سردی زمستان را...

چقدر با تن یخ بسته، باز صبر کند
هجوم رخوت و تخدیر برف و بوران را؟

به سینه و سر خود می‌زنند پنجره‌ها
کسی نواخته انگار طبل طوفان را

به پشت پنجره‌های شکسته می‌بیند 
تمام روز تگرگ و گلوله‌باران را

مسیرها همه صعب‌العبور و نافرجام
خدا به‌خیر کند جاده‌های لغزان را

به دوش خسته کشیده‌ست سالیان زیاد
شبیه گنبد خود درد و رنج انسان را

به لطف هُرم نفس‌های انبیاست، اگر
رسانده تا به چنین روز نیمۀ جان را

اگر صدای گلوله امان دهد شاید 
به گوشمان برساند نوای ایمان را 

کنار منبر گوشه‌نشین خود دیده‌ست
نفس نفس زدنِ آیه‌های قرآن را

شریک گریۀ محراب می‌شود گاهی
مگر کمی ببرد غربت شبستان را

میان حلقۀ لات و هبل گرفتار است
چقد گریه کند خنده‌های شیطان را؟ 

بخوان دو کاسۀ خون در هجوم اشک‌آور
برای ندبۀ آدینه چشم گریان را

نماز جمعۀ این هفته هم اقامه نشد
کجای دل بگذارد غم فراوان را 

هنوز حسرت یک عید بی عزا دارند 
مناره‌ها که ندیدند ریسه‌بندان را 

تنیده تار به تکرار عنکبوتی پیر
که سهم خویش کند گوشه‌های ایوان را 

مترسکی که اجیر کلاغ‌ها شده است 
شکسته با تبرش حرمت درختان را 

به حُسن یوسف خود آب می‌دهد با اشک 
و مرهمی شده این‌گونه زخم گلدان را

«نماز نور بخوانید بر جنازۀ شمع»*
شنیدم از زکریا به مصرعی آن را 

به کوچ شانه‌به‌سرهای این دیار قسم 
که باد نوحه شده غربت سلیمان را-

به آن عزیز که از چاه آمد و با آه
کشید در بر خود میله‌های زندان را 

به نغمه‌های مناجات حضرت داوود 
که برده بود دل عاشق پریشان را

به آسمان چهارم که در جوار مسیح 
به انتظار نشسته غروب هجران را 

به گریه‌های جگرسوز حضرت یعقوب 
که قطره قطره به غم بُرد شهر کنعان را 

به کوه طور که در سوگ حضرت موسی
به انکسار کشانده‌ست کوه فاران را 

به الخلیل که در سوگ لاله‌ها دیده‌ست 
به کوچه کوچۀ خود حجلۀ شهیدان را 

-از آن مسجدالاقصی‌ست لحظۀ معراج 
که با صلابت خود جار می‌زند آن را

هنوز منتظر است و...، هنوز منتظریم
چقدر صبر کند سردی زمستان را؟

به سمت کعبه نگاهش نماز می‌خواند
به این ‌امید که آن آفتاب پنهان را...


02 خرداد 1399 208 0

شب گل دادن باغ انار است

زمستان رفته و گل بی‌قرار است
زمین سبز است هنگام بهار است

میان بوته‌گل‌ها میهمانی‌ست
قرار شاخه و گل برقرار است

هوا غوغاست از باران نم نم
غذای چشمه آب خوشگوار است

قنات روستا از اول صبح
به راه افتاده و سرگرم کار است

کلاس جوجه‌ای در جیک جیک و
کلاغی گرم مشق قار قار است

خبرهای خوشی امروز در باغ
به دست پستچی در انتشار است

همین بادی که می‌گویند عمری‌ست
رفیق ابرهای آبیار است

خدا جشنی تدارک دیده امشب
شب گل دادن باغ انار است


31 اردیبهشت 1399 225 0

شب قدر است قدر خویش را می‌دانم آیا من

کشاندم با چه رویی خویشتن را تا به اینجا من
به مسجد دعوتم کردی چه کاری داشتی با من؟

ملایک بندگانت را صلا دادند اما حیف
چه شب‌ها تا توام خواندند و جا ماندم چه شب‌ها من

هبا بود و هدر یک سال پیش از این و امشب هم
کتابت می‌شود تقدیر یک سال من اما من ...

سعادت یا شقاوت؛ هان؟! چه تقدیری رقم خورده‌ست
چه راهی را از امشب می‌روم تا صبح فردا من

خدا جاریست در دل‌ها و از این مهر بی‌پایان
تمام مردم امشب توشه می‌گیرند الا من

هواخواه کدامین دیدگاهی؟ نور یا ظلمت؟
پس از این بی‌قرار چیستی ای چشم تردامن!

ببار ای چشم تا امشب نریزی آبرویم را
مبادا او که خوابیده‌ست من باشم مبادا من

شب قدر است قدر خویش را می‌دانی آیا تو؟
شب قدر است قدر خویش را می‌دانم آیا من؟


31 اردیبهشت 1399 184 0

می گریزم به هوایی که پر از زیستن است

از جهانی که پر از تیرگی ما و من است
می گریزم به هوایی که پر از زیستن است

می گریزم به جهانی که پر از یکرنگی ست
به جهانی که پر از گریه کن و سینه زن است

به همان جا که نفس قیمت دیگر دارد
اشک ها درّ نجف، سینه عقیق یمن است

به همان جا که در آن باد صبا بسته دخیل
به عبایی که پر از رایحه ی پنج تن است

چه خراسان چه مدینه چه عراق و چه دمشق
هر کجا پرچم روضه ست همان جا وطن است

دم من زندگی و بازدمم زندگی است
تا که روی لب من ذکر حسین و حسن است

قلب آن است که لبریز محبت باشد
تا ابد خانه ی اولاد علی قلب من است

 


25 اردیبهشت 1399 394 3

زمان چون ساعتی در دست تو تنظیم خواهد شد

جهانِ درد دیده، عمر بسیاری نخواهد داشت 
جهان غیر از پر و بالت پرستاری نخواهد داشت

شنیدم بعد تو بوی سلامت می دهد دنیا 
جهان هم پیش تو احساس بیماری نخواهد داشت 

شنیدم شنبه ها تلخی نخواهد کرد بعد از تو
 و این تقویم دیگر روز تکراری نخواهد داشت

زمان چون ساعتی در دست تو تنظیم خواهد شد
زمین خوار و زمین خواری، هواداری نخواهد داشت 

دل دلال ها می لرزد آن روز از نگاه تو 
دلار لعنتی ها هم خریداری نخواهد داشت 

تو روشن می کنی وقتی حساب بی حسابی را
ترازوی تورم هیچ بازاری نخواهد داشت

 در این بی دولتی ها در هوای دولتی هستم
که می دانم مدیران ریاکاری نخواهد داشت 

برای کلبه های دربه در آغوش خواهی شد
ولی با کاخ ها، چشم تو دیداری نخواهد داشت 

جهان در بستر آلوده ای از خاک و خون خفته است
که دور از پلک تو، میلی به بیداری نخواهد داشت...


20 فروردین 1399 478 2

جهان زیبا شد از وقتی که آدم در قفس افتاد

تنفس کرد صبح هستی و شب از نفس افتاد
جهان زیبا شد از وقتی که آدم در قفس افتاد

زمین خوابید و پاشد ناگهان در عالمی دیگر
که گوئی رو نمائی می کنند از آدمی دیگر

شب از عشاق؛شهر از بوسه؛ دِیْر از آه خالی شد
نه تنها میکده... حتی عبادتگاه خالی شد

(وبا)ی عزلتی ناگه به جان ازدحام افتاد
(وبا) آری وبا تنها به جان خاص و عام افتاد

نبود اصلا حریف گام او یک سرزمین حتی
که سد راه آشوبش نشد دیوار چین حتی

تنفس کرد صبح هستی و شب از نفس افتاد
جهان زیبا شد از وقتی که آدم در قفس افتاد

نه جنگی ناجوانمردانه می بینی نه کشتاری
نه از مستی دهانی باز شد دیگر نه بازاری

زمین برگشته در آغوش گرم آسمان خویش
پیامی دارد انگاری برای ساکنان خویش

به یاد آرید! تنها یک دوشب مهمان من هستید
که می گوید شما ای خاکیان! سلطان من هستید؟ 
 


20 فروردین 1399 309 0

برآی ای صدای صداهای هستی!

دوباره پُرم از صداها
صداهای تاریخ؛
این تلخ تاریک

نعیق «غراب» منوچهری دامغانی
و بانگ «کلاغ» آلن پو
و شبخوانی «جغد گنگ» بهار و...
دمادم صداهایی از دور و نزدیک

پس ای «مرغ آمین» نیما کجایی؟

تو از هرکجا غرق نور و نسیم و نوازش
بیا و ببین
خون چکان است
رؤیای انسان
ز کابوس تیغ دل آشوب داعش.

کجایی خدارا؟ خدارا کجایی؟

برآی ای صدای صداهای هستی!
بیا خواب شب کوچه های جهان را 
دمی شعله ور کن

وگرنه
هم آواز مرغ سحر باش
کمی ناله سر کن
کمی ناله سر کن!


17 فروردین 1399 129 0

فرصت خوبی ست این منزل نشینی‌ها بیا

باد جادو می وزد، این سحر را باطل کنیم!
بانگ "یا قدّوس" را امشب چراغ دل کنیم

از صراط المستقیم او به دور افتاده‌ایم
قبله‌ی دل را کمی سمت خدا مایل کنیم

کشتی دل را به "مجراها و مرساها" دهیم
شورش گرداب را آرامش ساحل کنیم

سیب سرخ و سنجد و سکه، سماق و سبزه هست
با سلامت هفت سین سفره را کامل کنیم

در سماوات خدا هم گاه‌گاهی پر کشیم
چند روزی ترک این دنیای آب و گل کنیم

خانه‌‌هامان مسجد حق، قلبمان محراب اوست
یک دو روزی در خرابات خدا منزل کنیم

فرصت خوبی ست این منزل نشینی‌ها بیا
لااقل فکری به حال این دل غافل کنیم!


16 فروردین 1399 453 0

عطر بهاری تازه در راه است، می‌دانی؟

با دردهای تازه‌ای سر در گریبانم
اما پر از عطر امید و بوی بارانم

هربار غم‌ها بیشتر سویم هجوم آورد
دیدم درخشان‌تر شده آیینۀ جانم

آیینۀ صبر و وقار و مهر و لبخندم
این روزها سرتابه‌پا، آیینه‌بندانم

در من درخشیده شکوهی تازه از ایمان
«اینجا چراغی روشن است» آری چراغانم

هر کوچه‌ای اینجا چراغانی شده با عشق
من زنده‌ام از عشق، از این عشق تابانم

تابنده‌تر شد خاک من با گوهر ایثار
این خاکِ گوهربار ایران است، ایرانم

در دست دارم خاتم سرخ شهادت را
با این نگین، روی زمین، مُلک سلیمانم

خورشیدباران است خاک روشنم هر صبح
هشت آسمان پیداست از خاک خراسانم

در سایه‌سار بانوی آیینه و آبم
از عطر یاسش پر شده هر صبح ایوانم

از جلوۀ شاه چراغ اینجا چراغان است
من در پناه سایۀ دروازه قرآنم

گاهی غباری هم اگر در آسمان پیداست...
باران که می‌آید پر از عطر بهارانم

عطر بهاری تازه در راه است، می‌دانی؟
عطر بهاری تازه در راه است، می‌دانم

چشم‌انتظار رؤیت ماهم در این شب‌ها
کی می‌دمد خورشید از شرق شبستانم؟


12 فروردین 1399 424 1

گیرم که تدبیری در میخانه‌ را بسته

دور از هم و آشفته‌حال و دست و پا بسته
در خانه‌ها‌ حبسیم، چون غم کوچه را بسته

آن سوی این دیوارها هرچند با شادی
باغ اناری گیسوانش را حنا بسته

داغ جوان دیده‌ست در اوج بهارانش
شهرم اگر در عید هم شال عزا بسته

ماییم اسیر چاردیواری تنهایی
ماییم و راهی از قفس تا ناکجا بسته

اما دل این خانه روشن می‌شود روزی
هرچند چندی در به روی آشنا بسته

پیمانه‌ها خالی چرا؟ ساقی هنوز اینجاست
گیرم که تدبیری در میخانه‌ را بسته

یک عمر مهمان همین سفره‌ست، از هرجا
هرکس که روزی دل به این زائرسرا بسته

حتی سلام از دورها هم می‌رسد، آری
فرقی ندارد صحن بانو باز یا بسته

حتما به لطف خود عیادت می‌کند از ما
وقتی نفس‌هامان به مهر اوست وابسته
 


07 فروردین 1399 390 0

کنون دریای طوفانی‌ست ایران ناخدایی کن

فلق در سینه‌اش آتش‌فشان صبحگاهی داشت
که خون‌آلود پیغام از کبوترهای چاهی داشت

طراوت در هوا از ریشۀ زنجیر می‌روید
زمین در خود سپیداری در اعماق سیاهی داشت

مگر خورشید را هم می‌توان خاموش کرد آخر
کسی از تیرۀ شب در سرش افکار واهی داشت

عبایی روی خاک افتاده بود از خاک خاکی‌تر
که در آن نخ‌نما آغوش اسرار الهی داشت

کدامین گل به جرم عطر افشاندن گرفتار است
مگر او نیت دیگر به غیر از خیرخواهی داشت

هماره آه او خرج دعا بر دیگران می‌شد
اگر در سینه‌اش یارای آهی گاه‌گاهی داشت

به تسبیحش قسم، زنجیرۀ عالم به دست اوست
چنین مردی کجا در سر خیال پادشاهی داشت

چه بنویسم از آن گودال، از آن قعر سجون، از زخم
از آن زندان که حکم روضه‌های قتلگاهی داشت

تمام کشور من، کاظمین کوچک مردی‌ست
که در هر گوشه‌ای از خاک ایران بارگاهی داشت

تمام سرزمینم غرق در موسی بن جعفر شد
تو حَوّل حالنایی، حال و روزم با تو بهتر شد

تو مثل جان، درون خاک من هر گوشه پنهانی
تو شیرازی، خراسانی، قمی، آری تو ایرانی

کنون دریای طوفانی‌ست ایران ناخدایی کن
نمک‌گیر تبار توست این کشور دعایی کن

دلم روشن، نگاهم گرم، حالم اَحسَنُ الاَحوال
به لطف روضه‌های تو چه سالی می‌شود امسال

که ایران در تو می‌بیند بهار سرزمینش را
کنار سفرۀ باب‌الحوائج هفت‌سینش را
 


01 فروردین 1399 569 0

سلام بر همه خوبان! سلام! خسته نباشید!

سلام بر همه خوبان! سلام! خسته نباشید!
نشسته‌اید و الهی ز پانشسته نباشید

چه می کنید؟ کجایید؟ در چه فکر و خیال اید؟
دل شکسته که دارید، سرشکسته نباشید!

جدا جدا بنشینید و دل به هم بسپارید
خدا نکرده عزیزان! زهم گُسسته نباشید

به ساز شعبده‌بازان افتراق نرقصید!
به ضرب فتنه‌گری‌ها هزاردسته نباشید!

نمی رسید سحرگه به سمت خانه خورشید
چو ماه نیمه‌شبان گر زخویش رَسته نباشید

به پای عقل بپویید و دست دل بگشایید
به بال عشق بیایید و چشم بسته نباشید


29 اسفند 1398 464 0

دنیا پر از آل‌زیاد و آل‌مروان است

این روزها حس می‌کنم حالم پریشان است
از صبح تا شب در دلم یک‌ریز باران است...

گاهی دلم مثل مصلّی غرق تنهایی‌ست
چشمم قم است و قلب دلتنگم خراسان است

یا حضرت معصومه! قم تنهاست این شب‌ها
شمس‌الشموسِ من ببین! حالم پریشان است

در خانه‌ها و کوچه‌ها دردی‌ست پنهانی
هر ‌لحظه بُهتی تازه در چشم ‌خیابان است...

از کوچه آیینه‌ها آرام‌تر بگذر!
در شهر ما در هر‌قدم آیینه پنهان است

تابوت‌ها و دوش تنهایان! چه می‌بینم؟
آیا خیابان‌ها خیابان‌های تهران است؟

در ما حسینِ تشنه‌ای را سر بریدند آه
حس می‌کنم این روزها شام غریبان است

ما با حسینیم و علی، با هادی و مهدی...
دنیا پر از آل‌زیاد و آل‌مروان است

این روزها مردان مرد از بین ما رفتند
این روزها مردن خدای من! چه آسان است

هر روز می‌میریم و هر شب زنده‌تر هستیم
هر روز ما را می‌کشند و عید قربان است

کاری کنید آه! ای مسلمانان مسلمانان
دنیای ما در دست مشتی نامسلمان است...

هندوی افراطی به جان مُسلم افتاده‌ست
این کید ابلیس است و فکر و مَکرِ شیطان است...

بازی‌خور شیطان اکبر! وقت جولان نیست
بسیار فتنه پشت این شمشیر پنهان است

تیغ از غلاف فتنه بیرون کرده‌ای، هیهات...
آهسته‌تر! آرام‌تر! این بازیِ جان است

شیطانِ اکبر، سامری گوساله را ماند
نطقی اگر قی می‌کند وسواس شیطان است

دنبال غصب عقل و عشق ماست اسرائیل
حس می‌کند دنیا بلندی‌های جولان است

ما هفت‌خان را در خطر طی کرده‌ایم، امّا
این هشتمین خان است، آری! هشتمین خان است

سهراب من! گُردآفرید من! سپر بردار
رستم کجایی؟ هان! تهمتن! روز میدان است

وا می‌شود قفل لجوج هرچه دشواری
وقتی کلید کارها دست کریمان است

قاسم نمی‌میرد، سلیمانی نمی‌میرد
در جان ابراهیم آتش‌ها گلستان است

ای اُف به آنانی که از عکس تو می‌ترسند
ای اُف به دنیایی که از نامت هراسان است

مانند ابراهیم اَدهم تشنه خواهم ماند
زمزم نخواهم خورد تا از دلوِ سلطان است

بشکن شب خاموش دل را نازنین! بشکن
دل را چراغان کن، نترس این شب، چراغان است

بیرون بیا از خانه با لبخند و با امید
بی چتر و بارانی بیا در کوچه باران است

سر در گریبانی چرا؟ بشکن زمستان را
لبخندهامان شیشه عمرِ زمستان است

اسپند و کندر دود کن! عودی بسوزان باز
هرچند از داغ عزیزان سینه بریان است...

روز پریشانی نماند و شام دلتنگی
شام نکوکاری‌ست این یا روز احسان است

در کوچه‌ها آلوچه‌ها گل می‌کنند از نو
در کوچه لبخند و گل و باران فراوان است

شکر خدا سجاده‌های عاشقان پهن است
شکر خدا در سفره‌های عاشقی نان است...

قصد عبور از نیل و طوفان کن خدا با ماست
این ناخدا نوح است یا موسی‌بن‌عمران است

با ما خلیل است و مسیح و صالح و یوسف
با ما شعیب و احمد و با ما سلیمان است

آیین ما درد است و ایثار و خردورزی
میراث ما عشق است و ایمان است و قرآن است

این خاک خاک حافظ و سعدی و فردوسی‌ست
این ملک ملک بی‌زوال، این ملک ایران است...

پایان غم‌هامان همین نوروز خواهد بود
آغاز شادی‌هایمان در بیت پایان است


13 اسفند 1398 468 1

دوباره شهر من حال و هوایت خوب خواهد شد

تبت پایین می‌آید سرفه‌هایت خوب خواهد شد
دوباره شهر من حال و هوایت خوب خواهد شد

صدایم می‌زنی در کوچه‌ها با لهجه‌ی آذر
زمستانی که داری در صدایت خوب خواهد شد

غمی که با وجود خنده‌ی پهن نمک‌زارت
سرایت کرده در جغرافیایت خوب خواهد شد

شکایت کم کن ای نیزارهایت طعمه‌ی آتش
صبوری کن که پایان حکایت خوب خواهد شد

قرار یارها در کافه‌هایت شعر خواهد خواند
و حال من که بی‌تابم برایت، خوب خواهد شد

به دست او که درمان می‌کند درد طبیبان را
به لطف عشق،درد بی دوایت خوب خواهد شد

دوباره می‌رسد از هر طرف مهمان ناخوانده
شب دلتنگی زائرسرایت خوب خواهد شد
 


13 اسفند 1398 688 2

بی لطف شما، شهر مداوا شدنی نیست

از بستر بیماری خود پا شدنی نیست
بی لطف شما، شهر مداوا شدنی نیست

رفتیم به دیدار حکیمان و طبیبان
گفتند که با دانش آنها، شدنی نیست

این زخم که بر پیکر ما دست خودی زد
آنقدر عمیق است که حاشا شدنی نیست

کُند است چنان رفتن هر ثانیه،انگار
شب این شب عقرب‌زده فردا شدنی نیست

هرقدر که پیراهن گلدار بپوشد
بی نور شما باغچه زیبا شدنی نیست

رخصت بده بانوی عزیزم بنویسم
بی عطر حرم، چشم غزل وا شدنی نیست
 


09 اسفند 1398 853 0
صفحه 1 از 299ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها