گریه ات تمام شد

ناگهان زمین چه سوت و کور شد
ناگهان زمان چه گیج و منگ ماند
ناگهان
پرکشیدی از کنار خاک
گریه ات تمام شد
غنچه ی لبت به خنده باز شد
::
آه!
آسمان
مثل گونه ات کبود
کوه 
مثل پهلویت شکسته بود

27 تیر 1398 781 0

باده وحدت و خم خانه ی کثرت زهراست


واپسین موقف معراج حقیقت زهراست
سر توحید در آیینه غیرت زهراست

روح آدم ، شرف خاتم ، دردانه‌ی غیب
ذات عصمت ، نفس صبح قیامت زهراست

مصدر واجب و ممکن ز ازل تا به ابد
باده وحدت و خم خانه ی کثرت زهراست

خشم و خشنودی حق، غایت پاداش و جزا
رایت رحمت و تمهید شفاعت زهراست

به عبادت نرسد عادت دینداری ما
گر ندانیم که معیار عبادت زهراست

منشأ بود و نبود، آینه‌پرداز وجود
وحدت غیب و شهودِ احدیت زهراست

در نمازی که وضویش بود از خون جگر
قبله‌ی باطن اربابِ طریقت زهراست

نه همین ام ابیهاست به تقدیم وجود
شخص روح‌القدس و شأن ولایت زهراست

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
سرّ سرمستیِ هفتاد و دو ملت زهراست

غایت سیر وجود است رسیدن به علی
غایت سیر علی هم چو بدایت زهراست

 


30 اردیبهشت 1398 1301 0

کاش او پاسخ این شاید و اما می شد

شاید او یوسف ذریه ی طاها می شد
روشنی بخش دل و دیده ی بابا می شد

شاید او در دل گهواره زبان وا می کرد
همدم فاطمه -فی المهد صبیا- می شد

شاید او بین مناجات و نماز شب خویش
جلوه ی روشنی از حضرت موسی می شد

شاید او از همه ی اهل جهان دل می برد
مثل پیغمبرمان خوش قد و بالا می شد

شاید او در سکنات و وجنات و حسنات
اشبه الناس به صدیقه ی کبرا می شد

شاید او مثل اباالفضل میان صفین
ذوالفقار علی عالی اعلی می شد

شاید او مشک به دوش از وسط نخلستان
از حرم با رجزی راهی دریا می شد

شاید اما چه بگویم که چه شد در آتش
کاش او پاسخ این شاید و اما می شد

17 بهمن 1397 332 0

شب های یتیمی محمد به سر آمد


شد فاطمه در عالم اعلا متجلی
از فاطمه شد نور به هر جا متجلی

یا فاتح و یا فاطر و یا فاطمه آمد
این گونه شد آیینه ی اسما متجلی

از شوق مشرف شدنش بر کره ی خاک
آدم متحول شد و حوّا متجلی

شیث آمد و نوح امد و هود امد و ادریس
عیسی متولد شد و موسی متجلی

در تیره ی توحیدی سادات قریشی
عشق آمد و شد سید بطحا متجلی

در سوره ی مکی مدنی های مقدس
کوثر متلألئ شد و طاها متجلی

در کعبه علی آمد و دیدند ملائک 
زهراست در این آیه ی عظمی متجلی

چل روز محمد به حرا رفت و دعا کرد
تا اینکه شود چهره ی زهرا متجلی

شب های یتیمی محمد به سر آمد
شد آمنه در ام ابیها متجلی

از فاطمه انوار کثیری جریان یافت
از فاطمه شد این همه دنیا متجلی

در امر فرج اذن دهد مادر سادات
آنگاه شود روی مسیحا متجلی

فردای زمین هیمنه ی فاطمیون است
آنجا که شود یوسف زهرا متجلی

13 خرداد 1397 559 0
صفحه 1 از 32ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


چادرش روی سرش بود اگر سوخته بود!


آن که آتش ز دلش سوختن آموخته بود
آن که مسمار به دیوار و درش دوخته بود

حرمت خانه اگر...حرمت او هرگز...نه
چادرش روی سرش بود اگرسوخته بود

ریخت در خم می و جوش زد و گشت بلا
هرچه از حب علی در دلش اندوخته بود

همه جا سوخته و غمزده اینبارخدا
دوش می آمد ورخساره برافروخته بود

پ ن:
توبه کردم که تو را شعر بگویم اما
چه کنم یاد تو موزون به لبم می آید

و اما بعد از...
سلام

ویرایش1: کامنت اول (او ---> آن)

28 اسفند 1392 466 4

تداعی

گل‌های یاسِ خاطره‌ام پژمرد
وقتی لباس مِشکی روی بند
از دست باد داشت کتک می‌خورد…

20 اسفند 1392 617 2

بـانـوی جـهـانـــ . . .

بـانـوی جـهـان بـاشی و  بـا درد  یـتیمی

غـربـت زده ی  طـعـنـه ی  یـاران قدیـمی

 

بـانـوی جـهان بـاشی و بـا بـغـض بـبیـنی

دسـتـان گـره خـورده ی آن یـار  صمیـمی

 

بـانـوی جـهان بـاشی و از عاطـفه سرشار

نـفریـن تـو  اگـر هم  بـکنی بـاز  رحیـمی

 

ای وصلـه ی  پیـراهـن تـو  دامـن  بـاران

چـون آیـه ی  تطهیـر خداونـد ، عظیـمی

 

رفـتی و دعـا در غـم تـو بـغـض نشیـن اسـت

جـا مـانـده بـه سجـاده ات امـا چـه شمیـمی

 

بـانـوی جـهـان بـاشی و بـیـن در و دیـوار . . .

بـعد از  تـو  هـمـه شهـر پـر از گـرد یـتیمی

                                                                            بهار92

 

* بعد رفتم به سراغ چمدانهای قدیمی ...." آقای قزوه "

** دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی ... " آقای برقعی "


20 اسفند 1392 1312 2

گردش سوزناک

مـن و خورشیــد و ستــاره ، زهــره و مــاه و زمیــن
عالمـی خوشحال ازیـن گردش ولـی مـا غم نشیـن
سال نـــــو در پیش رو امــــــــا دل مــا فاطـمیسـت
عیــــــــد مـا سر می شــود در روضــه دخت امیــن

19 اسفند 1392 584 5
صفحه 6 از 19ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها