شعر عاشورایی


تو به خاک و خون کشیدی تیغ را 

... ای سفیر نسترن در قرن خاک
ای صدای لاله در عصر مغاک
 
ای زمان محکوم محرومیتت 
ای زمین تاوان مظلومیتت
 
خاک آدم تا ابد گلگون توست 
از خدا تا خاک رد خون توست
 
زخم دیدی تا زمین غلغل کند 
تیغ خوردی تا شقایق گل کند
 
تو به خاک و خون کشیدی تیغ را 
با رگان خود بریدی تیغ را...
 
ماند جای سینه‌ات بر تیرها 
تا ابد زخم تو بر شمشیرها
 
ای مچ زنجیر را وا کرده تو 
تیغ را تا حشر رسوا کرده تو...
 
ای غروب عصر شوم قصرها 
ای بلای خواب بخت‌النصرها
 
ای نگین زخم بر انگشت تو 
نشتر تاریخ زیر مشت تو
 
زخم تو تقویم طغیان است و بس 
ماتم تو سوگ انسان است و بس
 
در رگ تاریخ جز سیل تو نیست 
هرکه خونین نیست از خیل تو نیست
 
ای که می‌گردد به گردت هر بهار 
در طوافت عشق هفتاد و دو بار...
 
ما همه پیغمبر خون توایم 
زائران زخم گلگون توایم
 
یا حسین، این عصر، عصر عسرت است 
قرن غیبت، قرن غبن و غربت است...

یا حسین اینجا درخت و دانه نیست 
یک طنین، یک باد، یک پروانه نیست
 
ما شهود نور را گم کرده‌ایم 
ما به تاریکی تصادم کرده‌ایم
 
نیست این جا ابر، شبنم، رود، آب 
نیست این جا ردپای آفتاب
 
عصر پخش روح شیطان در شب است 
عصر نفی نور و محو مذهب است
 
ما به دامان تو هجرت می‌کنیم 
بار دیگر با تو بیعت می‌کنیم...
 

26 مهر 1396 855 0

بعد از سه روز جسم عزیزش کفن نداشت

بعد از سه روز جسم عزیزش کفن نداشت
یوسف‌ترین شهید خدا پیرهن نداشت

او رفت تا که زنده کند رسم عشق را
از خود گذشته بود، غم ما و من نداشت

آنقدر عاشقانه به معراج رفته بود
آنقدر عاشقانه که سر در بدن نداشت
 
خورشیدِ شعله‌ور شده بر روی نیزه‌ها
کنج تنور رفتن و افروختن نداشت

هر کس شنید غربت او را سؤال کرد
بعد از سه روز جسم عزیزش کفن نداشت؟!
 

12 مهر 1396 594 1

تو را زمانه نفهمید و خواند بیمارت

در آن نگاه عطش دیده روضه جریان داشت
تمام عمر اگر گریه گریه باران داشت

گرفت جان تو را ذره ذره عاشورا
که لحظه لحظه آن روز در دلت جان داشت

چه سنگها سرت از دست نانجیبان خورد
چه زخم ها دلت از شام نامسلمان داشت

اسیر بودی و از خطبه ی تو می ترسید
به روشنای کلامت یزید اذعان داشت

و بر امامت تو سنگ هم شهادت داد
به قبله بودن تو کعبه نیز ایمان داشت... 

تو را زمانه نفهمید و خواند بیمارت
و پشت این کلمه عجز خویش پنهان داشت

10 مهر 1396 424 0

 عزادارم ولی شادم از این غم

دلم سر به هوا باشد چه بهتر!
سرم گرم‌ شما باشد چه بهتر!

 عزادارم ولی شادم از این غم
غمی که دل گشا باشد چه بهتر!

به عشقت هرکجا باشد می آییم
اگر هیات به پا باشد چه بهتر!

چه ذکری بهتر از نام‌ حسین است
چه بهتر که رسا باشد چه بهتر!

《حسین جانم حسین جانم حسین جان!》
غمی هم در صدا باشد چه بهتر!

سری که خالی از سودای یار است
اگر از تن جدا باشد چه بهتر!

《 غم عشقت بیابون پرورم کرد》
نجف تا کربلا باشد چه بهتر!
 

10 مهر 1396 614 0

تکبیرة الاحرام نمازی که تو بستی

ای گردش چشمان تو سرچشمه ی هستی
ما محو تو هستیم، تو حیران که هستی

خورشید که سرچشمه ی زیبایی و نور است
از میکده ی چشم تو آموخته مستی

تا جرعه‌ای از عشق تو ریزند به جامش
هر لاله کند دعوی پیمانه به دستی

از چار طرف محو تماشای تو هستند
هفتاد و دو آیینهٔ توحیدپرستی

وا کرد درِ مسجدالاقصای یقین را
تکبیرة الاحرام نمازی که تو بستی

تا وا شدن پنجره هرگز نزدی پلک
تا خون شدن حنجره از پا ننشستی

ای کاش که گل‌های عطشناک نبینند
در دیده ی خود خار غمی را که شکستی

یک گوشه ی چشم تو مرا از دو جهان بس
ای گردش چشمان تو سرچشمه ی هستی
 

09 مهر 1396 526 0

رسیده  او به ما ولی نمی رسیم ما به او !


هلا! در این کران  فقط به حر، امان نمی رسد
که در کنار او به هیچ کس زیان نمی رسد

بهشت، خیمه ی عزای اوست این حقیقتی ست
که باورش به ذهن کوچک گمان نمی رسد

شروع شورش غمش ز شور اشک آدم ست
به درک گریه بر مصیبتش زمان نمی رسد

فلک! به گوش خود بخوان که ضجه ی زمینیان
به های های ناله فرشتگان نمی رسد 

به نون و القلم ، قسم ، به آن شعر محتشم
قصيده  بی سرودن از غمش به آن نمی رسد

به خيمه ها نمی رسید کاش پای ذوالجناح
که خیری از رسیدنش به کودکان نمی رسد

که دیده است خون به دل کنند مشک تشنه را؟!
که هیچ میزبان چنین به میهمان نمی رسد

رباب را سه شعبه ذره ذره ذره آب کرد!
مگر که تیرت ای اجل به ناگهان نمی رسد ؟!

حسین داده  بود جان کنار جسم اکبرش
که شمر می رسد به سر ، ولی به جان نمی رسد

کشید خنجر از غلاف و روی سینه اش نشست
به حیرتم  چرا عذاب از آسمان نمی رسد؟!...

به سر رسید قصه ، روضه خوان چه می شود بگو
که هیچ چیز دست کم به ساربان نمی رسد

حکایتی ست خلوت  تنور با سر حسین
ولی به بزم  بوسه های  خیزران نمی رسد

چقدر زجر می کشند کودکان عمو که نیست
که رفته است دست او به کاروان نمی رسد

رسید کاروان به شام، خوب گوش کن یزید
صداي ناله و صداي الامان نمی رسد

چنان بر اوج نیزه ها حماسه ساخت از بلا 
که هر چه می دود به سوی او ،جهان، نمی رسد

صلات ظهر خون به حق  اقامه بست آنچنان
که تا ابد به گَرد سجده اش اذان نمی رسد!

اعوذ بالبلا ، هميشگي ست کربلا ، مگو
که گاه ابتلا و وقت امتحان نمي رسد
::
رسیده  او به ما ولی نمی رسیم ما به او !
اگر که مرد بیقرار داستان نمی رسد
 

08 مهر 1396 569 0

سراغت را نه از شمشیر از سجاده می گیرم

برای بردن نامت وضو با باده می گیرم
سراغت را نه از شمشیر از سجاده می گیرم

فقط شان تو را معصوم میداند نمیدانم
چرا وصف تو را اینقدر گاهی ساده می گیرم

چرا مثل علی دستان پر مهرت پر از پینه است؟
جواب از نخل های تازه خرما داده می گیرم

و  با نام تو هم کباده میگیرند هم حاجت
و من عباس را هم معنی آزاده می گیرم

جنونم را از آن چشمان در خون خفته می دانم
بهشتم را از آن دست به خاک افتاده می گیرم
 

07 مهر 1396 546 0

زمین بلند شد و آسمان به خاک افتاد

فلق زد و نظر آسمان به خاک افتاد
تمام روشنی کهکشان به خاک افتاد

شهید را سر ماندن نبود در ملکوت
پرنده‌تر شد و از آشیان به خاک افتاد

چکید جوهر اشراق بر صحیفه ی چشم
نوشته‌‌اند که:  وقتی جوان به خاک افتاد،

زمان سیاه شد و عرش و فرش درهم ریخت
زمین بلند شد و آسمان به خاک افتاد

فرشتگان! به‌درآیید گاهِ خشم خداست
که روی ماه خدا آن‌چنان به خاک افتاد...

نوشته‌اند ولی... جرأت نوشتن نیست
چگونه جان جهان نیمه جان به خاک افتاد

شکسته است بگیرید زیر بال‌اش را
میان روضه خود روضه‌خوان به خاک افتاد

خیال نیست مَثل نیست أحسن القصص است
بر این رواق مگر می‌توان به خاک افتاد،

ولی ندید خدا را؟! گواهِ من چشمی است
که سجده‌سجده در این آستان به خاک افتاد

06 مهر 1396 512 0

رباب آب شد اما علی که آب نخواست

مگر که گریه کند چاه زمزمی دیگر
که خشک مانده لب ذبح اعظمی دیگر

امید، مشک عمو بود و هر کسی می گفت
رباب گریه نکن صبر کن کمی دیگر...

عمودِ خیمه رطب های تازه می ریزد
اگر اراده کند باز مریمی دیگر

ولی رباب که سر گرم ذکر یا رب بود
غمی نداشت بخواهد خدا غمی دیگر

دل از تمامی عالم برید و با لبخند
روانه کرد علی را به عالمی دیگر

رباب آب شد اما علی که آب نخواست
سه جرعه آمد و نوشید مرهمی دیگر

دو دست خالی خود را تکان تکان می داد
که جز خیال علی نیست همدمی دیگر
 

06 مهر 1396 625 0

شش ماهِ تمام منتظرمانده علی

اینگونه که با عشق رفاقت دارد
هر لحظه لیاقت شهادت دارد

شش ماهِ تمام منتظرمانده علی
یک طفل مگر چقدر طاقت دارد

06 مهر 1396 440 0

قصدم فراموشی ست... اما چشم هایش...

آرامش موّاج دریا چشم هایش
دور از تعلق های دنیا چشم هایش

راه زیادی نیست در تکرار تاریخ
از روضه های کربلا تا چشم هایش

حتی شهادت می تواند ساده باشد
این را شهادت می دهد با چشم هایش

پیروز میدان نبرد خیر و شر کیست؟! 
شمشیرهای غرق خون یا چشم هایش؟ 

فکر فراموشی آن تصویر تلخم
قصدم فراموشی ست... اما چشم هایش...
 

04 مهر 1396 559 0

این هدف انگار با اهداف دیگر فرق داشت

زخم را اینبار بر قلب پدر می خواستند
مادر بی تاب را بی تاب تر میخواستند

این هدف انگار با اهداف دیگر فرق داشت
که برایش تیر انداز قدر می خواستند

دشمن نام علی بودند... ورنه چله ها
تیرشان تک شعبه هم میشد اگر میخواستند

تیغ های ظالم بی رحم، خون می ریختند
نیزه های وحشی خونخوار، سر میخواستند

از کبوترها کبوتروار تر پرواز کرد
گرچه او را کودکی بی بال و پر می خواستند
 

03 مهر 1396 575 0
صفحه 5 از 39ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها   

اشعار عاشورایی ارسالی کاربران


خورشید

خود را به سکوت آسمان دوخته بود
وقتی که تمام دشت افروخته بود
سرخی غروبها گواهی می داد
خورشید ز هُرم خیمه ها سوخته بود

28 شهریور 1398 21 0

می رسم

می رسم
من بروی نیزه ای همراه خواهر می رسم
با پر و بال دعا بی جسم و پیکر می رسم
آیه ی کهف و رقیم ام را مگر نشنیده ای؟
چون صدای مکتب قرآن حیدر می رسم
از میان خاک و خون در سر زمین کربلا
مانده ام در لا بلای تیغ و خنجر می رسم
در چکاچاک هبوط نسل کفتاران دون...
از میان گودی خون رنگ سنگر می رسم
کاروان منزل به منزل می رود کاشانه را
با لب خشکده و با دیده ی تر می رسم
بیتی از اشعار پاکم را بخوان تا بنگری
همچو معصومی دمی از مرز باور می رسم

24 شهریور 1398 53 0

شهید


حاء و سین و یاء و نون آیا شنیدی تا کنون؟
 نام زیبایی که دل را می برد سوی جنون
نام زیبایش ببین با یا چه غوغا می کند
محشری کبری درون سینه برپا می کند
روز عاشورا عَلَم افتاد از دست  قَمَر
تا اَبَد بالاست پرچم چون خدا دارد نظَر
روز عاشورا زمین سیراب از خون خدا
کشته شد اسلام و دین شدمنهدم؛ روزه رها
اهل باطل همچو کف باشند و اهل حق چو آب
اهل حق ساقی آب و اهل باطل در سراب
از یزید و شمر آیا نام نیکی مانده است
فاتحه آیا برای سگ، فهیمی خوانده است
تا ظهور حق نمانده چند روزی بیشتر
صبح نزدیک است یاران، این شنیدم پیشتر
ای خدا کوته مکن دستان ما از دست دوست
ما همه نالایقیم و  قبله ی آمال اوست
چند بیتی گفت" ناظر" در ثنای آن شهید 
کی شود از درگه مولای خوبش نا امید 
سروده علی رضایی پورمشیزی تخلص ناظر 
1398/06/21 کرمان

22 شهریور 1398 71 0

ذوالجناح

ذلجناح
اسبی رسید و شیهه بکوی حرم کشید
گرد و غبار و واهمه روی حرم کشید
چشمان کودکان که پر از آه و ناله بود
شطی ز اشک دیده بسوی حرم کشید
خون می چکید از بدن پر شراره اش
فریاد بی امان ز عدوی حرم کشید
جامی ز خط و خال گل سرخ روزگار
نوشید و جرعه ای ز سبوی حرم کشید
در قحط آب و سجده خورشید راستین
عطری ز سیب و لاله ببوی حرم کشید
با کاکلی که غرقه بخون داشت ذلجناح
نقشی به رمز و راز مگوی حرم کشید
فریاد بود و ناله که معصومی عاقبت
بر چهره خاک غم ز وضوی حرم کشید
محرم۹۸...معصومی

22 شهریور 1398 71 0
صفحه 1 از 67ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها