(آرشیو پدیدآورنده محمدسعید شاد)

دفتر شعر

بگو! بلند بگو! لا اله الا ا...!

 

رسیده ای به جماهیر مردگان گناه
به استحاله ی کافوریان سرد و سیاه
 
- به ناگواری زخم آن چنان که من خوردم
به بی شکوهی تردید بین چاله و چاه -
 
جنونِ گاه به گاهم دوباره گل کرده ست
در این جنازه ی زیبا نشسته ام به نگاه
 
غرور سلسله اش می رسد به اهریمن
تبار روشن رویَش ولی، به حضرت ماه
 
به دوش می کشمش، از دلم به دوشم رفت
بگو!  بلند بگو! لا اله الا ا...!


11 مرداد 1394 1458 1

چرا درخت شدی تا برادرم باشی؟

 

اگر شراب نبودی که در سرم باشی
چرا درخت شدی تا برادرم باشی؟
 
چرا شراب نبودی؟ چرا درخت شدی؟
که مثل آینه ای در برابرم باشی
 
بیا که باز نفهمی چقدر غمگینم
بیا که شاهد لبخند آخرم باشی
 
نه خواستی که بفهمی نه می توانستی
از این به بعد مگر زخم دیگرم باشی
 
تو تاج خار منی، بیش از این درنگ نکن!
مگر نیامده بودی که بر سرم باشی


30 اردیبهشت 1394 995 0

قمار، جوهر مرد است، هرچه بادا باد!

 

جهان تهاجم سنگ است، کودکانه و شاد
از آنچه با سر ديوانه مي کند فرياد
 
زمانه سفله پسند است، هرکه خم نشود
جز از طريق شکستن نمي رسد به مراد
 
شکست، مذهب رندان نابهنگام است
قمار، جوهر مرد است، هرچه بادا باد!
 
بهار با هيجاني شگرف آمد و برد
تو را به سير درختان گل، مرا از ياد
 
براي آن که غريب است، هيچ فرقي نيست
ميان جوي خيابان و آب رکناباد
 
اگر نرفتم و ماندم کمي تحمل کن
اگر نرفتم و ماندم، بقاي عمر تو باد!


25 فروردین 1394 1720 0

پرهیز چشم های خراسانی ام شکست

 

با بوسه ای خطوط مسلمانی ام شکست
حالا مرا ببوس که پیشانی ام شکست
 
زندیق مست چهره ی تبریزی ات رسید
پرهیز چشم های خراسانی ام شکست
 
چرخی زدی، نشستی و گفتی: وطن منم
گفتم: طلسم بی سر و سامانی ام شکست
 
با چشمی از مناسک نوصوفیان ترک
احرام چله های زمستانی ام شکست
 
بگذار نامه ای بنویسم برای دوست
شاید که حکم حبس پریشانی ام شکست


04 اسفند 1393 2626 0

چرخی بزن که درد مرا زعفران کنی

 

پلکی بزن که میکده ها را عیان کنی
داروغه های معرکه را مهربان کنی
 
هنگام آن رسیده که بی پرده بگذری
تا سالخوردگان جهان را جوان کنی
 
روزی به رسم گوشه نشینان اشاره کن
تا مرگ را دو کودک شیرین زبان کنی
 
من با صدای پای تو پروانه می شوم
باور نکن! بیا که شبی امتحان کنی
 
میخانه های خلوت شب را شلوغ کن
چرخی بزن که درد مرا زعفران کنی
 
آتش بپوش تا به زبانی که خاص توست
احوال سینه سوختگان را بیان کنی
 
ای ناگهان قاطع تکرارهای تلخ
بنشین که ناگزیر مرا، ناگهان کنی


04 اسفند 1393 1404 0

اوقات صوفیان دلت خوش! سبو، سبو

 

بی طاقتم به وسعت این عصر بی وضو
"صبح است ساقیا قدحی پر" اذان بگو
 
حرفی بزن که یک سده خالی نشسته ام
ای حکم نسخ سایر احکام گفتگو
 
" خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد"
بنشین مقابلم که بنوشیم تا گلو
 
بنشین که شانه های مرا امتحان کنی
ای رسم بی اراده ی مستان رو به رو
 
دستار شارحان دمت کج! شکن شکن
اوقات صوفیان دلت خوش! سبو، سبو
 
وقت است، وقت قبض جهان، وقت بسط ما
زنهار تا قضا نشود! هان! از آن بگو


25 دی 1393 787 0

شبی که با تو پریشان و بی تو زندان است

 

اگر چه دست تو تقسیم نان و ریحان است
رفیق دست من این روزها گریبان است
 
بگو چه کار کنم با شبی چنین یکدست
شبی که با تو پریشان و بی تو زندان است
 
شده ست خسته بیایی، شکسته برگردی؟
امیدوار به روزی که روز پایان است؟
 
شبی نگاه کنی در شمار یارانت
ببینی آنچه نمی خواستی فراوان است
 
ببینی ای دل غافل چقدر دیر شده
دلت قناری مغموم فالگیران است
 
نه لحن بخردِ سازی، نه سوز تحریری
صدا، صدای سفیهان شاد و خندان است
 
کلام دوستی از هیچ کس نمی شنوی
که آنچه می شود آسان شنید بهتان است


25 آبان 1393 1409 0

مبارک است، بگو هفت شاخه گل بخرند

 

نشسته حضرت طوفان نوح در جانم
به بي قراري روباه در زمستانم
 
خوشا ملامت مردم، بگو! بلند بگو!
که اهل طعنه بدانند من پريشانم
 
چهار زنبق وحشي نشسته در نفسم
هزار چشمه ي بي وقفه در گريبانم
 
پس از خليفه ي ماضي که درگذشت و گذاشت
به نام چشم تو در خانه خطبه مي خوانم
 
تويي که در سکناتم به رعشه سرگرمي،
شتاب کن که سراسيمه رو به پايانم
 
بهار با هيجاني شگفت آمده است
اگر مرا بتکاني هزار دستانم
 
هنوز منتظرم آن چنان که ساعت ها
به فال قهوه ي عصرانه خيره مي مانم
 
مبارک است، بگو هفت شاخه گل بخرند
بگو سپيد نباشد، چرا نمي دانم


08 مهر 1393 1229 0

چشمم غروب سوم اردیبهشت بود

 

ای آه سینه سوختگان در هوای تو
ای جشن غمزه های خطوط انحنای تو
 
خاموش و سر به زیر به من فکر می کنند
نوصوفیان چله نشین در صدای تو
 
بر تخت بی شکوه تنم تکیه داده است
بعد از تو هر کسی که نشسته است جای تو
 
از شاهدان بپرس که لب تر نمی کنم
بی نقلی از کرشمه ی مشکل گشای تو
 
امروز در وقاحت مشتی سبکسرم
یادش به خیر شرم گلِ گونه های تو
 
چشمم غروب سوم اردیبهشت بود
قلبم صدای لرزش خلخال پای تو
 
رگبار بی توقف باران سال بعد
از من به یادگار بماند برای تو
 
اوصاف راویان تو پایان پذیر نیست
بگذار بگذریم که باقی بقای تو


19 شهریور 1393 1217 2

چرا مهار کنم روح بی قرارم را

 

به تاخت می برم این روزها سوارم را
چرا مهار کنم روح بی قرارم را
 
برادران من ای اسب های وحشی دشت
سپرده اند به دیوانه ها مهارم را
 
نشسته ام که به گیسوی دوست فکر کنم
که عاشقانه ببافم طناب دارم را
 
گناه عقل جهان با تو شسته خواهد شد
اگر سه بار زیارت کنی مزارم را
 
سلام، خسته نباشید، از دلم چه خبر؟
چگونه می گذرانید روزگارم را؟
 
سلام، خسته نباشید، من دلم تنگ است
منی که داده ام از دست اختیارم را


26 مرداد 1393 1312 0

سلام اي سپس بي قراري

 

سلام اي قديمت اناري
سلام اي کمت سوگواري
 
سلام اي غمت بيش از اين ها
سلام اي سپس بي قراري
 
سلام اي سرم درد مي کرد
سلام اي شرابت خماري
 
سلام اي نفهميده بودم
سلام اي ... سلام آه آري
 
ببين برق تعميد چشمت
چه ها کرده با اين حواري
 
بگو راهبانت نيايند
صليبت بيايد به ياري
 
دلم را به چشمت سپردم
به تبريز آيينه کاري
 
سرم را به مردان ايلت
به ترکان چابک سواري
 
جهان در جمالش چه دارد
چه دارد به جز شرمساري
 
جهان اضطرابي بزرگ است
بزرگ است اما به خواري
 
به زيتون و دلشوره سوگند
به جان دادن از بردباري
 
به لبخند مردان مأيوس
به رگبارهاي بهاري
 
به سردرد تلخي که دارم
به لب هاي سرخي که داري
 
برآنم که ديگر بخوابم
که ديگر ... مگر مي گذاري
 
برآنم که ديگر بخندم
چه مي گويم اي دوست باري
 
چه مي گويم اي دوست کافي ست
غمت را نبينم قناري


17 تیر 1393 1574 0

ای عشق روزگار فراوانی ات بلند

 

ای عشق روزگار فراوانی ات بلند
شب های نازنین پریشانی ات بلند
 
ای بخت سالخورده ی بلخی که با منی
گیسوی ناگزیر خراسانی ات بلند
 
در جلوه گاه معرکه خاموش و سر به زیر
سردار خلوتی! سر پنهانی ات بلند
 
الله اکبر از من و این لحن تند عشق
ای دل اذان صبح مسلمانی ات بلند
 
آیات رحمت است که تفسیر می شود
بگذار بگذریم که پیشانی ات بلند


08 تیر 1393 1037 0

ما عاشقیم، عزت دیوانگان زیاد

 

ای عشق!‌ روزگار در این فصل انجماد
تنها مرا به نام تو می آورد به یاد
 
دیگر به بی قراری خود خو گرفته ام
آری خوشا پرنده شدن در هجوم باد
 
فرزانگان اگر به خوش آوزگی خوشند
ما عاشقیم، عزت دیوانگان زیاد
 
بگذار شادمانه بخندم که از خودم
دیوانه تر سراغ ندارم در این بلاد
 
با خود بمان و در پی هم صحبتی نباش
مردم غریبه اند محمدسعید شاد


08 تیر 1393 967 0

هر وقت باران بود و یادی کردی از من...

 

ای چشمت از آیات رحمانی، نویدی!
با یک نگاه از من رسولی آفریدی
 
شیرین تر از خورشید صبحی با طراوت
زیباتر از لبخند مردی ناامیدی
 
شب ها که می خواهم بخوابم، گرم و سیال
در کوچه ها همراه، در باران شدیدی
 
در من که گنگم، بغض مردی داغدارم
شیواتر از گنجشک ها در صبح عیدی
 
هر وقت باران بود و یادی کردی از من
یک شاخه گل بگذار بر گور شهیدی


07 تیر 1393 161 0

در سرم پونه ای ست، پس هستم

 

گر چه از بود و گل تهی دستم
در سرم پونه ای ست، پس هستم
 
آه از این زخم های  ریز و درشت!
آه از آن عهدها که نشکستم!
 
غیر از این زخم، وقف نامردان!
طرفی از عاشقی اگر بستم
 
آتشی با من است کو مردی
که به رغبت بگیرد از دستم
 
هر که دیناری آبرو دارد
نسپارد به من که بد مستم


07 تیر 1393 172 0

غرض شنيدن يک جمله "نوش جان" شماست

 

تمام هستي در آتشم، جهان شماست
تنم زمين شما، روحم اسمان شماست
 
کرم کنيد و به املاک خود سري بزنيد
که سود آتش بيدادگر، زيان شماست
 
در اين جهان کسي آسان نمي رسد به هدف
مگر نشانه ي تيري که در کمان شماست
 
اگر شراب نداريد زهر مي نوشم
غرض شنيدن يک جمله "نوش جان" شماست
 
عجيب و وسوسه انگيز و شاد مي ميرم
که زخم خوردنم از دست مهربان شماست
 
اگر نبينمتان بعد از اين ملالي نيست
که مدتي ست سراسر زمان، زمان شماست
 
براي هر دو جهانم خيالتان کافي ست
دلم خوش است که همواره ميزبان شماست


07 تیر 1393 126 0

دگر نمی روم آنجا که آشنام تویی

 

                                                                                       نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
                                                                                      در این سراب فنا چشمه ی حیات منم
                                                                                                                             مولوی
 
 
دگر نمی روم آنجا که آشنام تویی
در این سراب فنا چشمه ی دوام تویی
 
خوشا منی که تو آغاز می کنی از من
خوشا دقایق پایان که منتهام تویی
 
از این به بعد منم ایستاده پشت سرت
ببند قامتی آماده ام امام تویی
 
مرا نماز نمانده ست تا به عزمی جزم
بلند می شوم انگار در قیام تویی
 
تو خود حواس مرا پرت کرده ای چه کنم؟
نه در قیام فقط، بلکه تا سلام تویی
 
کسی که آمد و در دام اسیر ماند منم
کسی که رفته و گسترده است دام تویی
 
چه روزهای عجیبی ست، من چه خوشبختم
که در مقابلم این روزها مدام تویی
 
بگو مرا نشناسد کسی مگر با ننگ
منم که غرقه ی گمنامی ام، بنام تویی


07 تیر 1393 135 0

آنجا که آب هست تیمم مجاز نیست

 

قدقامتی به سرو تو در باغ ناز نیست

عشقی که من شناخته ام  بی نماز نیست

 

با بودنت برای چه باید غزل شنید

آنجا که آب هست تیمم مجاز نیست

 

گفتی که راز عشق مرا با کسی نگو

رازی که کل شهر بدانند راز نیست

 

می خواستم شهید تو باشم نخواستی

بانو به ناز بیشتر از این نیاز نیست

 

گفتی که باش تا بپرد عشق از سرت

خوابیده آن قلندر و شب هم دراز نیست

 



04 تیر 1393 1280 1