دفتر شعر

...

باید شعری تازه گفت
آهنگی تازه نواخت
باید در چوبی این باغ را
که در رویاهایمان شکل گرفته اند
رو به شهر باز کرد
باید
همه چیز را از نو ساخت
هیچ بادی
لانه ی پرندگان را
دوباره سرجایش نمی گذارد


06 تیر 1398 99 0

از گلی که نچیده ام...

از گلی که نچیده ام
عطری به سرانگشتم نیست
خاری به دل است


06 تیر 1398 180 0

...

قاتلان
مقتولان
قاضیان
همه از همین خیابان گذشتند


06 تیر 1398 87 0

...

ای شن
تکرار همین چیزهاست زندگی
که تو رسم می کنی
تکرار همین قصه هاست

قصه که تمام می شود
آدم ها کجا می روند؟


06 تیر 1398 77 0

...

... قصه که تمام می شود
آدم ها کجا می روند؟


06 تیر 1398 116 0

...

پیراهن معطر را 
در اعماق پستو
پنهان می کند
و بغض را
در اعماق گلو،
راه می افتد
از بهترین چشم پزشک شهر برایش وقت گرفته اند


06 تیر 1398 109 0

...

کاشکی از آسمان خبر نداشتم
من
_که_
پر نداشتم


06 تیر 1398 127 0

...

دستان من نمی توانند
هرگز این سیب را
عادلانه قسمت کنند.
تو
به سهم خود فکر می کنی
من
به سهم تو


01 تیر 1398 171 0

...

فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیندیش
که در میانه ی میدان مین
به جست و جوی شاخه گلی ست.


01 تیر 1398 180 0

حکایت

و داستان غم انگیزی ست
دستی که داس را برداشت
همان دستی ست
که روزی
در خواب های مزرعه گندم کاشت


01 تیر 1398 240 0

سکوت

فریاد من
بلندتر از سکوت تو نیست

ما
از جاده های بزرگ می گذریم
تا به راه های کوچک رسیده باشیم
و از راه های کوچک
تا پیاده رویی خاکی
در انتهای خود
مرا به کلبه ای برساند
که از قاب پنجره اش
به راه ها و جاده ها خیره شوم
فریاد من
بلندتر از سکوت تو نیست
سکوت تو
-خاطره ی شبی-
که در آن تمام شاعران زمین را
در اتاقی زندانی کردند

سپیده دم
در گشوده شد
و تنها کودکی را یافتند
در انبوه کاغذها.
مرگ
از مقابل در بازگشت
گفت:
من او را بارها
در برابر جوخه ی اعدام نشانده ام
بارها از حلقه ی دار آویخته ام
و هیچ جای سینه ی او را نخواهید یافت
که از زخم خنجر من خالی باشد
من مرگم
او زندگی ست
و فریاد من
بلندتر از سکوت او نخواهد بود.


01 تیر 1398 208 0

کدام پل

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند

کدام پل
در کجای جهان
 شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد


01 تیر 1398 258 0

بدون نام

به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟
 


01 تیر 1398 198 0

بدون نام

دست های هم را گرفته بودیم
تو در شب قدم می زدی
من
در تاریکی


01 تیر 1398 192 0

سنگی خشک در آفتاب

بر فرورفتگی های این سنگ
دست بکش
و قرن ها
عبور رودخانه را
حس کن

سنگ ها
سخت عاشق می شوند
اما
فراموش نمی کنند


01 تیر 1398 155 0

پرنده ی اندوه

گلوله ای از گردنم عبور می کند
و خون در پرهایم
به حرف در می آید

شکارچی نمی داند
شامی که می خورند
همه را غمگین خواهد کرد

شکارچی نمی داند
که بچه هایم همین حالا گرسنه اند
و من به طرز احمقانه ای
به پرواز ادامه خواهم داد

شکارچی نمی داند
که سال ها در درونشان بال بال خواهم زد
و کودکانش کم کم 
به قفس بدل خواهند شد


01 تیر 1398 199 0

بدون نام

می ریزم
ریز
ریز
ریز
چون برف
که هرگز هیچ کس ندانست
تکه های خودکشی یک ابر است


01 تیر 1398 185 0

جنگل

چشم های بسته، بازترند
و پلک، پرده ای ست
که منظره را عمیق تر می کند

بُگذار
رودخانه از تو بُگذرد
و سنگ هاش در خستگی ات ته نشین شوند
بُگذار
بخشی زنده از مرگ باشی
و ریشه ها به اعماقت اعتماد کنند

جنگل،
تنها یک درخت است
که در هزاران شکل
از خاک گریخته است


01 تیر 1398 223 0

سنگ ها هرگز نیاشوبند اقیانوس را

در رواق شعر، روشن می کند فانوس را
می چکاند در دواتش، جوهر مخصوص را

روی میز شاهنامه، یک قلمدان، چند گل
با تو قسمت می کند آرامشی محسوس را

می ستاید خط به خط، استاد نستعلیق من
مرد بی همتای اسطوره، حکیم توس را

می نویسد: شاهنامه چون درختی قرن هاست
میوه ی امّید داده مردم مایوس را

نوبت سهراب و رستم می شود، خطاط پیر
می گذارد با تاسف، نقطه ی افسوس را

بعد با دلواپسی گرم تماشا می شود
تا سیاوش پشت سر بگذار این کابوس را

بادبادک بازی تلخی ست، ابلیس عاقبت
می دهد بر باد، تا ج و تخت کیکاووس را

شاهنامه آخرش خوش نیست اما خوشنویس
لب به تحسین می گشاید خوش حکیم توس را:

با نسیمی برکه ی آرام می ریزد به هم
سنگ ها هرگز نیاشوبند اقیانوس را


01 تیر 1398 265 0

می رسد این ماجرا کم کم به جای بهترش

می نویسم از تو و سخت است حتی باورش
ای گل سرخی که کرده باغبانش پرپرش

نرم می چیند تو را، هرچند می لرزند سخت
هم دلش هم شانه اش هم دست های لاغرش

در پی این اشک ها، لبخندهایی نیز هست
پس تماشایی تر است این سکه، روی دیگرش

قصه ی تو ماجرای پیله و پروانه است
می رسد این ماجرا کم کم به جای بهترش

هرچه کاشان دیدینی باشد ولی اردیبهشت
از تماشاخانه چیزی کم ندارد قمصرش

تو گلاب نابی و این راز را لو می دهد
شیشه ی عطری که با تو می پرد هوش از سرش


01 تیر 1398 340 0
صفحه 7 از 295ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها