شعر عاشورایی


كربلا در كربلا مي ماند، اگر زينب نبود

سر ني در نينوا مي ماند، اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مي ماند، اگر زينب نبود

چهره ی سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابري از ريا مي ماند اگر زينب نبود

چشمه ی فرياد مظلوميت لب تشنگان
در كوير تفته جا مي ماند اگر زينب نبود

زخمه ی زخمي ترين فرياد در چنگ سكوت
از طراز نغمه وا مي ماند اگر زينب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ
در گلوي چشم ها مي ماند اگر زينب نبود

ذوالجناح دادخواهي ، بي سوار و بي لگام
در بيابان ها رها مي ماند اگر زينب نبود

در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب
پشت كوه فتنه ها مي ماند اگر زينب نبود


24 فروردین 1396 9410 3

ای زن! به عصر بردگی ما نهیب زن

سبز است باغ نافله از باغبانی ات
گل کرد عطر عاطفه با مهربانی ات

در سایه سار همدلی ات بود آفتاب
روشن شد آب و آینه با همزبانی ات

ای انتشار صبح از آفاق جان تو
ای چشمه سار نور، دلِ آسمانی ات

هر گل به باغ، دفتر تقریر فقه توست
هر بلبلی مفسّر نهج المعانی ات

حتی در آن نماز شبی که نشسته بود
پیدا نشد تشهدی از ناتوانی ات

ای آنکه صبح کوفه ز رزم تو شام شد
ای افتخار، آینه ی خطبه خوانی ات

آیا شکست خطبه ی پولادی تو را
بر نیزه آیه های گلِ ناگهانی ات؟

از بس به خار زار غم آواره بوده ای
چشم کسی ندید گل شادمانی ات

از آن سری که در طبق آمد شبی بگو
لبریز بوسه باد لب خیزرانی ات
::
ای زن! به عصر بردگی ما نهیب زن
با شور عزّت و شرف آرمانی ات

 


24 فروردین 1396 2237 0

شاعران مضطر با نام تو چه کردند ؟

 

پلک صبوری می گشایی

و چشم حماسه

روشن می شود

کدام سر انگشت پنهانی

زخمه به تار صوتی تو می زند

که آهنگ خشم صبورت

عیش مغروران را

منقّص می کند

می دانیم

تو نایب آن حنجره ی مشبّکی

که به تاراج زوبین رفت

و دلت

مهمانسرای داغ های رشید است

 

 

 ای زن !

 

 

 قرآن بخوان

 تا مردانگی بماند

 قرآن بخوان

 به نیابت کل آن سی جزء

 که با سر انگشت نیزه

 ورق خورد

 قرآن بخوان

 و تجوید تازه را

 به تاریخ بیاموز

 و ما را

 به روایت پانزدهم

 معرفی کن

 قرآن بخوان

 تا طبل هلهله

 از های و هوی بیفتد

 

 

 خیزران٬

 

 

 عاجزتر از آن است

 که عصای دست

 شکستهای بزک شده باشد

 ***

 شاعران بیچاره

 شاعران درمانده

 شاعران مضطر

 با نام تو چه کردند ؟

 ***

 تاریخ ِ زن

 آبرو می گیرد

 وقتی پلک صبوری می گشایی

 و نام حماسی ات

 بر پیشانی دو جبهه ی نورانی می درخشد :

 زینب !

 


24 فروردین 1396 2287 0

سی سال پای قاب عکسی صبر کردن

در ایام فاطمیه خبری آمد از پایان یافتن صبر مادر #شهید_جواهری و دیدارش با پیکر مطهر شهید که به تازگی تفحص شده و پس از 33 سال به دامن مادرش برگشته. غزلی را در این حال و هوا تقدیم می کنم:


کی صبر چشمان صبورت سر می آید؟
کی از پس لبخندت این غم بر می آید؟

با هر صدای کوبه ی در بعد سی سال
جان و دلت با شوق،‌ پشت در می آید

گفتی پس از صد سال هم من مطمئنم
تنها چراغ خانه ام آخر می آید!

گفتی خودش دیشب به خوابم آمد و گفت
«دارد زمان انتظارت سر می آید...»

سی سال پای قاب عکسی صبر کردن
این عشق ها تنها به یک مادر میاید
*
صبح است؛ پشت گوشی از بخش تفحص
گفتند دارد باز هم پیکر می آید

عصر است؛‌ در بخش شناسایی جوانی
با برگه ای و چشم هایی تر می آید
*
از سرو رعنای تو حالا بعد سی سال
یک پیکر، از قنداقه کوچک تر می آید

آه از صدای روضه خوان ظهر تشییع:
«اکبر به میدان می رود اصغر می آید...»
*
بخش شهیدان حرم؛ فردای آن روز
با چشم تر دارد زنی دیگر میاید...

11 اسفند 1395 581 0

سعی دارم که در این حج به صفایی برسم

حق وصف علی را به پیمبر گوید
جبریل به انبیا مکرر گوید
دانید کدام خودستایی حسن است؟
آنجا که رسول مدح حیدر گوید

::

میروم تا به خود آیم به منایی برسم
سعی دارم که در این حج به صفایی برسم

قلبم از جوشش لبیک لبالب شده است
تا به وادی اجابت به دعایی برسم

میروم بشنوم از دوست که "فاخلع نعلیک"
طی این راه به وادی "طوا"یی برسم

شوق شش گوشه به آتش بکشد دلها را
سوختم تا که به مصباح"هدایی" برسم

"آه" من ترجمه ای از "نفس المهموم" است
همدم آه شدم تا به نوایی برسم

کاش در راه حرم لایق دیدارشوم
"لن ترانی" نشنیده به لقایی برسم

هر قدم سوی حرم "سیرالی الله" من است
غیر از این راه بعید است به جایی برسم

کاش در سیر مسیر سفر اکسیر شوم
شاید از خاک به ایوان طلایی برسم

کاش هرجا بروم همدم جابر باشم
کاش همراه عطیه به عطایی برسم

کاش با رنگ خدا از همه سبقت گیرم
با "حبیب ابن مظاهر" به حنایی برسم

آه ای دل "بذل مهجته فیک" بخوان
باید از خوان زیارت به نوایی برسم


06 اسفند 1395 930 0

شناسنامه ي سرباز نقش سربند است

خوشا سري كه سرِ دار آبرومند است
به پاي مرگ چنين سجده اي خوشايند است

چه ديده است در آن سوي پرده ي هستي
كسي كه روي لبش وقت مرگ لبخند است

به سن و سال، به نام و نشان نگاه مكن
شناسنامه ي سرباز نقش سربند است

زبان مشترك نسل هاي ما عشق است
ببين سلاح پدر روي دوش فرزند است

ز جاهلان سخن ناشناس بي مقدار 
بپرس قيمت خون عزيزشان چند است؟!

مدافعان حرم پاي جانفشاني شان
بدان كه چيزي اگر خورده اند، سوگند است

خوشابه حال شهيدان كه سربلند شدند

كه مرگِ غير شهادت ز خويش شرمنده است

06 اسفند 1395 999 0

پسر آمد ولی مادر از احوال حرم پرسید

حرم یعنی نگاه آبی دریا و طوفانش
حرم یعنی تلاطم های امواج خروشانش

حرم یعنی دعا یعنی توسل های در ندبه
حرم یعنی اجابت زیر گنبد بین ایوانش

حرم یعنی همان آب گوارا ظهر تابستان
حرم یعنی همان خورشید دنیا در زمستانش

حرم بید است مجنون است هرکس عاشقش باشد
میان بادها یک دم نمیخواهد پریشانش

حرم رود است مشهود است هرکس شاهدش باشد
شهادت می دهد راکد نخواهد ماند جریانش

و مادر گریه گریه از حرم گفت و پسر فهمید
چه آشوبی است در دلواپسی های فراوانش

پسر شوق پریدن را میان بال وپر حس کرد
پسر می رفت و مادر باز هم می شد غزلخوانش

حرم یعنی نگاه آبی دریا دریا و طوفانش
تویی طوفان آن دریا تویی موج خروشانش

اگر باران سنگ از آسمان بارید چترش باش
که حتی نشکند در سنگ باران بغض گلدانش

پسر می رفت و مادر با طنین آیةالکرسی
سپرد او را به آغوش رسول الله و قرآنش

قدوبالای او را دید چندین بار با حسرت
فقط می گفت زیر لب:به قربانش به قربانش

پسر رفت وفضای خانه را عطر حرم پر کرد
و مادر ماند و عکسی درمیان دست لرزانش

خبر آمد
ولی مادر
از احوال حرم پرسید
نپرسید از پسر هرگز میان بغض پنهانش

پسر برگشت و
مادر از حرم می خواند ومی دانست
نشسته عمه سادات در شام غریبانش


06 اسفند 1395 597 0

پرچم به دست مى برد این نيل تشنه را

هرکس دچار قصه ى باید، نباید است
عمرى ميان ماندن و رفتن مردد است

"راهى است راه عشق... " به دلداده ها بگو:
خوشبخت آن دلى است که در رفت و آمد است!

هر جاده مى رسد به دو راهى کربلا
"طور"ى که اوج جذبه گرى هاش بى حد است

طوفان گرفته است به "حر"ها امان دهيد!
این کشتی نجات عزیزان احمد است!

پرچم به دست مى برد این نيل تشنه را
يک زن که از تمامى مردان سرآمد است

او خطبه خوان مرثيه هايي شنیدنى است
در انتشار مکتب سرخش زبانزد است!

این ناخدا ى صبر خدايى نمى کند
این عالمه به حرمت علمش مقید است

زیباتر از مسیر حسینى شدن نداشت
وقتى عيار عشق تو بالاتر از صد است

تاریخ از بر است سرآغاز خطبه را...
این کاروان _به نام خدا _ با سر آمده است


14 بهمن 1395 811 0

به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...

شبیه کوه پابرجایم و چون رود سیالم
به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...
 
تمام ابرها بر شانه ی من گریه می کردند
گرفتم آسمان خسته را زیر پر و بالم

نمی دانی چطور آرام کردم کودکانت را
گرفتم قطره های اشک را با گوشه ی شالم

ببین بر چهره ی من رد پای باد و باران را!
ببین بی عمر نوح امروز، بانویی کهن سالم!

نشد لبریز در توفان غم ها کاسه ی صبرم
به آن پروردگاری که خبر دارد از احوالم

اگر عمری بماند تا کنارت سیر بنشینم
برایت شرح خواهم داد از اندوه چهل سالم *

میان رفت و آمدهای قایق های سرگردان
به غیر از کشتی ات راه نجاتی نیست در عالم


26 آبان 1395 1906 1

شوق دوباره دیدن بابا غروب ها


از راه می رسند پدرها غروب ها
دنیای خانه روشن و زیبا غروب ها

از راه می رسند پدرها و خانه ها
آغوش می شوند سراپا غروب ها

از راه می رسند و هیاهوی بچه هاست
زیباترین ترانه ی دنیا غروب ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته ایم همین جا غروب ها

اینجا پدر، خرابه ی شام است ، کوفه نیست
اینجا بیا به دیدن ما با غروب ها

بابا بیا که بر دلمان زخم ها زده ست
دیروز تازیانه و حالا غروب ها

دست تو را بهانه گرفته ست بغض من
بابا ز راه می رسی آیا غروب ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه ایم هر دو تو را تا غروب ها

از جاده ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده ها بیایی...اما غروب ها

بسیار رفته اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته اند خدایا غروب ها

کم کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه های غربت دریا غروب ها

خاموش شد، و بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب ها

بعد از هزار سال هنوز اشک می چکد
از مشک پاره پاره ی سقا غروب ها





14 آبان 1395 1877 0

با سر رسیده ای بگو از پیکری که نیست


با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست

شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

***

حتي صبور قافله بي صبر مي شود
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست


14 آبان 1395 1583 0

«باید شهید بود و تورا خون چکان سرود»

 

کی می توان عروج تورا با زبان سرود؟
با واژه ها نمی شود آتشفشان سرود

خورشید در میانه و ماه و ستاره ها
منظومه ها برای شما کهکشان سرود

گفتم به خاک: لختی از آن ماجرا بگو
سروی ردیف کرد و هزار ارغوان سرود

خورشید سر به صخره زد و بر زمین گریست
روزی که چشم های تورا آسمان سرود

بغضی گرفت راه گلو را؛ رسید اشک
این رودخانه داغ دلم را روان سرود

معصومِ شرحه شرحه، چه مدحی سزای توست؟
«باید شهید بود و تورا خون چکان سرود»


11 آبان 1395 691 0
صفحه 6 از 38ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها   

اشعار عاشورایی ارسالی کاربران


موقت/ نوحه واره

شب اول:

«شور به پا کرده‌ای» ماه محرم سلام
تازه شب اول است «اذن بده یا امام»

باز به دنبال من پیک فرستاده‌ای
باز به دنبال من... این منِ کوفی مرام

عشق! چها کرده‌ای؟ عزم کجا کرده‌ای؟
چشم به راهت منم تشنه‌لب از روی بام

اشک غمت جاری است، فصل عزاداری است
نام تو را می‌برم لحظۀ حُسن ختام

داغ دل خواهرت... تشنگی اصغرت...
روضۀ آب آورت... گریه کنم بر کدام؟

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
...........................

شب دوم:

عشق؛ شدیدالعقاب؛ عشق؛ رئوفٌ رحیم
سورۀ دوم رسید: عشق، الف، لام، میم

در شب دنیا دمی، خیمه زده ماه من
هر که از این خیمه رفت فأصبَحَت کالصَّریم

فصل جنون آمده موکب خون آمده
می‌شنوم از غروب آیۀ کهف و رقیم

کیست صدا می‌زند نام مرا سوزناک؟
کیست که آتش زده قلب مرا از قدیم؟

در پی‌ات آواره‌ام، مصحف صدپاره‌ام!
رسیده‌ام تا فدیناهُ بذبح عظیم

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
......................

شب سوم:

باز شب جمعه (سوم) و موکب نعم الحبیب
نام تو بردم وزید از نفسم بوی سیب

شور به پا کرده در هیأت انصار عشق
روضۀ هل من معین، نالۀ أمن یجیب

عشق، نفس‌گیر شد سینه‌زنت پیر شد
زود بیا - دیر شد - بر سر نعش حبیب

مهلت ما سررسید لحظۀ آخر رسید
تا نفسی مانده أوصیکَ بِهذا الغریب

«گر بشکافی هنوز خاک شهیدان عشق»
می‌شنوی نوحه‌ای در غم شیب الخضیب:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
..................

شب چهارم:

آتش عشق است و نیست حرفِ صغیر و کبیر
در طلبت هستی‌ام سوخت أَجِر یا مُجیر

پیر و جوان می‌رسند سینه‌زنان می‌رسند
به کربلا با دَمِ «ای که به عشقت اسیر...»

شور جوانی‌ست این، سوز نهانی‌ست این
تپیده در خاک و خون به پای نعم الامیر

راز رشید من است کاش شهیدت شود
شیر من از کودکی با غم تو خورده شیر

رفت گلم؛ والسلام سایۀ تو مستدام
ای دل من در خیام شورِ دمادم بگیر:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
..................

شب پنجم:


می‌رسد از کربلا بوی اُویس قرن
باز شب پنجم است بالحَسَنِ بالحَسن

خون شهیدان عشق آتش پنهان عشق
شعله‌ور است از دمشق، شعله‌ور است از یمن

سینه‌زنان رفته‌اند، پیر و جوان رفته‌اند
شمر و سنان مانده و حسین مانده‌ست و من

عاشقم از کودکی، با همۀ کوچکی
آمده‌ام تا سرم جدا شود از بدن

لحظۀ تنهایی‌ات... غربت و زیبایی‌ات...
هست غمت تا ابد بر جگرم شعله‌زن

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
....................

شب ششم:

خسته‌ام از این قفس ناله زنم در قنوت
أغثنی یا مُخرِجَ یونُسَ مِن بطنِ حوت

یار، مرا می‌خرد دل ز قفس می‌پرد
عشق، مرا می‌برد تا ملکوت از قنوت

عمر من از کودکی سر شده با این امید
می‌شوم آیا شهید؟ با تو و در پیش روت؟

قصۀ ما تازه نیست... این زره اندازه نیست...
کاش بلندم کند دست تو بعد از سقوط

ذکر مصیبات یار خاصه دمِ احتضار
می‌دهدم شستشو به جای غسل و هنوط

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

..................

شب هفتم:

آه، تو دریاب یا راحمَ شیخ الکبیر
بسته شده آب یا رازقَ طفل الصغیر

قصه غم‌انگیز شد، عشق، عطش‌خیز شد
روضۀ آب است و اشک، شعله کشد در مسیر

صبر خدا را ببین، کرب‌و‌بلا را ببین
کودک شش‌ماهه‌اش می‌خورَد از تیر شیر

نالۀ هونٌ عَلَیّ زلزله شد در جهان
خون تو از آسمان، خواند: إلیک المصیر

بس کنم این قصه بس، آه از آن دم که از
سینۀ مجروح خود کشیدی آهسته تیر

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
...............

شب هشتم:

وادی عشق است و شد نوبت هل مِن مزید
آه که هُرم عطش... آه که ثقلُ الحدید...

دعوت خون خداست «آینه در کربلاست
ما همه بی‌غیرتیم» نوبت اکبر رسید

لالۀ پرپر شده! از تو جهان پُر شده
می‌رسد از کربلا شهید بعد از شهید

گیریم اکبر نبود شبه پیمبر نبود
داغ جوان می‌کند موی پدر را سپید

بار دگر ای جوان اذان بگو بعد از آن
غربت او را بخوان که یا وحیدالفرید:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

.................

شب نهم:

روضه به غیرت رسید  سینه زنان سینه چاک
بیرق و زنجیر و سنج شعله زنان روی خاک

مشک و عَلَم روی خاک  دست قلم روی خاک
صبر کن ای روضه خوان هیئت ما شد هلاک

سوی حرم می رویم زیر عَلَم می رویم
گو که نمانَد ز ما هیچ به غیر از پلاک

گوش کنی گر هنوز می رسد از کربلا
نال ی هل من معین ناله ی ادرک اخاک

فدای تو سر، حسین! آه برادر! حسین!
لحظه ی آخر حسین! حسین! روحی فداک

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
.....................

شب دهم:

نور خدا را ببین در سحرِ کوه طور
سوز مناجات کیست؟ یَبعثُ مَن فی القبور

گرم نماز شبند دلخوشی زینبند
محفل یاران عشق هیئت اصحاب نور

دشت، سراسر سکوت وجه خدا در قنوت
إنَّ لک فی النهار... آه از آن نفخ صور

ناشئةُالیل هم تشنه ی ترتیل توست
إنَّ لک فی النهار... آه که یوم النّشور...

إنَّ لک فی النهار... رأس تو بر روی نی
إنَّ لک فی النهار... رأس تو کنج تنور

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

.........................

روز دهم:

عرش خدا ولوله ارض و سما در قیام
«وای حسین کشته شد» روضه همین والسلام

ماه محرم کجاست؟ صاحب این دم کجاست؟
سینه زنان را ببین در عطش انتقام

روضه به آخر رسید گریه ولی ناتمام
ناله ی جانسوز کیست از حرمت صبح و شام؟

و أهلُکَ کالعَبید و صُفُّدوا فی الحدید
باید از اینجا به بعد روضه بخواند امام

«تا تو شدی کشته ما بی سرو سامان شدیم» 
غلغله شد در حرم ولوله شد درخیام

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

...............

شب آخر:

اول دلتنگی است تازه شب آخری
چه کردی ای روضه خوان چه کردی ای منبری

«ای که به عشقت دچار»... «عجب گلی روزگار»...
بر لب ما سالهاست که می کند دلبری

«عشرت عالم فروخت» هر که دمی دید سوخت
رأس تو را در تنور خونی و خاکستری

«جان یارالی جان حسین حامی قرآن حسین *»
می کُشدم داغ تو... خاصه اگر آذری...

با تو اگر سرنوشت برد مرا در بهشت
باز بسوزاندم این دو دمِ کوثری:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»


....................
* مصرع ترکی از حاج ولی الله کلامی

27 شهریور 1397 652 0

قسمت ما



دستان همه رو به خدا بود فقط
کار همگان ذکر و دعا بود فقط
این بار هم از فیض محرم وَ صفر
ظرف شله ای قسمت ما بود فقط

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

14 آذر 1395 723 0

تشنگی با تو


ابتدای قصه بی‌آب و ابتدای تشنگی با تو

انتهای قصه تا هیهات انتهای تشنگی با تو


انتهای قصه را او دید، از عتاب فاطمه ترسید

ناگهان زمین جان لرزید در هوای تشنگی با تو


کفش‌ها به روی گردن بود، بین ماندن و نماندن بود

آن طرف جهنم و اینجا کربلای تشنگی با تو


دسته‌دسته چیده شد گل‌ها، غنچه‌های باغ آزادی

در کویر تشنه پرپر شد، جان فدای تشنگی با تو


گفت من میانتان هستم؟ شهد انگبین من مرگ است

بی‌زره روانهٔ میدان شد برای تشنگی با تو


گوشه‌ای پیمبر افتاده، گوشه نه که ارباً اربا شد

گوشه‌های زخمهٔ دشتی، در عزای تشنگی با تو


گوشه‌ای رباب تنها شد، جان او اسیر غم‌ها شد

بعد از آن سه‌شعبهٔ خونین، لای‌لای تشنگی با تو


ساقی از شتاب لبریز و جان او لبالب از باران

تیر چشم و … گریهٔ مشکی در رثای تشنگی با تو


یا اخا بیا مرا دریاب، ای برادرم مرا دریاب

ای عجب برادرت خوانده است، از حیای تشنگی


جان من مرو مرو مهلا، گوش کن صدای خواهر را

"خواهرم زمان رفتن شد، نینوای تشنگی با تو"


دیدمت فتاده بر خاک و دیدمش فتاده بر سینه

خواهرت کشید دست از جان در قفای تشنگی با تو


زینبت میان نامردان در میان دود و خاکستر

عاقبت اسیر ماندن شد پا به پای تشنگی با تو


آیه‌ای دگر بخوان جانم، از لبان خیزران خورده

تو بخوان، شنیدنش با من، آیه‌های تشنگی با تو


شوکران قصه در شام و غربت سه‌ساله‌ای تنها

که سروده بیت آخر را ماجرای تشنگی با تو




برگرفته شده از delsharm.blog.ir


27 آبان 1395 777 0

شام غریبان

از زمزم سرخ اشک آبش بدهید
یک پوشش نرم از سحابش بدهید


لب تشنه و بی کفن غنوده است حسین
امشب شمدی ز ماهتاب اش بدهید





امشب بده ای ماه خدا را مددی
ازبرگ گل ناز بیاور سبدی

خورشید خشن تاخته برجسم حسین
برکش به رخش ز ماهتابت شمدی



ابوالفتح کرمی

30 مهر 1395 479 0
صفحه 1 از 64ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها