دفتر شعر

با پیچ و تاب، رود خروشان ادامه داشت

دی بود و درد بود و زمستان ادامه داشت
آن سوی پنجره تب طوفان ادامه داشت

از چشم آسمان کبود آیه می‌چکید
فصل نزول سوره‌ی باران ادامه داشت

انسان پر از دریغ، پر از غم، پر از قصور!
جاماندگی و قصه‌ی خسران ادامه داشت

شب ناگهان رسید و سر صبح را برید
صبحی که روز بعد، کماکان ادامه داشت

بر رحل نی تلاوت خون بود و تا ابد
بغض غریب قاری قرآن ادامه داشت

عمری شهید بود و شهیدانه پر کشید
حالا ورای عالم امکان ادامه داشت

جغرافیای عشق به نامش قیام کرد
تشییع او به وسعت ایران ادامه داشت

می‌رفت و گریه‌های سپاهی سیاه‌پوش
در امتداد خیس خیابان ادامه داشت

هر قدر از قضا سر راهش به سنگ خورد
با پیچ و تاب، رود خروشان ادامه داشت

ذکر بهار بود و لب غنچه‌های سرخ
شور جوانه در دل گلدان ادامه داشت

دی بود و درد بود و زمستان… ولی هنوز
در دشت، لاله لاله بهاران ادامه داشت


12 دی 1399 230 0

آیا فرشته‌ها را در شهر می‌توان دید

شعر روز پرستار

«آیا فرشته‌ها را در شهر می‌توان دید؟»
کودک سوال خود را با شور و شوق پرسید 


شد از سموم لبریز این باغ باستانی
وقتی که هرزه‌بادی در شاخه‌هاش پیچید 

جان تواش سپر شد، آمادهٔ خطر شد
بر مرگ حمله‌ور شد، با یأس و ترس جنگید 

پژمرده بود باغم، مهر تو زنده‌اش کرد
نامت چه بود... باران؟ نامت چه بود... خورشید؟ 

از ما تو را سلام ای باران عصر اندوه
از ما تو را سلام ای خورشید شام تردید 

برعکس ادعای بی رنگ مدعی‌ها
سعی تو بود تدبیر، شوق تو بود امید 

ای باغبان بیدار! ای یار! ای پرستار! 
دستان خسته‌ات را تاریخ عشق بوسید 

*
با دیدن تو دیگر فرزند من نپرسد:
آیا فرشته‌ها را در شهر می‌شود دید؟
 


03 دی 1399 188 0

ارس ز هر دو طرف زير گام شيران است

نه شام، لقمۀ چربی برای شام تو شد
نه در عراق، قضا و قدر به کام تو شد

نه در سيادت اعراب، نقشۀ تو گرفت
نه افتخار اروپا شدن به نام تو شد

نه با ریا و دغل، سنگ دین به سینه زدن
دلیل رونق بازار و احترام تو شد

كنون هم از هوس ساحل ارس بگذر
گمان مبر دل ايران زمين كنام تو شد 

دوام عزت اين خطه از ولای علی است
اگر كه كافه و می، پایۀ دوام تو شد

ارس ز هر دو طرف زير گام شيران است
ترشحی اگر از آن نصيب جام تو شد

رفیق قافله‌ای و شریک دزد اما
گمان مدار كه تُرک غيور خام تو شد

فقط به حرمت همسایگی است صبر يلان
گمان مبر وجبی هم نصيب گام تو شد

نه تُرک گنجه و باكو نه تُرک ايرانی
نه قوم كُرد هماهنگ با مرام تو شد

سكوت شير برادر! ز ترس روبه نيست
ز خوان اوست اگر لقمه‌ای طعام تو شد

به خود، قيافۀ فاتح گرفته‌ای با شعر
چه غم؟ كه قافيه اسباب التيام تو شد

فسانه گشت و کهن شد حديث عثمانی
به خود بیا كه همای ظفر ز بام تو شد

نه غرب با تو وفا می‌کند نه اسراییل
نه داعشی که به دستور او غلام تو شد 

خود آگهم كه روا نيست هجو همسايه
حلال کن اگر اين بیت‌ها حرام تو شد!


25 آذر 1399 257 0

به مادر گفتم آخر این خدا کیست

به مادر گفتم: «آخر این خدا کیست
که هم در خانه‌ی ما هست و هم نیست»

تو گفتی: «مهربان‌تر از خدا نیست
دمی از بندگان خود جدا نیست»

چرا هرگز نمی‌آید به خوابم
چرا هرگز نمی‌گوید جوابم؟

نماز صبحگاهت را شنیدم
تو را دیدم، خدایت را ندیدم

به من آهسته مادر گفت:‌ «فرزند!
خدا را در دل خود جوی یک چند»

خدا در رنگ  و بوی گل نهان است
بهار و باغ و گل از او نشان است

خدا در پاکی و نیکی است، فرزند!
بود در روشنایی‌ها، خداوند

به هر کاری دل خود با خدا دار
دل کس را ز بی‌مهری میازار


کتاب فارسی چهارم دبستان


23 آذر 1399 609 0

این خانه بعد رفتن تو سنگر من است

روی اجاق، قوری شبنم گذاشتم
دمنوش خاطرات تو را دم گذاشتم

شد آخرین لباس تنت، دستمال اشک
این روضه را برای محرّم گذاشتم

گفتی که صبر پیشه کن ای باغ مریمم
هر روز ختم سوره ی مریم گذاشتم

هر بار روی خون تو قیمت گذاشتند
غم های تازه ای به روی غم گذاشتم

هرگز تکان شانه ی دل را کسی ندید
من داغ لرزه را به دل بم گذاشتم

تو در رکاب حضرت زینب قدم زدی
من بر رکاب صبر تو، خاتم گذاشتم

حالا من و یتیمی گل های باغ تو
قابی که روی چادر بختم گذاشتم

این خانه بعد رفتن تو سنگر من است
این گونه پا به خطّ مقدّم گذاشتم


19 آذر 1399 17 0

تویی تو آنکه به خون، خاک کیمیا کرده

غمت چه پنجره‌ها رو به صبح وا کرده
غروبِ کوه، به خون تو اقتدا کرده

نسیم عطر تو را کوچه کوچه گردانده
عقیقِ سرخِ تو را چشمه گریه‌ها کرده

 کسی از آن طرف آسمان تو را خوانده
 کسی از آن سوی عالم تو را صدا کرده

رسیده بودی و چشمان باغبان به تو بود
عجیب نیست که از شاخه‌ات جدا کرده

چقدر با همه از حسن عاقبت گفتی؟
چقدر مادرت این راز را دعا کرده؟

چه زود رفتی و در آسمان ستاره شدی
چه دیر نام تو را عشق برملا کرده

 به دلشکستگی آینه چه جای دریغ؟
که قطعه قطعه تماشا به ما عطا کرده

‌تویی تو کاشف خورشید در دل ذره تویی تو آنکه به خون، خاک کیمیا کرده

تویی تو زخمی پیوند دوست با دشمن
تویی تو آنکه جفا دیده و وفا کرده

چقدر روضه‌ی بازی‌ست چشم بسته‌ی تو
 که هر که دیده تو را یاد کربلا کرده‌

بگو بگو که چه کرده‌ست با تو بیگانه؟
بگو بگو که چه‌ها با تو آشنا کرده؟

نه اینکه باز شده باب خون‌فروشی‌ها؟
نه اینکه ترس به تهدید اتکا کرده؟

ولی به سیل و به طوفان فرو نخواهد ریخت
 کسی که روز خطر تکیه بر خدا کرده


16 آذر 1399 240 0

در کوچه آفتاب پیدا کردم

در خواب شبی شهاب پیدا کردم
در رقص سراب آب پیدا کردم

این دفتر پر ترانه را هم روزی
در کوچه ی آفتاب پیدا کردم


دفتر شعر «در کوچه آفتاب»


14 آذر 1399 686 0

پیش از اینها فکر می کردم خدا

شعر پیش از اینها فکر می کردم خدا در کتاب به قول پرستو مجموعه شعر نوجوان مرحوم دکتر قیصر امین پور در سال 1375 منتشر شده است

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس، خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیر و خنجر او، ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود
از خدا  در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

... هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها

زود  می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای  لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب  دیو و غول  بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا...

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..


مثل تمرین  حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

زود  پرسیدم: پدر! اینجا کجاست؟
گفت: اینجا، خانه ی خوب خداست!

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام  او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر!

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در باره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت
با دو قطره صد هزاران  راز گفت

می توان  با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می کردم خدا ...


14 آذر 1399 1987 7

شهادت گم نخواهد کرد سنگرهای عاشق را

برای شهید محسن فخری زاده

شهادت را به نام کوچکش هر شب صدا کردی
تو که هر روز  و هر جا زندگی هایی بنا کردی

شهادت قاب عکسی روی دیوار اتاقت بود
همان که هر سحر با خنده هایش گریه ها کردی

عبادت در عبادت در عبادت بندگی بودی
اگر گاهی کتابت بسته شد، سجاده وا کردی

دلت میخواست جنگیدن کنار حاج قاسم را
ولی در دفترت ماندی و دینت را ادا کردی

_شهادت گم نخواهد کرد سنگرهای عاشق را_
به این امّید عمری، عشق بازی در خفا کردی

تمام روزهایت رازهای سر به مهری بود
که با خون خودت آن رازها را بر ملا کردی

شگفتا زخمهای نانجیبی از خودی خوردی
شکایت هات را از بی خودی ها با خدا کردی

سرِ تنهایی ات را کوه بر دامن گرفت آخر
کجا اینقدر غربت در مسیرت دست و پا کردی

درختا از تنت یک سیب سرخ بی گناه افتاد
به فکر شعر گفتن بودم از دستم سلاح افتاد
 


13 آذر 1399 153 0

غیرت ما را محک زد باز خون دیگری

برای شهید محسن فخری زاده

سرخی امروزشان شد سبزی فردای ما
ای فدای نام قاسم ها و محسن های ما

گرچه در رؤیایشان فرسنگ ها پیموده‌ایم
همچنان دور است از دنیایشان دنیای ما

غوطه زد در خون پاکش قهرمان دیگری
تا مگر طوفانیِ غیرت شود دریای ما

قهرمانی راستین، آری نه مثل آن قبیل-
قهرمانانی که می‌سازند در رؤیای ما

شور و شوق رود، مات مصلحت‌کیشان مباد
شطّی از رنج است این شطرنج‌بازی‌های‌ ما

باز در بغض نگفتن‌ها صدای ما گرفت
باز دارد می‌پرد رنگ از رخ سیمای ما

غیرت ما را محک زد باز خون دیگری
وای ما و وای ما و وای ما و وای ما...
 


11 آذر 1399 219 0

در این زمانه مرگ سفید، مرگی سرخ!

برای شهید محسن فخری زاده

غروب بود که از ره رسید مرگی سرخ
در این زمانه ی مرگ سفید، مرگی سرخ!

در این زمانه ی منع عبور و منع مرور
خوشا گشایش راهی چنین به قلعه ی نور

شکست صولت سرما...مگر بهار شده ست؟
که باز دامن البرز لاله زار شده ست

چه شعله ای ست چنین پر شرر دماوندا!
چه آتشی ست تو را در جگر دماوندا!

چقدر لاله دمیده ست...داغ تازه ی کیست؟
گدازه های پراکنده ی جنازه ی کیست؟!

چه سرخ میشکفد آتش سرازیرت
گدازه های تن آرش کمانگیرت

تو کوه نور شدی...تو حرا شدی کم کم
دهان گشوده به إقرأ و ربک الأکرم

«احد» شدی تو و رقصید «هند» و عصیانش
که بر کشد جگر حمزه را به دندانش
...

فغان اگر نرمانیم بدسگالان را
برادران سگ زرد را...شغالان را

به قاتل تو چه پیغامی و چه پسغامی؟!
سخن مباد مگر دشنه ای و دشنامی
 


10 آذر 1399 204 1

کشتند تو را آه در آغوش دماوند سخت است در آغوش پدر کشتن فرزند

برای شهید محسن فخری زاده

کشتند تو را، آه، در آغوش دماوند
سخت است در آغوش پدر، کشتن فرزند

کشتند تو را ای دژ مستحکم ایران!
تا باز بر این خاک ستم‌دیده بتازند

تو روح دماوندی و زین‌روست تو را کشت
ضحاکِ کمین‌کردۀ در کوه دماوند

تو زادۀ فخری و یقین فخر فروشد
ایران به تو و عشق تو، بر نام تو سوگند

داغ تو گران است، ولی گریه از آن است:
با قاتل تو از چه نشستیم به لبخند؟

با قاتل تو از چه نشستیم و نکشتیم
او را که دگرباره برون‌کرده سر از بند

ای داغ تو یادآور داغ همه خوبان
وی خون تو آمیخته با خون خداوند

آه ای گل گمنام! سرانجام شهادت
عطر تو در این دشت سیه‌پوش پراکند

ما زنده به عشقیم، اگرچند حسودان
گویند چنینیم و چنانیم به‌ترفند

بگذار بمیریم و بمیریم و بمیریم
بگذار بگویند و بگویند و بگویند

آنگاه ببین روید از این ریشۀ خونین
صد ساقۀ سرزنده و صد شاخ برومند


ایران من! امروز تو را صبر روا نیست
این وازدگی تا کی و این حوصله تا چند؟

برخیز و ببین دخترکان تو چو یاقوت
زین خون مقدس به گلو بسته گلوبند

برخیز و ببین رزم‌کنان تو صفاصف
خنجر به کمر بسته و بر سر زده سربند

من بغض یتیمانم و هم گرز دلیران
بگذار مرا بر سر ضحاک بکوبند!


08 آذر 1399 276 1

در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است

امشب از داغی دوباره چشم تهران روشن است
یوسفی رفته است ،آری وضع کنعان، روشن است

گرچه در بزم حماسه ، هیچ جای گریه نیست
در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است

باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز
این شبستان کهن ، با نورایمان روشن است

کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟
آسمان ما که با خون شهیدان ،روشن است

مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود
مردهای مرد را آغاز و پایان ، روشن است


08 آذر 1399 199 3

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو سرودن مرا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است!

اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال، ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنارِ خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است!
 


07 آذر 1399 8625 3

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!

گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم


07 آذر 1399 31894 6

جهان زندان رفتن‌هاست؛ ماندن در مرامش نیست

من از او برنمی‌گردم؛ بگو تقدیر برگردد!
کسی که زود رفت، ای کاش -حتی دیر- برگردد

چگونه می‌توان برگشت از خود؟ او خودِ "من" بود
اگرچه لحظه‌ی رفتن به فکر برنگشتن بود

اگرچه لحظه‌ی رفتن مردد بود؛ اما رفت
نمی‌آمد به او تنها بماند؛  زود اما رفت

نمی‌آمد به او با من بماند؛ با منِ تنها
به راه افتاد اشکم لحظه‌ی غمگین رفتن‌ها

مرا زندانی خود کرد و رفته رفته جانم شد
جهانم شد چقدر آسان، چقدرآسان جهانم شد

چه می‌دانستم این زندان پر تکرار، نامش چیست؟
جهان زندان رفتن‌هاست؛ ماندن در مرامش نیست

دعا کردم که برگردد، به من گفتند می‌آید
به نامش می‌رسم هر دم، زبانم بند می‌آید
 


25 آبان 1399 220 0

آن فرصت ناگاه را پیدا نکردم

شب بود و ظلمت، راه را پیدا نکردم
تاریک بودم، ماه را پیدا نکردم

از هر طرف رفتم به یوسف برنخوردم
گرگی ندیدم، چاه را پیدا نکردم

با زندگی گشتم ولی در کوچه‌هایش
انسان مرگ‌آگاه را پیدا نکردم

هم در دل آیینه‌ها نوری ندیدم
هم ردپای آه را پیدا نکردم

ویران‌سرای خواه ناخواهی شدم حیف
آبادی دلخواه را پیدا نکردم

در سوره‌ی توبه غمم را غسل دادم
هرچند بسم الله را پیدا نکردم

هرگز نشد راز نگاهت را بفهمم
آن فرصت ناگاه را پیدا نکردم

قربان چشمانت شوم! کو پس نشانی‌ت؟
من راه قربانگاه را پیدا نکردم…

................
از: صفحه ی اینستاگرام شاعر


25 آبان 1399 208 0

آخر که خواست از او ما را بیافریند

آخر که خواست از او ما را بیافریند؟
آدم بیافریند، حوا بیافریند

خود آفرید و خود نیز بر خویش آفرین گفت
می خواست هر چه خوبی ست یک جا بیافریند

خود آفرید و آن گاه از خویش راند ما را
تا بلکه بر زمین هم غوغا بیافریند

از خویش راند ما را، آنگاه خواند از نو!
خوش داشت آدمی را شیدا بیافریند

خوش داشت آدمی را ویلان کوه و صحرا
یا در شلوغی شهر تنها بیافریند ...

غوغا شدیم غوغا ... شیدا شدیم شیدا ...
تنها شدیم تنها ... ها، تا بیافریند

باری، چنان که پیداست، می خواست بی کم و کاست
مجنون بیافریند ... لیلا بیافریند ...


24 آبان 1399 338 2

گرگی لباس میش به تن کرده سال هاست

این زخم داس خورده ی پرپر، گل من است
این مهربان سوخته جان، کابل من است

این خون پایمال به ناحق روان شده
شمشاد و لاله و سمن و سنبل من است

در دست بادهای مخالف چه می کند؟
این بیشه زار سبز که چون کابل من است

در حسرت دوباره ی آواز و آسمان
پاسوزِ ناله های قفس، بلبل من است

گرگی لباس میش به تن کرده سال هاست
بر پنجه اش ببین پر قرقاول من است

با دیو لامروت وحشی بگو بترس
زین اسب زین نهاده که در آغل من است


15 آبان 1399 237 2

کجاست خانه من هرچه هست اين جا نيست

 
کجاست خانه ي من؟ هرچه هست اين جا نيست
يکي به ماه بگويد که راه پيدا نيست
 
غريب نيست به چشم من آسمان و زمين
ولي نه... شهر و ديار من اين طرف ها نيست
 
نشسته گرد سفر روي شانه ي روحم
رفيق راه من اين جسم بي سر و پا نيست
 
تمام شهر به تعبير خواب سرگرمند
کسي معبّر بيداري من اما نيست
 
کسي نگفت سؤال جوابهايم را
به جمله ها خبري از چرا و آيا نيست
 
ز ريگ ريگ بيابان شنيده زخم زبان
حريف درد دل رود غير دریا نيست
 


15 آبان 1399 4120 3
صفحه 2 از 301ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها