دفتر شعر

اما دخترم!...

رد پایم را برایت به ارث می گذارم
اما دخترم
تو راه خودت را برو!
 


23 آذر 1398 352 0

غنیمت

سهم ما از آسمان
موقع عبور دسته ای پرنده
فضله ای که...
باز هم غنیمتی ست...
 


23 آذر 1398 336 0

ویلچر...

ویلچر
از پله های موزه ی جنگ
بالا نمی رود


23 آذر 1398 319 0

من منتظر تا او مرا از من بگیرد

اشک آمد امشب تا مرا از من بگیرد
آمد مرا یک شعله در شیون بگیرد

مثل گلاب از چشم خیس من چکیده ست
تا انتقام خنده را از من بگیرد

من دست و پا گم کرده ام، کو سربه داری؟
تا سرکشی های مرا گردن بگیرد

کو دیده ی یوسف شناسی تا تنش را
یک برگ گل از بوی پیراهن بگیرد؟

او زیر چتر ساده ی من خیس باران
من منتظر تا گریه باریدن بگیرد

گفتم: بگو... چیزی بگو... تا مثل آهو
رد صدایت بوی آویشن بگیرد

چرخی بزن تا روح ناآرام دریا
در هق هق چشم تو رقصیدن بگیرد

من گفتم و او گفت و برقی زد نگاهش
من منتظر تا شعله اش دامن بگیرد

او بی خیال بهت ماه و بغض باران
من منتظر تا او مرا از من بگیرد


23 آذر 1398 561 0

مزاحم

این درخت
در میان چارراه
از کجا دمیده
راه را بریده است
با اجازه ی کدام مرکز درخت ها؟

زلف هاش
با بهار می خورَد تکان
دود حمل و نقل
در مشام او
سرفه می کند
یا سلام؟

با سر پریش
زیر فکرهای سبز
«قیس عامری» ست
محو قله های برفگیر
پلک می زند
در ته نگاه او
خواب لیلی و کویر.

با سواره و پیاده حرف می زند
به تمام عابران سلام می دهد
بی جواب می دوند رنگ ها
بی خیال می روند بادها
در نگاه دختر جوان
مزاحم است یا گدا؟

شعری از مهندسان شهرساز:
«ای جمال بی حساب، روی نقشه نیستی
ذهن شهردار خسته شد
تجمل مزاحمی
چارراه کج
ای شکوفه ی خطوط منحنی...»

سبز
با عمامه ی بزرگ
کله ی بزرگ
پای لخت قهوه ای
نارون سلام می کند.


23 آذر 1398 599 0

مواظب باش دختر! مردها را می شناسی که!

به مادر گفتم او مردی ست با هوش و حواسی که
همیشه جمع کارش هست، مرد باکلاسی که

میان جمع دخترها ندارد با کسی شوخی
همیشه محکم و جدی و من در هر لباسی که

ببینم می شناسم کیست، از یک رنگی اش پیداست
شروع صحبتش دارد به لب حمد و سپاسی که

خدا را در تمام لحظه هایش در نظر دارد
ندارم پیش چشمانش غم و بیم و هراسی که...

نگاهم کرد مادر، گفت: می دانم چه می گویی
مواظب باش دختر! مردها را می شناسی که!
 


23 آذر 1398 582 2

خدا کند نرود آبروی کوچه ی ما

سلام نام نوشته به روی کوچه ی ما
چقدر جای تو خالی ست توی کوچه ی ما

در آن زمانه که چشمان ماشه های نبرد
درست خیره به ما بود، سوی کوچه ی ما

برای آن که نیفتد به دست نامحرم
فقط نه شهر، که یک تار موی کوچه ی ما

سبک تر از قدم نرم بادها رفتی
ز گام های تو جا ماند جوی کوچه ی ما

به روز آمدن پاره های پیرهنت
شکست بغض جهان در گلوی کوچه ی ما

سکوت مصلحت آمیز این زمانه تو را
شبیه کرده به حرف مگوی کوچه ی ما

میان این همه کوچه که در کنار تواند
خدا کند نرود آبروی کوچه ی ما


23 آذر 1398 588 1

کوچ

پرنده می دانست
سنگینی برف
آن شاخه ی تنها را می شکند
می دانست
می دانست
و باز کوچ کرد


23 آذر 1398 401 0

بوسه ای بده برای نجات جهان

چه اتفاق ها می تواند بیفتد
از وقتی که تو را می بوسم
تا وقتی که دوباره تو را می بوسم!
با فشار انگشتی
می تواند یک جنگ اتمی شروع شود
با حرکت یک گسل دیوانه
تهران می تواند با صدایی بم فرو ریزد
با یک ابر افسار پاره کرده
قاره ی آسیا می تواند به اقیانوس آسیا بدل شود
و با یک گردباد بنیادگرا
نسل انسان می تواند دوباره عروج کند
تا بهشتی که از ان افتاد...

می بینی؟
چه اتفاق هایی می تواند بیفتد
از وقتی که تو را می بوسم
تا وقتی که دوباره تو را می بوسم؟
شتاب کن!
بوسه ای بده برای نجات جهان
پیش از آن همه اتفاق...


23 آذر 1398 441 1

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس

پرچمت بالای گنبد داره دس تکون می ده
گنبدت داره چه جلوه ای به آسمون می ده

کاشیای حرمت آدمو آروم ی کنه
چلچراغای رواقت به آدم جنون می ده

گاهی وقتا با خودم فک می کنم امام رضا
یه گوشه به کفترا نشسته آب و دون می ده

دکترم درد دل گرفته مو نمی دونه
برای خوب شدنش قرص فشار خون می ده

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس
یه ژتون گرفته هی به این و اون نشون می ده

یا امام رضا به خادمت بگو چرا فقط
شکلاتاشو به بچه های کاروون می ده

یا امام رضا فروشگاه کنار حرمت
جنساشو تازگیا یه کم داره گرون می ده

خوش به حال اون که سربند امام رضا داره
جون دادن برا امام رضا خدایی جون می ده

اربعین یه موکبه توی مسیر کربلا
که چاییش بوی گلاب ناب و زعفرون می ده


15 آذر 1398 484 0

دلبسته ی کار خوب، در جای مدرن

آن دخترکان به عشق دنیای مدرن
دلبسته ی کار خوب، در جای مدرن

از خانه به جای ظرف شستن رفتند
در شرکت ها به کلفَتی های مدرن


05 آذر 1398 696 1

دیرآمدنت عزیز، دیرآمدنت

دیر آمدنت بهانه یادم داده
صدها غزل و ترانه یادم داده

دیرآمدنت عزیز، دیرآمدنت
بی تابی کودکانه یادم دادهَ


05 آذر 1398 762 0

قبل از هیجان گل شدن، افتاده

در حاشیه ی زرد چمن افتاده
قبل از هیجان گل شدن، افتاده

این غنچه ی سرخ، گرمی عشقی بود،
یا بوسه ی سردِ از دهن افتاده؟َ


05 آذر 1398 352 0

فراق

اندوه تو که اشاره ای بیش نبود
پس کِی
پس کی این همه برف آمده است؟...


05 آذر 1398 304 0

بی گمان وقتی تو خوبی من هم اینجا خوبِ خوبم

نامه ات را تازه خواندم آفتاب بی غروبم!
بی گمان وقتی تو خوبی من هم اینجا خوبِ خوبم

مهربانی کردی و گفتی که از حالم بگویم:
گاه دریای شمالم، گاه توفان جنوبم

گاه برگم، گاه بادم، گاه سنگم، گاه چوبم
گاه رودی پرخروشم، گاه سرگرم رسوبم

گاه چون آبادی دوری اسیر گردبادم
گاه مانند درختی در مسیر دارکوبم

کاش آب چشمه باشم از تنت تب را برانم
کاش باد تشنه باشم از دلت غم را بروبم

غصه خشک و تر ندارد، این سر و ان سر ندارد
شیشه ی رنج و غمت را کاش بر سنگی بکوبم


05 آذر 1398 1250 0

دیوار

میان من و همسایه ام دیواری ست
من این سویش را
با سیاه و سفید عکس هایی از مشاهیر جهان پوشانده ام
او آن سویش را
با نقاشی های کودکش
میان خواب هایمان دیواری بلند می شود
من آمدنت را خواب می بینم در خیابانی دور
او خوابی برای دیدن ندارد
برای مهمانان آخر هفته اش،
آشپزخانه را زیر و رو می کند
من به دنبال نشانی از تو،
کتابخانه ام را


گاهی فکر می کنم بر پرده ی سیاه و سفیدی زندگی می کنم
که هیچ کس حوصله ی تماشای جهان صامتش را ندارد
برایم دریچه ای بیاور
از رنگ های آن سوی جهان
سخت تاریکم


05 آذر 1398 543 0

راه

ماهی ها را به آکواریوم می آورم
باغ را در گلدان می کارم
پرندگان را می گذارم در قفس
کوه ها و دشت ها را
به دیوار قاب می کنم
...
اما نه
نمی تواند
دنیا نمی تواند
آن قدر هم کوچک باشد
وقتی از هر راهی می روم
به خیابانی
که با تو قدم زده بودم
نمی رسد


05 آذر 1398 481 0

هر روز حس و حال جدیدی ست بین ما

ما با همیم، باده از این خوشگوارتر؟
سروِ بلندِ عشق از این شاخه دارتر؟

تقویم ما کتیبه ی احوال عمر ماست
هر روز عید و فصل به فصلش بهارتر

هر روز حس و حال جدیدی ست بین ما
هر لحظه تو جوان تر و من بی قرارتر

در آستان عشق و غزل زنده می شویم
هر صبح سعدیانه تر و خواجه وارتر

ما با همیم و دلبر و دلداده ی همیم
پیوند عاشقانه از این پایدارتر؟

بادا که از عنایت عشق و خدای عشق
غم نیست باد و شادی ما بی شمارتر


05 آذر 1398 958 0

چه آب پاک و روانی ست رودخانه ی عشق

قرار عشق، تمنای بی قراران شد
گلی شکفت و به شکرانه اش بهاران شد

گلی که عشق و رهایی در آستینش بود
شکفت و باغ پر از نغمه ی هزاران شد

در امتداد تباهی و در سیاهی شب
چراغ روشن چشمان بی شماران شد

خلافِ عادت اهل زمانه باید رفت
پیاده آمد و سرحلقه ی سواران شد

چه آب پاک و روانی ست رودخانه ی عشق
که از حجاز به سمت فلات ایران شد

زمین اسیر هیولای خشکسالی بود
محمد آمد و باران شد و بهاران شد


05 آذر 1398 655 0

هنوز عاشقی و می نویسی از باران

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه...

تویی ترانه ی امیدوار بیداران
تویی طراوت سبزینه ی سپیداران

تویی درخت کهن، ریشه دار و بارآور
و شاخه های تو تیری به چشم کفتاران

شکوهِ سروِ بلندایستاده ی عشقی
که سربلند تویی در میانِ بسیاران

تویی حقیقتِ حق جوییِ جوانمردان
تویی امیدِ فداکاری فداکاران

بریده باد نفس های از تو بدگویان
شکسته باد سر و پای از تو بیزاران

هنوز زنده ای و می سرایی از امّید
هنوز عاشقی و می نویسی از باران

بهار می رسد و پر ترانه می آیی
تویی هرآینه تعبیر خواب بیداران


05 آذر 1398 439 0
صفحه 6 از 301ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها