دفتر شعر

راهی به حریم او نداری برگرد


ای اشک تو رنگ و رو نداری برگرد
راهی به حریم او نداری برگرد

در دیده ی من نماز خون می خوانند
ای اشک اگر وضو نداری برگرد
 


20 تیر 1398 57 0

عاقبت دروازه های عاشقی وا می شوند

وعده ها هرچند هی امروز و فردا می شوند
عاقبت دروازه های عاشقی وا می شوند

بغض خورشید از گلوی شرق بیرون می زند
این همه شب های واپس مانده فردا می شوند

آسمان گم می شود پشت پرستوهای شاد
دسته های دوستی از دور پیدا می شوند

یک نفر با سرمه دانی از تجلی می رسد
دختران کوچه ی اشراق زیبا می شوند

زیر طیف تابشش آیینه ها صف می کشند
روی سطح خنده اش گل ها شکوفا می شوند

روی دستش مهربانی ها جوانی می کنند
پیش پایش بی نیازی ها تمنا می شوند

تا کجا پهلو بگیرد زورق زیبایی اش
چشم های ما شبی صد بار دریا می شوند


20 تیر 1398 57 0

از دست تو در کوچه پری شب چه خبر بود؟

می سوخت خبرها همه در تب، چه خبر بود؟
از دست تو در کوچه پری شب چه خبر بود؟

ارّابه ی دیوانه کشی از هیجان پر
می آمد و می رفت مرتب، چه خبر بود؟

هر گوشه لبی در طلبی تاب و تبی داشت
روی لبت ای لطف لبالب چه خبر بود؟

هر پنجره چشمی شده یارب که گذر داشت
هر روزنه گوشی شده یارب، چه خبر بود؟

می ریخت از ابروی تو خاکستر شیراز
در آتش آن بیت مورب چه خبر بود؟

مشق فقها رقص و شراب و دف و نی شد
در دایره ی بسته ی مذهب چه خبر بود؟
 


20 تیر 1398 11 0

زمینی که جای خدا هست و نیست


دلم تنگ یک جو گناه است و نیست
زمین گیر پلکی نگاه است و نیست

نگاه من دربه در، دربه در
به دنبال یک جان پناه است و نیست

بمیر ای سیاووش، اینجا تو را
عبوری از آتش گواه است و نیست

به درد جهنم شدن می خورد
زمینی که جای خدا هست و نیست

دلم مثل شعر معاصر هنوز
به دنبال یک تکیه گاه است و نیست
 


20 تیر 1398 10 0

ببین با عشق بازی ها چه کردند؟

خدا باغ فلک را آب می داد
درخت شب، گل مهتاب می داد

به شاخ بیدها سنتور می بست
به دست بادها مضراب می داد

یکی در کوچه ی رندان، ندای
«زمان خوشدلی دریاب» می داد

اگر روز عرق ریز، آفتابش
به اجدادم تنی بی تاب می داد

شب اما شهرزادی پلک ها را
به دست پرنیان خواب می داد

کجا رفت آن که از جام کریمان
زمین بوی شراب ناب می داد؟

ببین با عشق بازی ها چه کردند؟
که حافظ بوسه بر مهتاب می داد

که لیلی بید مجنون شانه می زد
زلیخا حسن یوسف آب می داد

به یاد گیسویی بیچاره فرهاد
سر شیرین بیان را تاب می داد
 


20 تیر 1398 9 0

از روح سرشتند گمانم بدنش را

در کشمکش خاک نیامیخت تنش را
از روح سرشتند گمانم بدنش را

دیوار ترک خورد و به پای قدمش ریخت
کنعان گل و روم آینه و چین ختنش را

دیوار مگو این دهن حیرت کعبه ست
وا مانده چنین هلهله ی آمدنش را

می آمد و زیر قدمش کعبه می انداخت
- تا عطر تبرک بزند- پیرهنش را

طاووس بهشتی ست که باید دو سه روزی
پر لاله ببیند چمن یاسمنش را

تنهایی از این بیش که دیده ست؟ که دریا
در چاه بگرید غم تنها شدنش را

یا غربت از این بیش؟ که خورشید شبانه
بر دوش کشد نیمه ی خاموش تنش را

مولای گل و آینه حیف است ببیند
در سیطره ی شوم کلاغان، چمنش را
 


20 تیر 1398 12 0

روی زمین باش اما یک تکه از آسمان باش

در شهر نامهربانی با مردمان مهربان باش
روی زمین باش اما یک تکه از آسمان باش

بر شاخه ی بی نصیبی سیبی اگر خنده کردی
یا سربه زیری بیاموز یا لاقل نربان باش

در صبح فردای گل ها تا رنگ و بویی بگیری
زیر قدم های این باغ، امروز آبی روان باش

این بید مجنون که زیباست زیبای اتفادگی هاست
در فرصت سربلندی از نسل افتادگان باش

نسپار بر شانه ی شهر، سنگینِ خاکسترت را
زیر دماونده اندوه، خاموشِ آتش فشان باش

در عصر بی سرپناهی یک خانه سهم کمی نیست
حتی اگر خار راهی، آتش مشو، آشیان باش

این روزی تن دو روزی ست، آن هم گدازی و سوزی ست
تن مردگی را سفر کن، جان باش و تا جاودان باش
 


20 تیر 1398 12 0

دعاها پیش ترها بیشتر رنگ اجابت داشت

خدا آمیزه ای از اتفاقات شرابی بود
فضا در بازتاب نور انگور آفتابی بود

دعاها پیش ترها بیشتر رنگ اجابت داشت
زمین انگار بهتر بر مدار کامیابی بود

همین در عمر کوتاهی که من دارم که می دیدم
زبان ها راستگوتر بود اگر لب ها شرابی بود

ولی یک روز اکسیری به نام صورتک امد
از آن پس هر مس نالایقی آدم حسابی بود

از آن پس رونق بازارها در صورتک سازی
از آن پس جای ما هر روز دکّان نقابی بود

از آن پس بوسهه ای دوستت دارم فریب آمیز
از آن پس «یاحبیبی یا حبیبی» ها حبابی بود...

نمی دانم خدایا روزگار ما چه رنگی داشت
اگر این دین لااکراهی ما انتخابی بود

چه آمد بر سر مردم که از هر کس که پرسیدم
جوابم بی جوابی بی جوابی بی جوابی بود
 


20 تیر 1398 9 0

نمی توانم با یک گل ازدواج کنم

شبی تمامی گل ها شدند مهمانم
چرا؟ برای چه اصلا؟ خودم نمی دانم

یکی نهاد صمیمانه سر به بازویم
یکی نشست غریبانه روی دستانم

یکی برای خودش ریشه کرد در جیبم
یکی شکوفه شد و سرزد از گریبانم

نگاه کردم و گفتم چه می کنید آخر؟
نه حجم باغچه ای کوچکم نه گلدانم

نمی توانم هرگز دوباره غنچه شوم
نمی شود که زمان را عقب بگردانم

درون ساعت من نیست قطره ای شبنم
اگرچه گاه پر از انتظار بارانم

نمی توانم با یک گل ازدواج کنم
شما گلید ولی من فقط یک انسانم


14 تیر 1398 44 0

کاش مي دانستم...

پدرم مي گويد:
"نبايد به گذشته فکر کرد"
برادرم مي گويد:
"مامانا هيچ وقت نمي ميرند"
خواهرم مي گويد:
"بايد با مرگ مادرمان کنار بياييم"
کاش مي دانستم مادرم هم چه مي گويد

 فائزه سادات محمدی/11 سالگی


07 تیر 1398 273 0

...

پسرا که دوستی ندارن…

دختر. سه سال و نیمه


07 تیر 1398 68 0

...

کاشکی من خدا بودم
به همه آدم ها یک عالمه بچه می دادم 

فاطمه،۵ و نیم ساله


07 تیر 1398 85 0

...

دوست دارم یه مردی داشته باشم که اجازه نَده من برم سر  کار…

دختر. سه سالگی


07 تیر 1398 72 0

...

اگه بهشت بریم دیگه از سلام خجالت نمی کشیم؟

دختر. ۴ ساله


07 تیر 1398 58 0

...

…وقتی راستشو می گم زندگیم راحت تره.

امیر حسین. 5ساله


07 تیر 1398 85 0

پس از آب بازی...

دستمو بو کن. ببین چه بوی خنکی میده.

نگار. دو و نیم ساله


07 تیر 1398 182 0

از مدرسه...

راه کربلا سخت است
راه مدرسه آسان است
بالاخره یک روز از مدرسه به کربلا میرویم

محدثه طوبایی. ۹ ساله


07 تیر 1398 194 0

...

آدم وقتی ناراحت می شه نباید ناراحت بشه.

سید امیرحسین دهستانی 3 ساله از مشهد
 


07 تیر 1398 67 0

...

من هر آدم خوبیو که جزء خدا باشه دوست دارم

دختر. چهار و نیم ساله


07 تیر 1398 61 0

خوشحالی...

اولین چیزی که آدمو خوشحال می‌کنه اینه که با خانواده چیزی بخوری 

محمدحسن ۶ ساله
 


07 تیر 1398 197 0
صفحه 4 از 294ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها