دفتر شعر

با این سر جا مانده بر پیکر چه باید کرد

به همشهری عاشقم: محسن

با من بگو با مرگ در بستر چه باید کرد؟
با زندگی -این قرص خواب آور- چه باید کرد؟

مرداد را با گرمی خون تو طی کردیم
با سردی پایان شهریور چه باید کرد

دنیا به قصد کشتن ما دلبری ها کرد
ما دیو را کشتیم با دلبر چه باید کرد؟

یا کاسه را لبریز کن یا جام را بشکن
ساقی! تو می دانی که با ساغر چه باید کرد

ای دوست در قاموس تو سر داشتن ننگ است
با این سر جا مانده بر پیکر چه باید کرد

سر مهر، سر سجاده، سر تسبیح عشاق است
من تازگی فهمیده ام با «سر» چه باید کرد

ای عشق این از جسم بی پیراهن این از سر
آماده ی دل کندم؛ دیگر چه باید کرد؟
 


25 اردیبهشت 1397 265 0

قاصدک می آورد پیغمبر ثانی ست باد

باد می آید خداوند پریشانی ست باد
قاصدک می آورد پیغمبر ثانی ست باد

باد با زلفی دوتا دارد مقامی می زند
پنچه های حاج قربان سلیمانی ست باد

باد اگر برخاست جنگل را به آتش می کشد
صولت جنگاوران حین رجزخوانی ست باد

باد اگر در حلق خود پیچید هوهو می کند
در لباس وجد، یک درویش وحدانی ست باد

«جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ»
مطلع دیوان خاقانی شروانی ست باد

هستی ام با دشمنی شیرین دهان بر باد رفت
هر که دارد دشمنی با دشمن ما نیست باد


25 اردیبهشت 1397 168 0

سلام ها که فراورده هایی از نورند

سلام ها خورشیدند زرد و مسرورند
سلام ها که فراورده هایی از نورند

سلام های عزیز و سلام های فراخ
سلام ها که تماشای کوه از دورند

سلام ها ملکوتی ترین پیامبرند
سلام ها که به ابلاغ نور مامورند

سلام ها آغوشی گشوده و گرمند
سلام ها استقبال های پرشورند

سلام ها کلمات زلالی اند که در
مسیر چشمه و دریا، به رود مشهورند


25 اردیبهشت 1397 156 0

به چادر مشکی عزیزم نگاه کج در مرام ما نیست

سوار پیکان شصت و سه، ضبط خسته و شیشه های بازش
صدای شهرام ناظری بود و دلنوازان نازنازش

-فقط برای دل تو تعطیل کردم عباس قادری را
که گوشم عادت کند به رادیو پیام و موسیقی مجازش-

از اول صبح تا سر شب تماس پشت تماس اما
مرا نگه داشت زیر آهنگ بوی باران پیشوازش

همیشه با چادر سیاهی و قرص ماهی برون می آید
که ع شق بازی کنم سحرگاه کوچه را در شب درازش

تو از جوانی و لات بازی بدت می آید وگرنه می شد
که خالکوبی کنم روی سینه دختری را کنار سازش

شبیه سیگار بعد مستی کشیده سرگیجه دارم انگار 
منی که مستی و دود را ترک کرده ام با تمام فازش

به چادر مشکی عزیزم نگاه کج در مرام ما نیست
به جان فرزند چشم و دل پاک سر به زیرِ پرنده بازش


25 اردیبهشت 1397 311 0

صدا... سکوت... صدا... آه این دو باید ممتد

سکوت، کرنش بی اختیار چند پلنگ است
صدا، شکار گوزنی جوان به دست تفنگ است

صدا تحکم دریا، صدا توحش توفان
سکوت یعنی ساحل، مزار چند نهنگ است

صدا اگر که صدا، سینه ای ست رو به گلوله
سکوت، چند بیانیه در مقابل جنگ است

سکوت، شیشه ای آشفته روی سینه ی یک فرش
صدا: سکوت به هنگام پرت کردن سنگ است

صدا تکثر رنگ آنچنان که بوم نمانَد
سکوت کثرت بی رنگ در برابر رنگ است

صدا... سکوت... صدا... آه این دو باید ممتد
که فصل مشترک چیزهای زشت و قشنگ است


25 اردیبهشت 1397 259 0

در برزخ شمر ماندن و حر شدن است

با این همه برج و سایه ی نسیانش
انسان مدرن مانده و ایمانش

در برزخ شمر ماندن و حر شدن است
بر مرکب آهنین سرگردانش


24 اردیبهشت 1397 184 0

کی می فهمی حال دل ما را؟ کی؟

ای شاعر سیب گونه و گندم ری!
کی می فهمی حال دل ما را؟ کی؟

مضمون بلند توست گیسوی کسی
مضمون بلند ما سری بر سر نی


24 اردیبهشت 1397 209 0

گفتید رفیقتان شما را نشناخت!؟

گفتید رفیقتان شما را نشناخت!؟
شد مثل غریبه؟، آشنا را نشناخت؟

این مسئله ای نیست، یکی در جایی
وقتی که رئیس شد خدا را نشناخت
 


23 اردیبهشت 1397 219 0

گفتیم چرا قیافه می گیرد پس؟!

روی دو لبش سه من سبیل افتاده
بر قله بینی اش زگیل افتاده

گفتیم چرا قیافه می گیرد پس؟!
گفتند که از دماغ فیل افتاده


23 اردیبهشت 1397 180 0

عزت ما را به نانی پیش از این ها داده ای

شعله باش اما چنین بر آشیان خود مزن
دود کن خود را ولی در دودمان خود مزن

از گلوی دشمنانت تیغ اگر برداشتی
لااقل آن را به قلب دوستان خود مزن

رحم کن ای صاعقه! گیرم زمین را سوختی
رحم کن، سیلی به گوش آسمان خود مزن

در بیابان کی بدون ما به منزل می رسی؟
راهزن هستی اگر، از کاروان خود مزن

عزت ما را به نانی پیش از این ها داده ای
بعد از این دیگر دم از نام و نشان خود مزن

جنگ برده با رشادت های تو مغلوبه شد
عارمان از توست، حرف از آرمان خود مزن
 


23 اردیبهشت 1397 153 0

کنار آفرینش مانده ام چشمم به چشم توست

سفر بسیار کردم تا رسیدن را بیاموزم
زمین خوردم که روزی پر کشیدن را بیاموزم

از این شب های دوری رو به صبح روشنی دارم
که جای خواب دیدن، خوب دیدن را بیاموزم

خدایا حکمت دل بستنم را دیر فهمیدم
مقدر کرده بودی دل بریدن را بیاموزم

من و این روح ناآرام و این از خود رمیدن ها
مگر در خاک باری، آرمیدن را بیاموزم

کنار آفرینش مانده ام چشمم به چشم توست
الهی رمز و راز آفریدن را بیاموزم
 


23 اردیبهشت 1397 293 0

عطر هل گم می شود در عطر ناب دست هایش

خنده هایش کودکانه گریه هایش مادرانه
همسر من یک فرشته از بهشت جاودانه

من کی ام تندیس دردم، من کی ام؟ افسرده، سردم
با تنور صحبت او دم به دم گرم است خانه

هم چنان با عین و شین و قاف می بیند جهان را
بی که حرفی از حروف رنج باشد در میانه

عطر هل گم می شود در عطر ناب دست هایش
این شراب خانگی را دوست دارم عاشقانه

آزموده گاه با قهرش دل بی طاقتم را
قهر هم خوب است اگر این گونه باشد دلبرانه

گاه سر بر شانه ی من می گذارد تا ببارد
گاه سر بر شانه ی او می گذارم بی بهانه

گل پسر آورده، در پیشانی او صبح روشن
دختری آورده آیات الهی را نشانه

بر لبش لالایی و در چشم هایش گریه دارد
باز باران با ترانه... باز باران با ترانه
 


23 اردیبهشت 1397 183 1

باز نانوایی قیامت بود

تنور و ریگ های آتشینش را!

یکی می سوخت جانش را غم نان
بر جبینش داغ حسرت بود
یکی دور از شیوع شعله ها در خواب راحت بود
به خانه آمدم با دست خالی
باز نانوایی قیامت بود
 


23 اردیبهشت 1397 162 0

آزادی ام این که بنده ی او باشم

آزادی ام این که بنده ی او باشم
در سینه دل تپنده ی او باشم

گیرم قفس است این جهان خوش دارم
در کنج قفس پرنده ی او باشم


23 اردیبهشت 1397 151 0

هر روز مراقب است تا گم نشویم

آمیخته با عطر سفر کوچه ی ما
خود در دل ماست رهگذر کوچه ی ما

هر روز مراقب است تا گم نشویم
آن نام که ایستاده در کوچه ی ما
 


23 اردیبهشت 1397 146 0

در خلوت من خداست من هم هستم

او جز دل تنگ مبتلا هیچ نبود
جز پای سفر، دست دعا هیچ نبود

در خلوت من خداست، من هم هستم
در خلوت او غیر خدا هیچ نبود


23 اردیبهشت 1397 171 0

خواندند تو را زخم دهان وا کرده

روشن شده از دیده ی تو دیده ی من
ای چشمه ی از شگفت جوشیده ی من

خواندند تو را زخم دهان وا کرده
ای گل، گل سرخ تازه روییده ی من


23 اردیبهشت 1397 144 0

دل تنگ توییم یا علی! هر شب و روز

ای مهر تو دلگرمی هر طفل یتیم
ای خوانده تو را به چشم تر طفل یتیم

دل تنگ توییم یا علی! هر شب و روز
آن گونه که در روز پدر طفل یتیم


23 اردیبهشت 1397 142 0

شایع شده است بی بهاری در شهر

شایع شده است بی بهاری در شهر
دل های اداری و اجاری در شهر

پیداست که جای حرف حق، پنبه پر است
در گوش جنازه های جاری در شهر


23 اردیبهشت 1397 162 0

این قدر سر راه خزان سبز مشو

آن سو تر از این جاده سواری هم هست
آن سوی کویر چشمه ساری هم هست

این قدر سر راه خزان سبز مشو
ای شاعر ساده دل! بهاری هم هست


23 اردیبهشت 1397 218 0
صفحه 7 از 284ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها