دفتر شعر

زیباست..بی‌ملاحظه زیباست شهر من


در سایه‌سار گیسوی حوّاست شهر من
زیباست..بی‌ملاحظه زیباست شهر من

سبز از نسیم سیب سحرگاه خلقت است
تلفیقی از وقار و تماشاست شهر من

چون دختران عاشق از غم تکیده‌اش
تنها و مهربان و شکیباست شهر من

او را مبین نشسته در آغوش شوره‌زار
دریای آبهای گواراست شهر من

گفتند آشیانه‌ی آل محمد است
بر شاخه‌ی مقدس طوباست شهر من

از روزگار دور در آفاق، روشن است
مدیون مهر دختر زهراست شهر من
 


22 خرداد 1400 322 0

که بسته شد حرم و باز شد ستاد شما


چه مضحک ست در این قصه عدل و داد شما
که بسته شد حرم و باز شد ستاد شما

اراده کرده خدا تا همیشه تطهیرا
خلاف نص صریح ست اجتهاد شما

عمود خیمه ی عباس اعتماد من ست
اگرچه بوده امان نامه اعتماد شما

صدوق گفته که زهراست نوحه خوان حسین
چگونه روضه نگیرم به استناد شما

که روضه ها نمکِ شیر مادرم بودست
مگر که اشک نبوده ست در نهاد شما

به پاکی حرم اهل بیت معتقدم
اگرچه کافر محضم به اعتقاد شما

غبار فرش حرم سرمه ی بروجردی ست
که نور علم کجا و کجا سواد شما

به روز واقعه شرمنده ی حرم هائید
عرق نشسته به پیشانی معاد شما
 


18 خرداد 1400 414 3

و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است

و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است
باد با قافله دیری است که سرسنگین است

گفت: با زخم جگرکاه قدم باید سود
بر نمکپوش ترین راه قدم باید سود

گفت: ره خون جگر می‌دهد امشب همه را
آب در کاسه‌ی سر می‌دهد امشب همه را

سایه‌ها گزمه‌ی مرگند، زبان بربندید
بار، دزدان به کمینند سبک‌تر بندید

مقصد آهسته بپرسید، کسان می‌شنوند
پر مگویید که صاحب قفسان می‌شنوند

گردباد است که پیچیده به خود می‌خیزد
از پس گردنه‌ی کوه احد می‌خیزد

نه تگرگ است، که آتش ز فلک می‌جوشد
و ز خشکای لب رود، نمک می‌جوشد

زنده‌ها از تف لبسوز عطش، دود شده
مرده‌ها در نفس باد، نمکسود شده

دشت سر تا قدم از خون کسان رنگین است
و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است

***

خسته‌ای گفت که زاریم، ز ما در گذرید
هفت سر عائله داریم، ز ما درگذرید

گفت: گفتند و شنیدم گذر پر عسس است
تا نمکسود شدن فاصله یک جیغ رس است

چیست واگرد سفر، جز دل سرد آوردن؟
سر بی‌دردسر خویش به درد آوردن

پای از این جاده بدزدید که مه در پیش است
فتنه‌ی مادر فولاد زره در پیش است

پای از این جاده بدزدید، سلامت این است
نشنیدید که گفتند سفر سنگین است؟

***

و چنان رعد شنیدم که دلیری غرید
نه دلیری، که از این بادیه شیری غرید

گفت: فریادرسی گر نبود، ما هستیم
نه بترسید، کسی گر نبود، ما هستیم

گفت: ماییم ز سر، تا به شکم محو هدف
خنجری داریم، بی‌تیغه و بی‌دسته به کف

نصف شب خفتن ما، پاس دهی‌های شما
بعد از آن، پاس‌دهی‌های شما، خفتن ما

الغرض ماییم بیداردل و سرهشیار
خنجر از کف نگذاریم، مگر وقت فرار...
 
*** 

و کسی گفت: بخسبید، فرج در پیش است
کربلا را بگذارید که حج در پیش است

گفت: ایام برات است، مبادا بروید
وقت ذکر و صلوات است، مبادا بروید

گفت: ما از حضراتیم، به ما تکیه کنید
مستجاب ‌الدعواتیم، به ما تکیه کنید

گفت: جنگ و جدل از مرد دعا مپسندید
ریگ در نعل فروهشته‌ی ما مپسندید

بنشینید که آبی ز فراتی برسد
شاید از اهل کرم خمس و زکاتی برسد

سفره باید کرد ... اما علم رفتن را
روضه باید خواند تا آب برد دشمن را

 ***

الغرض در همه‌ی قافله، یک مرد نبود
یا اگر هم بود، شایسته‌ی ناورد نبود

همه یخ‌های جهان را، همه را سنجیدیم
مثل دل‌های فرومرده‌ی ما سرد نبود

رنج اگر هست، نه از جاده، که از ماندن‌هاست
ورنه سرباخته را زحمت سردرد نبود

آه از آن شب، شب عصیان، که در این تنگ‌آباد
غیر آواز گره‌خورده‌ی شبگرد نبود

آه از آن پیکار، کز هیبت دشمن ما را
طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود

یادگار - آن علم سوخته - را گم کردیم
آخرین آتش افروخته را گم کردیم

درِ هفتاد رقم بتکده واشد از نو
چارده کنگره‌ی طاق، بنا شد از نو

آنچه آن پیر فروهشت، جوانان خوردند
گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند

بس که خمیازه گران گشت، وضو باطل شد
جاده هم از نفس خسته‌ی ما منزل شد

باز ماییم و قدم‌سای به سرگشتن‌ها
مثل پژواک، خجالت‌کش برگشتن‌ها

از خم محوترین کوچه پدیدار شده
و به خال لبت ای دوست! گرفتار شده

*** 

یا محمد! نفسی سوخته در دل داریم
آتشی سرخ و برافروخته در دل داریم

یا محمد! شررآلوده‌ی عصیان ماییم
تشنه‌تر، خشک‌تر از ریگ بیابان ماییم

یا محمد! همه جز پوچی تکرار نبود
چارده قرن علم بود و علمدار نبود

یا محمد! شب طوریم، برآی از پس ابر
چشم راهان ظهوریم، برآی از پس ابر

***

و کسی گفت: چنین گفت، کسی می‌آید
مژده ای دل! که مسیحا نفسی می‌آید

ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست
مرد اگر هست، بدانید که ناوردی هست

ما نه مرداب، که جوییم، بیا برگردیم
و نمک‌خورده‌ی اوییم، بیا برگردیم

نه در این کوه، صدای همگان خواهد ماند
آنچه در حنجره‌ی ماست، همان خواهد ماند

خسته منشین که حدیبیه حنینی دارد
عاقبت صلح حسن، جنگ حسینی دارد

دشنه بردار که بر فرق کسان باید کوفت
و قفس بر سر صاحب‌قفسان باید کوفت

هرزه هر بته که رویید، به داسش بندیم
گرد خود هر که بچرخید، به خراسش بندیم

سفر دشت غریبی است، نفس تازه کنیم
آخرین جنگ صلیبی است، نفس تازه کنیم

زخم وامانده‌ی خصم است و نمکدان شما
ای جوانان عجم! جان من و جان شما

کوه، از هیبت ما ریگ روان خواهد شد
و کسی گفت، چنین گفت: چنان خواهد شد

شمع این مرقد اگر هست، همین ما را بس
مذهب احمد اگر هست، همین ما را بس


16 خرداد 1400 390 0

مترس از موج، بسم الله مجريها و مُرسيها

در اين كشتي درآ، پا در ركاب ماست درياها
مترس از موج، بسم الله مجريها و مُرسيها

اگر اين ساحران اطوار مي ريزند طوْري نيست!
عصا در دست اينك مي رسند از كوه موسي ها

 زمين آسمان جُل را به حال خويش بگذاريد
كسي چشم انتظار ماست آن بالا و بالاها

بيايد هر كه از فرهاد شيرين عقل تر باشد
نيايد هيچ كس جز ما و مجنون ها و ليلاها

 همين از سر گذشتن سرگذشت ماست پنداري
همين سرها... همين سرهاي سرگردان صحراها

شب قدري رقم زد خون ما تقدير عالم را
كه همرنگ غروب ماست صبح سرخ فرداها



15 خرداد 1400 3833 1

بر شانه می برند امام قبیله را

امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می برند امام قبیله را

ای کاش می گرفت به جای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را

برگرد، ای بهار شکفتن! که سال هاست
سنجیده ایم با تو مقام قبیله را

بعد از تو، بعدِ رفتنِ تو-گرچه نابه جاست-
باور نمی کنیم دوام قبیله را

تا انتهای جاده نماندی که بسپری
فردا به دست دوست، زمام قبیله را


زخمیم، خنجر یمنی را بیاورید
زنجیرهای سینه زنی را بیاورید


ای خفته در نگاه تو صد کشور آینه!
شد مدتی نگاه نکردی در آینه

رفتی و روزگار، سیه شد بر آینه
رفتی و کرد خاک جهان بر سر آینه

رفتی و شد ز شعله برانگیزی جنون
در خشکسال چشم تو خاکسترآینه

چون رنگ تا پریدی از این خاک خورده باغ
خون می خورد به حسرت بال و پر آینه

دردا، فتاده کار دل ما به دست چرخ
یعنی که داده اند به آهنگر آینه

در سنگ خیزِ حادثه تنها نشاندی اش
ای سرنوشت! رحم نکردی بر آینه

امشب در آستان ندامت عجیب نیست
ای مرگ! اگر ز شرم بمیری هر آینه



ای سنگدل! دگر به دلم نیشتر مزن
بسیار زخم ها زده ای، بیشتر مزن


14 خرداد 1400 3274 0

مادر اگه سلطان غم باشه خواهر وزیر اعظم اونه


به بهانه روز دختر و اول ذیقعده... به خواهرای دنیا و خواهرِ نداشته ام

هرگز کسـی جاشو نمیگیره
مادر نگین و گـوهر خونه س
با این همه، خــواهر برای ما
یه رونوشت از مادر خونه س

هرکی که خواهر داره می فهمه
هرکی که خواهر داره می دونه
مادر اگه «سـلطان غم » باشه
خـــواهر «وزیر اعــظمِ » اونه

یه درد دل هایی تو دنیا هس
حتی نمیشه پیش مادر گـف
یه درد دل های بزرگــی که
تنها باید تو گوش خواهر گف

وقتی عروســـی می کنه انگار
یه تیکه از قلبــت جدا کردن
با اینکه میخندی ولی چشمات
دنبال جای گریه می گـردن

عین زلال حـــوض، یکرنگن
عین گــُلای نسترن، حساس
تو سرد و گرم زندگـی هامون
تلطیف خونه کار خواهر هاس
 
خوب و قشنگ و ترد و بارونی
مث بهــــارن مث پـــاییزن
وقتی بــرادر میره ســـربازی
دلتنگ میشـن اشک میریزن

هرکی که خواهر داره می فهمه
هرکی که خواهر داره می دونه
مادر اگه «ســلطان غم » باشه
خواهر «وزیر اعظــــمِ » اونه


25 اردیبهشت 1400 37 0

این مهربان سوخته جان، کابل من است


این زخم داس خورده ی پرپر، گل من است
این مهربان سوخته جان، کابل من است

این خون پایمال به ناحق روان شده
شمشاد و لاله و سمن و سنبل من است

در دست بادهای مخالف چه می کند؟
این بیشه زار سبز که چون کابل من است

در حسرت دوباره ی آواز و آسمان
پاسوزِ ناله های قفس، بلبل من است

گرگی لباس میش به تن کرده سال هاست
بر پنجه اش ببین پر قرقاول من است

با دیو لامروت وحشی بگو بترس
زین اسب زین نهاده که در آغل من است


23 اردیبهشت 1400 341 0

امشب...


امشب
چندمین شب دنیاست؟

پسر/5 ساله


20 اردیبهشت 1400 134 0

همدست خارهاست مگر باغبانتان؟

پوشیده‌اند رخت عزا دخترانتان
همسایه! غم دوباره شده میهمانتان؟

گنجشککان به مرگ پر و بال داده‌اند
دردا که شعله‌ور شده باز آشیانتان

نامهربانی از همه عالم چشیده‌اید
ای من فدای داغ دل مهربانتان

سر رفته است از لب دیوارتان غروب
در خون تپیده باز افق آسمانتان

کو فرصت درخشش ماه و ستاره‌ها؟
کو چشم‌روشنی شب بامیانتان؟..

دستش به آبیاری گل‌ها نمی‌رود
همدست خارهاست مگر باغبانتان؟

این بی‌بهار ماندن گل‌خانه تا کجا؟
تا کی ادامه داشته باشد خزانتان؟

عمری ببارد آه که طغیان کند مگر
یک روز رودخانه اشک روانتان

ما غم‌شریک حادثه‌هایی پر از دریغ
ما در مرور ثانیه‌ها هم‌زبانتان

بعد از هزار و یک شب رنجی که برده‌اید
آخر کجاست فصل خوش داستانتان؟

ای کاش سرنوشت، کمی ساده می‌گرفت
تا سخت‌تر از این نشود امتحانتان


20 اردیبهشت 1400 220 0

جهان این تیرهء خاموش روشن می شود آری...

هلا ! ای جسم من ای خفته، ای زندانیِ دیوار
فقط با مرگ از این خواب سنگین می شوی بیدار

فراری از تمام مردم دنیا مسیرم خورد
به قبرستان به شهر مردمِ آرام و بی آزار

می اندیشم به آرامش به خوابی خوش درون خاک
جهان ! ای بختک بی انتها دست از سرم بردار

به سر شوق رهایی داشتم از این جهان اما
نفس در سینه ام اصرار کرد اصرار کرد اصرار

به ساز خود مرا رقصاند و بی تنبوره رقصیدم
جهان این مست لامذهب، جهان این پیر لاکردار

جهان آری چه فرقی می کند با سیب یا گندم
فریبم داد با درهم فریبم داد با دینار

جهان این استخوان خوک در دست جذامی ها
جهان این مثل آب بینیِ احشام ، بی مقدار

جهان یک روز در صفین ، جهان یک روز بر منبر
فریبم داد با قرآن فریبم داد با دستار

جهان نگذاشت تا روز دهم در کربلا باشم
چه فرقی می کند حالا شوم تواب یا مختار

جهان این نخ نمای رنگ و رو رفته ولی گاهی
شبیه چادر مادربزرگم می شود گلدار

جهان این تیرهء خاموش روشن می شود آری
محرم ها که می کوبم سیاهی بر در و دیوار

همان وقتی که اشکی می چکد در روضه از چشمم
همان وقتی که می گویند از گودال از مسمار

همان وقتی که در مشّایه خوابم برد روی خاک
دلم آن خواب را می خواهد آن رؤیای بی تکرار

عمود آخر است و چشم های خیس من بسته ست
به گوشم می رسد اهلا و سهلا مرحبا زوار

جهان پایان خوبی با حسین بن علی دارد
تو تنها گریه کن در روضه، باقی را به او بسپار

جهان زیبا جهان زیبا جهان زیبا جهان زیباست
جهان با حضرت زهرا جهان با حیدر کرار

انالحق شطحِ منصور است روی دار اما ما
علیُ حق به لب داریم همچون میثم تمار....
 


16 اردیبهشت 1400 781 4

این جزر و مد چیست که تا ماه می رود؟

این جزر و مدِ چیست که تا ماه می رود؟
دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده، به اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می رود.



11 اردیبهشت 1400 7923 1

حرف هایی که از تهی سرشار

حرف بسیار و ذهن فرسوده
حرف بسیار و حرف بیهوده

حرف در این هزارتوی جهان
جز دهان یک دریچه نگشوده

حرف هایی که از تهی سرشار
کف به لب، لب به حرف آلوده

بی قرارند مردم ِ اعماق
حرف، بالا نشین و آسوده

همگی بردگان حلقه به گوش
که بگویند آنچه فرموده

که‌ مبادا زبان بچرخانند
خارج از این دهانِ محدوده

حرف بسیار و حرف بیهوده
حرف را بوده، حرف، تا بوده
 


23 فروردین 1400 279 0

مادرم با دختر آوردن دلم را قرص کرد

با وجود من دلش یک جور دیگر گرم شد
خانه اش این بار با لبخند دختر گرم شد

قبل من مادر زنی تنها و نا آرام بود
تا به دنیا آمدم، آغوش مادر گرم شد

مادرم ارديبهشتی بود و من هم بهمنی
دست من در دست مادر ماند و بهتر گرم شد

ماه بهمن بود و از گرمای بیش از حدّمان
مهر و آبان و دی و اسفند و آذر گرم شد

مادرم با دختر آوردن دلم را قرص کرد
مادرم رفت و دل من با دو خواهر گرم شد

شاد بودیم و پدر از بس که دختر دوست بود
خانه با ما دختران هم بی برادر گرم شد

مرگ را باور نمی کردم ولی یک روز سرد
آمد و با چشم های مادرم سرگرم شد
 


17 فروردین 1400 318 1

عاشق شدم هرجا تو را دیدم

در کوه، در صحرا تو را دیدم
در جنگل و دریا تو را دیدم

در ذات سرسبز صنوبرها
در فطرت گل‌ها تو را دیدم

ماه از تو روشن بود، شب تا صبح
بر گنبد مینا تو را دیدم

چشمم به هر سو گشت در عالم
پیدای ناپیدا! تو را دیدم

در هر سَری، سِرّت نشانی داشت
در روضه‌ی یحیی تو را دیدم

تنهاترینم! بین هر جمعی
تنها تو را، تنها تو را دیدم

هر آینه دنبال خود گشتم
در خویشتن حتی تو را دیدم

مؤمن شدم هرجا مرا خواندی
عاشق شدم هرجا تو را دیدم

آه ای یقین بی اگر اما!
شک مُرد در من تا تو را دیدم
 


17 فروردین 1400 249 0

ممنون که پا به زندگی ما گذاشتی...

ای آنکه عطر در دل گل ها گذاشتی
در جان ما محبت خود را گذاشتی

با ابرها تپیدی و آرام و بی قرار
نم نم قدم به خلوت دریا گذاشتی

باران حضور گرم تو را مژده می دهد
ما را که گفته است که تنها گذاشتی؟

خود را میان دشت پراکندی و گلی
از هرکجا که رد شده ای جا گذاشتی

حالا اتاق، پر شده از باغ، ای نسیم!
ممنون از اینکه پنجره را وا گذاشتی

ای آفتابِ رد شده از شیشه باغ ها!
بر تار و پود سبز چمن پا گذاشتی

گل های فرش گرم پذیرایی ات شدند
ممنون که پا به زندگی ما گذاشتی...
 


17 فروردین 1400 320 1

عالم اگر که صاحب حجت نمی شد

خورشید هم در آسمان رویت نمی شد
دیگر کسی با ماه هم صحبت نمی شد

چشم ستاره لحظه ای سو سو نمی زد
رنگین کمان در محفلی دعوت نمی شد

خاک از وجود تیرهءخود دست می شست
باد از سکون خویش بی طاقت نمی شد

آتش مجال شعله ور بودن نمی یافت
رود از نبود موج ناراحت نمی شد

غنچه به خواب مرگ میرفت و پس از آن
از خلوت خود وارد جلوت نمی شد

ارکان هستی را خدا میزان نمی کرد
دار و ندار ما به جز ظلمت نمی شد

منظومه ای در کهکشان باقی نمی ماند
اصلا خدا آمادهء خلقت نمی شد

این سرنوشت شوم ارکان جهان بود
عالم اگر که صاحب حجت نمی شد

ای کاش در هر محفل انسی که داریم
از هیچ کس غیر از شما صحبت نمی شد
 


17 فروردین 1400 260 1

دیروز من تویی، فردای تو منم


فصل نشاط توست، خوش باش دخترم
تا گریه می‌کنی، من رنج می‌برم

دنیای وحشت است، دست مرا بگیر
با من کمی بجوش، با من که مادرم

با من بیا ببین، فردا چگونه است
از من بپرس، من! من آشناترم

گاهی مرا ببر با خود به کودکی
نگذار بپّرد آن حال از سرم

دیروز من تویی، فردای تو منم
آیینه ی همیم، بنشین برابرم

جایی که زنگ نیست، جای درنگ نیست
در بی‌نهایتی بنگر که بنگرم

جز بی‌غباری‌ات، آیینه‌جان من!
هرگز نبود و نیست دلخواهِ دیگرم

گاهی به اشتباه، گاهی به اشک و آه
با هیچ‌یک نخواه، یک دم مکدرم

فرداست مقصدش، این رود می‌رود
تو روز اولی، من روز آخرم
 


19 اسفند 1399 288 0

تو سرو خانه ی مایی جناب رخت آویز

بدون اینکه کسی را زخود برنجانی
تو با تمام جهان دست در گریبانی

تو سرو خانه ی مایی جناب رخت آویز!
که گفته روح نداری؟ که گفته بیجانی؟

به شاخه شاخه ی تو برگ های رنگین است
به ویژه موسم سرما و فصل بارانی

قبای لیلی و دستار من در آغوشت
تو محرمی به همه، مرد و زن نمی دانی

همیشه چرک نویس سروده های مرا
جلوتر از همه، از جیب من تو می خوانی

کلاه رفته سرت بارها و با این حال
تو هیچگاه مرا از خودت نمی رانی

ندیده هیچکسی یک دقیقه بنشینی
خمی به ابرو و چینی به چهره بنشانی

دمی نشد که تو دست از وظیفه برداری
نشد که کار کسی را کمی بپیچانی

تعجب است چرا کتف تو نمی افتد
چقدر ساکت و سخت و صبور می مانی؟

هرآنچه را که گرفتی به قرض، پس دادی
ازین لحاظ، تو سرتا قدم مسلمانی

هنوز هیچ لباسی نکرده پشت به تو
اگر غلط نکنم قبله گاه ایشانی

تمام زحمت من- ای رفیق- گردن توست
چقدر عاطفه داری! چقدر انسانی!


08 اسفند 1399 398 2

ریشه های ما به آب، شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم!

ای درخت آشنا
شاخه های خویش را    
ناگهان کجا    
جا گذاشتی؟
یا به قول خواهرم فروغ:
دست های خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی؟
این قرارداد         
تا ابد میان ما           
برقرار باد:
چشم های من به جای دست های تو!
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من        
آبرو بده!
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم!


23 بهمن 1399 17125 4

این زن رسول مهربانی‌هاست در خانه

مریم، شقایق، یاس، نیلوفر صدایش کن
از خواب ناز غنچه زیباتر صدایش کن

آبی‌تر از آرامش دریا کنارش باش
از اقتدار کوه محکم‌تر صدایش کن

خوش‌بوست او! ریحان بچین از عطر دستانش
جاری‌ست او! یک چشمه از کوثر صدایش کن

گاهی بخوانش سیب! سیبی سرخ از فردوس
گاهی گلاب تازه‌ی قمصر صدایش کن

تا شعر از لبخند او نازل شود، هر شب
بین خطوط خالی دفتر صدایش کن

وقتی به باران‌خیز چشمانش عطش داری
در هفت دور تشنگی هاجر صدایش کن

ای نیمه‌جانِ رنج! رستاخیر می‌خواهی؟
مهرش قیامت می‌کند، محشر صدایش کن

این زن رسول مهربانی‌هاست در خانه
مبعوث تقدیر است، پیغمبر صدایش کن

عشق است اسم اعظمش در باور عالم
اما به نام کوچک مادر صدایش کن
 


15 بهمن 1399 367 0
صفحه 3 از 303ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها