دفتر شعر

 آمد درست از میانمان رد شد

می توانست از سوی راستمان بگذرد
 یا از سوی چپمان
اما
 آمد درست از میانمان رد شد
و تو را کند و با خود بُرد
و من تقریبا
طعم_ میانمان جدایی افتاد_ را دانستم
و برای چندی
 گل ها را از یاد بردم
و به اسب ها 
نگاه نکردم

بانو گفت:
نه  نمی شود  باورنکن!
و من باور نمی کردم که خیابان
به اندازه ی یک کوچه ی تنگ 
تنگ است
و مرگ ناچار است از میانمان بگذرد


05 خرداد 1397 137 0

گفتی می آیی

گفتی می آیی
و یاد اخبار هواشناسی افتادم
که لذت باران های بی هنگام را می برَد

گفتی می آیی
و یاد تمام روزهایی افتادم
که بیهوده چتر برداشته بودم


05 خرداد 1397 344 0

کسی در باران نقش بازی نمی کند

باران در این شهر ساحلی
مسافری تنهاست
که چشم اندازش را
به میل خویش می آراید؛
از سرعت ماشین ها می کاهد
و به سرعت رهگذران می افزاید.
صف اتوبوس را
از کنار خیابان
به سینه کش دیوار
می کشاند
روزنامه های باطل را
چتر می کند
و پیش از آنکه
در انتهای خیابان
به دریا بزند
رستوران های ساحلی را
در خلوت ترین ساعت روز
از مشتریان آب کشیده می انبارد

من باران های پیش بینی ناشده را دوست می دارم
دویدن بچه ها
هجوم کبوتران به پل های راه آهن
پاره شدن چرت کشتی های تنبل
در باراندازها
بی تفاوتی گربه ها
در گرم ترین گوشه ی پنجره
چسبندگی پیراهن های خیس
برجستگی تندیس وار عضلات جوان
و بازگشت رنگ های پنهان
به چهره ها
به برگ ها
به سنگ ها
به آجرها ...

کسی در باران
نقش بازی نمی کند
حتی خودپسندترین بازیگر هم می داند
مردم غافلگیر شده
تماشاگران خوبی نیستند.


05 خرداد 1397 113 0

به فاصله ی دو لبخندت زنده ام

چشمانم به در می مانَد
اگر این بار به رنگی دیگر بیایی
اگر صدایت را
از راه دورتری بشنوم
کنار این اتاق
مثل آوازِ گوشه های از یاد رفته ای
نگاهت
قدمتی هزار ساله
دستانت
شکوفه های تازه...
مرا اسیر تاریخ کرده ای
منی که تنها
به فاصله ی دو لبخندت زنده ام
دور که می شوی
مغول ها حمله می کنند
دورتر که می شوی
مجلس را به توپ می بندند
موهایت که پریشان می شود
یعنی قیام جنگل
دلت که می گیرد
کودتا...

بخند!
بخند تا دوباره سربازها به خانه هایشان برگردند
و تاریخمان
کتاب کوچکی شود...
با سلام تو اولین انسانها به سرزمینم بیایند
و خداحافظی ات
زمین را نابود کند


05 خرداد 1397 141 0

زیبا

فرستادم
خونت را
از صلات ظهر
در مذاق تیر
عریان تر کنند

آوردم بادها را
تا اندوهت
در آوند گیاهان
روان باشد

زمین را گفتم:
«نه آب
نه خاک
داغت را سرد نگرداند».

سپردم سبز
بیرق تو باشد
تا سرو
زودتر برسد به آسمان

... و رسولم را
چشمی آفریدم
که این همه در نگاهش زیباست


03 خرداد 1397 194 0

گزارش

 این گزارش مستند است می توانید از همسفرانم بپرسید.
 

کنار ضریح
باران موسمی نیست،
 خبرها تب کرده اند
و انبوه زائران 
رو به رویم
دل ها ایمن نیستند .

و تنها چشم ها نیستند که می بارند
دقیق که می شوی
گردنبند رهاشده ی رباب است
روی سر زائران
یا تسبیح هزار و یک دانه ی حبیب   

آن سو تر
قتلگاه است
و از آن جا که بیرون می آیند
هنوز دستان بعضی ......(دستم  می لرزد که بنویسم!)

نگاه کنید!
حرم به وسعت آب های جهان
موج می زند.

این جا
آن ها که پیاده اند
زود تر می رسند
و پا برهنه ها  رسیده اند!
و آخرین خبر این که:
بین الحرمین
پیشانی کشیده ی زمین شده
از بس تب کرده است. 


03 خرداد 1397 208 0

گوی و میدان

گوی و میدان،
گویی در میان نیست

شهر ما
کوچه هایش به گودال می ریزند
خیابان هایش به...
میدانش:
خارج از محدوده

تنها سواری اسب می دواند
که سال هاست
نیست


03 خرداد 1397 152 0

کم کم کمان را کنار گذاشتیم

میان ما و گنجشک ها
فاصله ای نبود
- کم تر از دو شاخه ی کمان-
آن روزها بیشتر گنجشک بود
و کم تر حرف

بعدها
کمان کشیده تر شد،
شاخه ها نزدیک تر
گنجشک ها دورتر
و حرف ها کتاب تر

کم کم کمان را کنار گذاشتیم
کتاب ها را زیر پا
قد کشیدیم
رسیدیم تا شوق
که از اشتیاق گنجشک اغاز می شود


03 خرداد 1397 119 0

دوربین اما...

تو را به اوج آسمان می برند
ملائک با بال هاشان
دوربین اما
تنها عبور شهابی را ثبت کرده است


03 خرداد 1397 129 0

تنها مورچه ها در این عکس خوب افتاده اند

تو را
ذره ذره
نجات می دهند
از زیر آوارهای درعا
تنها مورچه ها در این عکس
خوب افتاده اند


03 خرداد 1397 96 0

شمع بیت المال روشن مانده است


باز بوی باورم خاکستری ست
واژه های دفترم خاکستری ست

پیش از اینها حال دیگر داشتم
هرچه می گفتند باور داشتم

ما به رنگی ساده عادت داشتیم
ریشه در گنج قناعت داشتیم

پیرها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفتیده ی مولا کجاست

نه، فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگـه از سِرّ شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه ی مولا شدن کار تو نیست

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

خواستم چیزی بگویم دیر شد
واژه هایم طعمه ی تکفیر شد

قصه ی ناگفته بسیار است باز
دردها خروار خروار است باز

دستها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خواب ها
می رسد ته مانده ی بشقاب ها

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ
نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

قصّه های خوب رفت از یادها
بی خبر ماندیم از بنیادها

صحبت از عدل و عدالت نابه جاست
سـود در بازار ابن الوقـت هاست

گفته ام من دردها را بارها
خسته ام خسته از این تکرارها

ای که می آید صدای گریه ات
نیمه شـب ها از پس دیوار ها

گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها

من بــه در گفتم ولیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیوارها


03 خرداد 1397 556 1

یک بار دری به روشنایی وا کن

حُر باش و ادب به زاده ی زهرا کن
خود را چو زهیر، با حیا احیا کن

هر جای شبی صبح تو را منتظر است
یک بار دری به روشنایی وا کن
 


03 خرداد 1397 309 0

مولاست که لب تشنه به خاک افتاده ست

انگار پی نان و نوایید شما
چون مردم کوفه بی وفایید شما

مولاست که لب تشنه به خاک افتاده ست
ای آن همه ابر پس کجایید شما؟
 


03 خرداد 1397 213 0

نبض تو سلام زندگی بود به ما

نبض تو سلام زندگی بود به ما
تعلیم مرام زندگی بود به ما

پیوسته تپیدن تو ای قلب عزیز
تلقین مدام زندگی بود به ما
 


03 خرداد 1397 178 0

دیدم که به قربان کسی می رفتی

با خون جگر بازنگردی دل من!
با دیده ی تر بازنگردی دل من

دیدم که به قربان کسی می رفتی
خوش باد سفر! باز نگردی دل من
 


03 خرداد 1397 177 0

محتاج درنگیم در این کثرت رنگ


تنها و غریب مانده انسان در شهر
سنگین شده سایه ی رفیقان در شهر

محتاج درنگیم در این کثرت رنگ
این است دلیل راهبندان در شهر
 


03 خرداد 1397 170 0

وقتی به تو فکر می کند می گرید

از شوق تو رود پشت سد می گرید
دریا هنگام جزر و مد می گرید

باران یعنی که آسمان مدت هاست
وقتی به تو فکر می کند می گرید

 


03 خرداد 1397 272 0

روز آمده آفتاب تقسیم کند

روز آمده آفتاب تقسیم کند
شب آمده قرص خواب تقسیم کند

در برزخ روز و شب، غروب آمده است
تا بین همه شراب تقسیم کند


03 خرداد 1397 143 0

نفهمیدم ولی شش ماه خوبی بود

نسیم ساده ی دلخواه خوبی بود
شب تنهایی ام را ماه خوبی بود

به من یک بار هم مادر نگفت اما
برای مادرش همراه خوبی بود

کتابم را چه شرحی داد سرنیزه
کتابم قصه ی کوتاه خوبی بود

صدای خنده هایش مانده در گوشم
چه آهی می کشیدم... آه خوبی بود

نفهمیدم چگونه طی شد این مدت
نفهمیدم ولی شش ماه خوبی بود


30 اردیبهشت 1397 223 0

گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار سر به سینه ی من در سکوت، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار دست های تو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آن چه مو به موست

دلواپس قضاوت مردم نباش، عشق
چیزی که دیر می برد از آدم آبروست

از تو جفا و قهر اگر، از من وفا و مهر
از دوستان هرآنچه به هم می رسد نکوست

من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب دمی در کنار اوست

آغوش وا کن ابر مرا در بغل بگیر!
بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست
 


30 اردیبهشت 1397 328 0
صفحه 5 از 284ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها