اشعار علیرضا بدیع

  • متولد:
  • محل تولد: نیشابور

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند / علیرضا بدیع


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

 

59138 34 4.46

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی... / علیرضا بدیع

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی...
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
 

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی...
 

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
 

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی...
 

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی... چه نباشی...

 

20439 1 4.31

سي روز قبولم کن و مهمان دلم باش / علیرضا بدیع

 
باز آمده ام دست به دامان تو باشم
کافر شوم از غير و مسلمان تو باشم
 
سي روز جدا باشم از آشفتگي خلق
تا معتکف موي پريشان تو باشم
 
تا شام ابد حلقه به گوش تو بمانم
از صبح ازل گوش به فرمان تو باشم
 
سي روز قبولم کن و مهمان دلم باش
تا سي شب پر خاطره مهمان تو باشم
 
قرآن به سرم بود، که امشب شب قدر است
جانم به کفم بود که قربان تو باشم
 
آيات تو را بر طبق سينه گذارم
رحلي شوم و حافظ قرآن تو باشم
 
5891 1 4.46

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود / علیرضا بدیع

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای این که سفالینه ای گلین بشوی

زمان گذشت و زمین چون کلاف سر در گم
قرار شد که تو سر رشته ی یقین بشوی

گل محمّدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعرابِ جهل بفرستد
که ناظم غزل «ع و ق و ش» بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده ی زمین بشوی
::
مدینه بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی ست که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا و سین» بشوی

به خط کوفی، در ابتدای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر؟ که پرچم دار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود
تو می روی که سرافرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این بار دست چین بشوی

 

4100 1 4.33

بارالها! باز کن در را به رویم.. بنده ام! / علیرضا بدیع

 

رنگ دنیا را گرفتم، از خودم شرمنده ام
شیشه ی عطرم ولی از بوی بد آکندم ام
 
کم نخواهد کرد اشکم چیزی از بار گناه
من که خود آگاهم از سنگینی پرونده ام

دشمنی حاجت روا شد، ای بخشکد اشک من
دوستی رنجیده شد، ای وا بماند خنده ام
 
بازگشتم تا ببندی بال هایم را به شوق
بارالها! باز کن در را به رویم.. بنده ام!

 

3678 1 4.44

هر هشت روز هفته دلم مبتلای تو / علیرضا بدیع


مردی پیاده آمده تا روستای تو
شعری شکفته روی لبانش برای تو

آورده لهجه های پر از دود شهر را
آرام شستشو بدهد در صدای تو

یک استکان طراوت گل های تازه دم
یک لقمه آفتاب سحر ناشتای تو

هر چار فصل، دامن چل تکه ات بهار
هر هشت روز هفته دلم مبتلای تو

در کوچه باغ های نشابور و «باغرود»
پیچیده ماجرای من و ماجرای تو

گه گاه اگر که سر به هوا می شوم چه عیب؟
گه گاه می زند به سر من هوای تو

جسم مرا بگیر، و در خود مچاله کن!
خواهد چکید از بدنم چشم های تو

!
     !
!
این ردّ کفش نیست نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از رد پای تو...

 

2931 0 4.64

امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست / علیرضا بدیع


من گم شده ام... روی زمین هیچ کسی نیست؟
امروز چه قرنی ست که فریادرسی نیست؟

آن روز که پر داشتم آورد به بندم
امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست

من روزه ی آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست

من مولوی ام! ترسم از آن است مرا شمس
پیدا کند آنگاه که دیگر نفسی نیست

 

3897 1 4.36

زیر بار غیر رفتن کار این دیوانه نیست / علیرضا بدیع


شوکرانم... ای به ظاهر دوستان! نوشم کنید
می روم آن جا که غم باشد... فراموشم کنید

آتشم از باد اما شعله می گیرد تنم
بی جهت اصرار می ورزید خاموشم کنید

آیه ای مقبول طبع مردم صاحب دلم
بر زبان ها می روم... گیرم که مخدوشم کنید

چشمتان روشن که جدم حضرت انگور بود
با می بی مایه ممکن نیست مدهوشم کنید

زیر بار غیر رفتن کار این دیوانه نیست
ماه را حتی اگر چون حلقه در گوشم کنید

 

573 0

دستان تو رسیده به هم دور گردنم / علیرضا بدیع


در فصل دل سپردگی  زردها به هم
زل می زنیم مثل هماوردها به هم

آیینه ها مکدّر از آیینه ها... که چیست
جز آهِ گرم هدیه ی دلسردها به هم؟

در پیشگاه لطف تو شمشیر می زنند
مردان شهر با هم و نامردها به هم

دستان تو رسیده به هم دور گردنم
آنسان که می رسند جهانگردها به هم

ما از مقام دُرد کشان پا نمی کشیم
گر سر برآورد همه ی دردها به هم

 

832 0 3

خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با اين سخن ها / علیرضا بدیع

 
رفته اي چندي ست تا خالي شوي از ما و من ها
خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با اين سخن ها
 
گريه کردم بي تو روي شانه هاي جالباسي
عطر تلخت مانده روي تک تک اين پيرهن ها
 
بعد تو باد است حرف عالم و آدم به گوشم:
پندهاي پيرمردان... شايعات پيرزن ها...
 
رفته بودي...مثل اشک از چشم ها افتاده بودم
کاش برگردي که افتد باز اسمم در دهن ها
 
کيستي اي عشق؟ وقتي نيستي در سوگ و سورم
چيست فرق پيرهن هاي عروسي با کفن ها؟
 
::
حوض بي ماهي، حياط برگريزان، چاي بد طعم
باز با گلپونه ها «من مانده ام تنهاي تنها»
 
3434 1 4.85

خوش به حال بوته ي ياسي که در ايوان توست / علیرضا بدیع

 

هي! خدا جو! عشق مي آيد پري جويت کند
عشق مي بايد که از اين رو به آن رويت کند
 
ورد لبهايت اگر چون شيخ ذکر يا رب است
مي شود يک جفت چشم شوخ جادويت کند
 
اي وکيل بي گناهان قاضي القضات نيز
آمده تا خرقه اي را وقف گيسويت کند
 
باد شاليزار شالت را به رقص آورده است
هيچ کس جز من مبادا دست در مويت کند
 
خوش به حال بوته ي ياسي که در ايوان توست
مي تواند هر زمان دلتنگ شد بويت کند
 
بندگان در بند خويش اند از کسي ياري مخواه

از خدا بايد بخواهي تا «منِ او»* يت کند

 
 
* منِ او نام رمانی از رضا امیرخانی است
8757 1 4.23

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق! / علیرضا بدیع

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق

ترسم که در سماع شوم از دعای دست
آن جا که قبله گاه تو باشی، امام: عشق!

با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

از رکعت نخست در افتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

سی پاره ی حضور مرا چله بست شو
قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق!
8944 3 4.28

درخت حرف تبر را به دل نمی گیرد / علیرضا بدیع

وزید باد و گرفت از سرم کلاهم را
یکی به من بدهد باز سرپناهم را

از این تراژدی آیینه اشک خواهد ریخت
اگر هر آینه در دل بگیرد آهم را

منم که بازنویسی شدم پس از ده قرن
چنان که در عجبم متن اشتباهم را

منم که گاه تجسم کنم سیاوش را
چنان که هیچ نیالوده ام نگاهم را

منم عصاره ی اسطوره های عصر کهن
و گاه در سرم این شاهزاده ها، هم را...

تفاوت من و پیشینیان من این است:
برادری که نبوده است کنده چاهم را

پدر که تیغ پسر را به دل نمی گیرد
درخت حرف تبر را به دل نمی گیرد
پدر! ببخش رجزهای گاه گاهم را

همیشه آخر این شاهنامه خوانا نیست
یکی مچاله کند نامه ی سیاهم را

5084 0 3.5

در موعد بیست سالگی پیرم کرد / علیرضا بدیع

بازیچه ی فتنه های تقدیرم کرد
در موعد بیست سالگی پیرم کرد
یک عمر هر آنچه حرص خوردم کافی است
ای مرگ بیا که زندگی سیرم کرد

2037 0 4.33

تبعید / علیرضا بدیع


_ کجاست کاهن دربار؟ خواب بد دیدم
که در عروسی اموات، قند ساییدم
که روز تاجگذاری م تخت و تاجم رفت
که دستمایه ی اندوه شد شب عیدم


چه پادشاه نگون بخت و بی کفایتی ام
که دست اجنبی افتاده ملک جاویدم


تو سرزمین منی! ای کسی که دشمن و دوست
به جبر از تن تو کرده اند تبعیدم

دلم به دست تو افتاد - زود دانستم-
دل تو پیش کسی بود - دیر فهمیدم-


تویی که غیرت مردانه ی مرا دیدی
چرا تلاش نکردی برای تردیدم؟

در این شب ابدی کورسوی عقل کجاست؟
سر دو راهی ام و بین ماه و خورشیدم...

 

علیرضا بدیع/ شجره نامه ی یک جن

12/1/1392


2053 0

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع


عید از راه آمد و انداخت یاد او مرا
سال نو پر کرد از آویشن و "آهو" مرا!

خانه ی دل را تکاندم، خانه ی دل را تکاند
من به دور انداختم بدخواه او را، او مرا

او نسیم نوبهار و من نهالی بی قرار
می کشد این سو مرا و می کشد آن سو مرا

کاش از راهی که رفته، بازگردد سوی من
مثل آن ایام بنشاند سر زانو مرا

کاش می دانست یک روحیم اما در دو تن
آن که دعوت کرد سوی جنگ رویارو مرا!

نیش خوردم از کسی که نوشدارو بوده است
عاقبت انداخت سال "مار" از زانو مرا

 

علیرضا بدیع

2291 0 3

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

با دست زیر چانه تو را آه می شکم

چون غنچه ای که آخر اسفند عید را...

 

درود... پیشاپیش سال نو مبارک... 

این هم عیدی مختصرم به شما که گفت چه کند بی نوا ندارد بیش!

دو بیت از یکی از آخرین غزل هام که به زودی در دفتر شجره نامه ی یک جن منتشر خواهد شد:

انداخت شاعران قسم خورده را به بند

زلفت که لاف سلطنت عادلانه زد

 

گیسوی پرشکنج تو در آن شکنجه گاه

هشتاد ضربه بر تن من تازیانه زد

ارادتمند: علیرضا بدیع

 

علیرضا بدیع

2749 0 5

غیر از تو هیچ دغدغه ای ماندگار نیست / علیرضا بدیع

در گیر و دار گردن و شمشیر گفته اند
بر روی دار گفته و درگیر گفته اند

نام تو را که شاه کلید رهایی است
یک عمر در کشاکش زنجیر گفته اند

غیر از تو هیچ دغدغه ای ماندگار نیست
اندوه توست این که اساطیر گفته اند

اندوه توست این که به اشکال مختلف
داوودها به لحن مزامیر گفته اند

اسرار چشم های تو را سالیان سال
گنجشک ها به معبد انجیر گفته اند

هر قصه را که موی تو با سینه ی تو گفت
این رودخانه ها به «عجب شیر» گفته اند

شاید تو یک چکامه ای و شاعران تو را
در یک غروب جمعه ی دلگیر گفته اند

اما تو پادزهری و نقّال ها تو را
درخواست کرده اند...ولی دیر گفته اند

3052 0 4.25

تفهیم اتهام / علیرضا بدیع

درین مجادله تفهیم اتهام ام کن

سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن

 

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،

تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

 

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من

بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

 

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

 

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...

اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

 

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

علیرضا بدیع

22/11/91

2426 0 4.67

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

مباش در پی کتمان... که این گناه تو نیست

که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست

 

به فکر مسند محکم تری از این ها باش

که عقل مصلحت اندیش تکیه گاه تو نیست

 

مباد گوش به اندرز عقل بسپاری

فنا طبیعت عشق است و اشتباه تو نیست

 

سیاه بخت تر از موی سر به زیر تو باد!

هر آن که کشته ی ابروی سر به راه تو نیست

 

سیاه لشگر مویت شکست خورده مباد!

نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

 

کشیده اند دل شهر را به بند و هنوز

خیال صلح در این خیل رو سیاه تو نیست

 

هزار صحبت ناگفته در نگاه من است

ولی دریغ که این شوق در نگاه تو نیست

 

علیرضا بدیع

2313 0

برگزیدگان جشنواره لندن / علیرضا بدیع

برگزیدگان فراخوان شعر ژاله 2012 - 19 ژانویه 2013

خوش حالیم که توانستیم با تشویق ها و حمایت های شما ادب دوستان و دوستداران فرهنگ فارسی، چهارمین دوره فراخوان مسابقه شعر ژاله را برگزار کنیم.
راهی که در آن تمام تلاش و سعی گردانندگان بنیاد بر این است که قدمی هر چند کوچک اما استوار برداریم تا بتوانیم راهنما و یار علاقمندانی شویم که شعر دغدغه روزگارشان است. شعری که از نفس انسانی بر می خیزد و برای انسان سروده می شود.
لازم می دانیم از همه جوانانی که با علاقه و اشتیاق برایمان شعر فرستادند، به ما اعتماد کردند و پشت گرمی مان بودند سپاس گزاری کنیم. تاکید می کنیم این مسابقه شعر معیاری برای اندازه گیری آن نیست تنها بهانه و فرصتی است برای شنیدن و شنیده شدن، برای دوستی و آشنایی و برای اینکه دستهای اعتماد یکدیگر را بفشاریم و به غرور و انحصار و ادعا پوزخندی بزنیم و جایی برای آویختن قبای ژنده مان حتی در این شب تیره بیابیم.

هیات داوران بنیاد ژاله اسامی برگزیدگان چهارمین دوره شعر ژاله اصفهانی را به شرح زیر اعلام می کند:

  1. فاطمه شمس
  2. نیما فرقه
  3. علیرضا بدیع

در پایان سپاس ویژه هیات داوران از شاعران زیر اعلام میشود:
فاطمه اختصاری، رسول پیره، پویا سره و محسن عاصی.


هیات داوران بنیاد ژاله اصفهانی

 

 

2933 0

صد رحمت به کبک / علیرضا بدیع

امان از ریاکاری...
چرا برخی از کسوت انسانیت عار دارند و به کسوت کبک ها پناه برده و سرشان را درین زمستان استخوان سوز زیر برف کرده اند؟
آقا یا خانمی که تا دیروز در جشنواره شعر دارقوزآباد شرکت می کردی، حالا اگر به هر دلیل موفق به کسب عناوین بالاتر نشده ای گذشته ات را پنهان نکن! یا دست کم اگر چنین کردی به دیگر کسانی که امروز در این تریبون ها شرکت می کنند اهانت نکن!
آقایی که تا دیروز به انتشارات دولتی همه طور انگ و ونگ می زدی! امروز که انتشار اثرت را تقبل کرده دیگر پیف پیف بو نمی دهد؟
آقایی که سال 88 به من گفتی برو برای شرکت در فلان نشست برائت نامه بنویس!!! امسال که خودت را دعوت کرده اند و شعر نچسبی هم دست بر قضا خوانده ای، دیگر حاجت به بری بودن ازین مراسم نیست؟
آقایی که تا دیروز معتقد بودی مصاحبه با فلان ارگان یا نهاد دنی ترین اعمال است! حال که به خودت تریبون مصاحبه داده اند همه چی آرومه؟
دست بردارید تو را به ناموس تان. ریاکاری تا کی؟ تا کجا؟
1768 0

آلبوم دکلمه / علیرضا بدیع

درود

خبرها بسیارند و حوصله ها اندک.

اواخر هفته ی جاری عازم مشهدم تا به همراه حجت اشرف زاده اقدام به ضبط آلبوم تازه مان کنیم. این آلبوم تازه ترین اثر مشترک من و حجت عزیز است که در آن تعدادی از غزل های بنده توسط برادران بیات آهنگسازی و تنظیم شده و قرار است تعدادی دیگر از غزل ها را نیز به صورت دکلمه و با صدای من در این آلبوم داشته باشیم. امید به خدا برای نمایشگاه کتاب علاوه بر مجموعه ی غزل "شجره نامه ی یک جن" این آلبوم موسیقی نیز تقدیم حضورتان می گردد.

 

دیگر این که برنامه تازه به تازه هر هفته 5 شنبه ساعت 21 از شبکه جوان همصدای شماست. تازه ترین آلبوم ها و بهترین خوانندگان و آهنگسازان و ترانه سرایان به این برنامه می آیند و با شما از تازه ترین های شان می گویند. در این برنامه به عنوان مجری کارشناس حضور دارم. در ضمن این برنامه در آستانه ی یک سالگی قرار دارد.

صحبت از رادیو شد تا یادم نرفته بگویم که پنج شنبه ها نیز از ساعت 15:30 در برنامه ققنوس رادیو فرهنگ حضور دارم تا به عنوان کارشناس در مورد مباحث مطروحه با هم تبادل نظر کنیم.

از دوشنبه این هفته نیز ضبط برنامه ای تولیدی را برای رادیو فرهنگ آغاز خواهم کرد که زمانش فعلا نیم ساعت است و بیشتر به شعرخوانی و معرفی بهترین آثار شاعران به همراه نقدی مختصر می گذرد. مصاحبه تلفنی با صاحبان آثار نیز از دیگر آیتم های این برنامه است.

 

پنج شنبه ای که گذشت به دعوت عزیزان سری زدیم به خانه ترانه به مدیریت دکتر افشین یداللهی و دو غزل زیر را برای عزیزان خواندم. شعر و عکس تقدیم شما:

 

 

2772 0 3.33

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

روزگاری سرمون گرم بود و حوصله داشتیم. به فراخوان های شعر جواب می دادیم. البته نه هر فراخوانی. فراخوان های آبرومندانه. هر ماهی طی سفرهای استانی به 4 استان سر می زدیم. بسیاری از دوستان خوبم هم رو همون روزگار پیدا کردم...
اما چند سالی ست منفعل...
شدم. امسال هیچ کجا به عنوان شرکت کننده نرفتم. سال گذشته تنها فجر شرکت کردم. امیدوارم روزی بیاد که در فجر هم شرکت نکنم.
بگذریم. این جشنواره ها و کنگره ها نردبان خوبی ست برای جوان ترهای ادبیات. در ادامه فراخوانی برای دوستانی که اشتیاق به شرکت دارند می گذارم. بنده هم در اجرای این سوگواره نقش مختصری دارم. خوش حال می شم کارهاتون رو ببینم:
 
 
مطلب در حال آماده سازی ست... منتظر باشید
1326 0 3

که بود گفت کی ام؟ من علیرضا عاشق / علیرضا بدیع

که بود گفت کی ام؟
من علیرضا عاشق
تمام روز و شب سررسید را عاشق

به محض زاده شدن سال ها گریسته ام
به این دلیل که بودم از ابتدا عاشق

از آن دو ساحره مردم بگو بپرهیزند
که کرده اند به افسونگری مرا عاشق

کمی ملاحظه کن آخر ای بهار اندام
وگرنه از نفست می شود هوا عاشق

هوا که نشئه ی عطر تو شد، تماشایی است
از آن به بعد رجزخوانی دو تا عاشق

من اعتصاب هوا می کنم که بنویسند
ستون تسلیت روزنامه ها: عاشق...

به زیر پات به این در به در توجه کن
به کفش های تو گردیده ردّ پا عاشق

هزار مرتبه کفش سفر به پا کردم
نگفت هیچ کسی؛ می روی کجا عاشق؟

3446 0 4

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

سلام

با یکی دو خبر خوب در خدمت دوستان هستم

نخست این که به گفته پرویز بیگی حبیب آبادی مدیر نشر فصل پنجم، مجموعه "از پنجره های بی پرنده" برای تجدید چاپ به چاپخانه رفته است و چاپ چهارم آن به زودی بر روی پیشخوان کتابفروشی های سراسر کشور قرار می گیرد.

راستش چندباری هم خودم برای تهیه این مجموعه به کتابفروشی های انقلاب مراجعه کرده بودم و دست خالی بازگشته بودم. منتها گویا به زودی از خجالت دوستانی که تا به حال نتوانسته اند آن را بیابند در خواهیم آمد.

در ضمن مکان هایی که این مجموعه و مجموعه "چله ی تاک" در آن ها عرضه می شوند به قرار زیر است:

آدرس انتشارات و مرکز پخش : میدان انقلاب ابتدای کارگر جنوبی کوچه مهدیزاده پلاک 4 واحد 10

66909847ـ 66909848 ـ 09121591891

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اراک ـ سفیران طلائیه ـ 08612228593

اراک ـ کتابفروشی طلوع ـ 08612241025

اصفهان ـ فرهنگسرای اصفهان ـ 03112204029

اصفهان ـ کتابفروشی باستان ـ 03112229607

اهواز ـ کتابفروشی اسوه ـ 06112923315

اهواز ـ کتابفروشی جعفری زیتون ـ 06114454548

اهواز ـ کتابفروشی رشد ـ 06112217000

اهواز ـ کتابفروشی شرق ـ 06112210254

اهواز ـ کتابفروشی مُهام ـ 06113379073

آمل ـ شهر کتاب ـ 01212241155

بابل ـ کتابسرای بابل ـ 01113238306

بجنورد ـ کتابفروشی اندیشه سبز ـ 05842242536

بوشهر ـ کتاب شهر ـ 07715562292

بوشهر ـ کتابفروشی پارکی ـ 07712522631

بهبهان ـ کتابفروشی مهدی ـ 06713315590

تبریز ـ کتابفروشی شایسته ـ 04115561961

تبریز ـ کتابفروشی فروزش ـ 04113362929

تبریز ـ کتابفروشی کتاب آرمان شهر ـ 0411556367

تهران ـ دفتر شعر جوان ـ خیابان انقلاب ـ پاساژ فروزنده ـ 66498974

تهران ـ شهر کتاب ابن سینا ـ شهرک غرب ـ 88089595

تهران ـ شهر کتاب آرین ـ میرداماد ـ 22222757

تهران ـ شهر کتاب مرکزی ـ عباس آباد ـ 88408288

تهران ـ شهر کتاب هفت حوض ـ نارمک ـ 77920400

تهران ـ شهرکتاب کارنامه ـ نیاوران ـ 22285970

تهران ـ فروشگاه ایران گام ـ سیمنما ملت (پردیس) ـ 23162 ـ داخلی 173

تهران ـ فروشگاه اینترنتی پکتا ـ 88940303

تهران ـ کتاب داستان ـ خیابان پاسداران نرسیده به خیابان شهید کلاهدوز( دولت) ـ 22571778

تهران ـ کتابسرای نیک ـ پاساژ فروزنده طبقه منفی دو ـ 66480871

تهران ـ کتابفروشی بهمن ـ میدان ونک ـ 88641368

تهران ـ کتابفروشی پندار ـ ولنجک ـ 22426830

تهران ـ کتابفروشی تندیس ـ خیابان مطهری ـ 88892917

تهران ـ کتابفروشی جرعه ـ ایستگاه متروی هفت تیر ـ 09126906831

تهران ـ کتابفروشی خانه شاعران ایران ـ خیابان انقلاب پاساژ فروزنده ـ 66970131

تهران ـ کتابفروشی فرا روان ـ ستارخان ـ 44246715

تهران ـ کتابفروشی ققنوس ـ خیابان انقلاب اول خیابان منیری جاوید(اردیبهشت) ـ66460099

تهران ـ کتابفروشی کیهان ـ خیابان انقلاب روبروی دانشگاه تهران ـ 66403479

تهران ـ کتابفروشی لارستان ـ خیابان مطهری ـ 88899365

تهران ـ کتابفروشی مروارید ـ تقاطع خیابان انقلاب و دانشگاه ـ 66484027

تهران ـ کتابفروشی مولی ـ 66409243

تهران ـ کتابفروشی نقش ـ پاسداران ـ 22550473

تهران ـ کتابفروشی هوشیار ـ خیابان مطهری ـ 88724696

تهران فروشگاه اینترنتی آدینه بوک ـ 88319876

جهرم ـ کتابفروشی معطریان ـ 07912226649

دزفول ـ کتابفروشی رشد ـ 06412241012

دزفول ـ کتابفروشی وارثین ـ 06412254556

رشت ـ کتابفروشی بدر ـ 03112229607

رشت ـ کتابفروشی مهران ـ 01312254907

رشت ـ کتابفروشی میثاق ـ 09118760856

رفسنجان ـ کتابفروشی خورشید شب ـ 03915232962

ساری ـ کتابفروشی علمدار ـ 09119594191

ساوه ـ کتاب شهر ـ 02552235220

سبزوار ـ کتابفروشی آسمان ـ 05712229633

سمنان ـ کتابفروشی خلاق ـ 02313333487

شاهین‌شهر ـ کتابفروشی پژوهش ـ 03125240168

شیراز ـ کتابفروشی اسفند ـ 07112252876

شیراز ـ کتابفروشی دانش ـ 07112309261

شیراز ـ کتابفروشی دانشگاه ـ 09173187630

شیراز ـ کتابفروشی سمندر ـ 07112356139

شیراز ـ کتابفروشی کتیبه ـ 07112355284

فسا ـ کتابفروشی جبهه کتاب ـ 09178405894

قائم شهر ـ کتابفروشی پارس ـ 01232222671

قزوین ـ کتابفروشی علامه ـ 02812246816

قزوین ـ کتابفروشی مولانا ـ 02812227978

قم ـ خانه کتاب ـ 025178377011

قم ـ کتابفروشی سوره مهر ـ 02517839204

کاشان ـ خانه کتاب ـ 03614450313

کاشان ـ کتابفروشی پاتوق کتاب بهشت ـ 03614457577

کرج ـ کتاب شهر ـ 02634493973

کرج ـ کتابفروشی بهمن کرج ـ 02634437533

کرج ـ کتابفروشی چستا ـ 0263252268

کرج ـ کتابفروشی کافه کتاب ـ 02633553175

کرج ـ کتابفروشی یار مهربان ـ 02634208845

کرمان ـ شهر کتاب ـ 03412224689

کرمان ـ کتابفروشی میعاد ـ 03412252354

کرمانشاه ـ کتابفروشی کیمیا کتاب ـ 08318380507

گرگان ـ شهر کتاب ـ 01712229706

گرگان ـ کتابفروشی جنگل ـ 01712225376

گرگان ـ کتابفروشی نشر شاهد ـ 01712233590

لاهیجان ـ شهر کتاب ـ 01412235445

مشهد ـ کتاب آفتاب ـ 05112222204

مشهد ـ کتابفروشی تولدی دیگر ـ 05117641396

مشهد ـ کتابفروشی علامه ـ 05118426809

مشهد ـ کتابفروشی هیواد ـ 0511223423

همدان ـ کتابفروشی ایران زمین ـ 08118262954

یزد ـ پاتوق کتاب آسمان ـ 03516238476

 

 

خبر دوم این که طرح جلد مجموعه منتشر نشده ام به نام "شجره نامه ی یک  جن" نیز توسط استاد مجتبی درویشی کهن آماده شده است. امیدوارم برای شما هم راضی کننده باشد.

این هم عکس هایی از برنامه رادیوو تازه به تازه که هفته گذشته میزبان عبدالحسین مختاباد و این هفته میزبان علی پهلوان (گروه آریان) بودیم:

علیرضا بدیع عبدالحسین مختاباد رادیو جوان

 

این هم عکس هایی از برنامه این هفته:

 

علیرضا بدیع علی پهلوان رادیو جوان

1845 0

چه بعد از ظهر زیبایی! فقط کم داشت باران را / علیرضا بدیع

مزیّن می کند وقتی که با قالیچه ایوان را
فراهم می کنم من هم بساط چای و قندان را

برایم چای می ریزد، دو بیتی شعر می خواند
لبش با قند، می بخشد به من طعمی دو چندان را

دو چشمش سنگ نیشابور را در یاد می آرد
تراش قامت اش اسلیمی قالی کاشان را

از او یک کام می گیری و قل قل...سرخ می گردد
ببین این شهوت افتاده بر شریان قلیان را

چه جادویی است در اندام موزونش؟ نمی دانم
هوایی کرده لب هایش همین قلیان بی جان را

به پشتیبانی چشم تو، در اشراق شعر خود
سر انگشت می خواهم بچرخانم خراسان را

و نم نم...فرصتی شد تا پناه آرد به آغوشم
چه بعد از ظهر زیبایی! فقط کم داشت باران را

5213 1 3.77

تازه به تازه / علیرضا بدیع

درود

عبدالحسین مختاباد فردا شب پنج شنبه 20 مهرماه میهمان برنامه رادیویی تازه به تازه رادیو جوان خواهد شد.

برنامه «تازه به تازه، نو به نو» رادیو جوان، از ساعت ۹ شب پنجشنبه ۱9 مهرماه به صورت زنده میزبان سیدعبدالحسین مختاباد خواننده و آهنگساز مطرح موسیقی ایرانی خواهد بود.

 به گزارش همشهری آنلاین سید عبدالحسین مختاباد در این برنامه درباره دیدگاه‌هایش در آهنگسازی و خوانندگی و نیز برنامه‌های‌آتی خود سخن می‌گوید و در ضمن از آلبوم تازه اش، سایه دوست نکاتی را می گوید

برنامه رادیویی «تازه به تازه، نو به نو» قریب به یک سال است که با هدف انتشار تازه‌ ترین آثار موسیقایی تولید داخل کشور در شبکه رادیویی جوان، هر هفته پنج شنبه شب‌ها به صورت زنده بر روی آنتن می ‌رود و عوامل این برنامه با دعوت از بهترین خوانندگان، نوازندگان، آهنگسازان و ترانه سرایان موسیقی سنتی و پاپ سعی در ایجاد آشتی مخاطبان با آثار قابل تامل هنرمندان داخلی دارند.
«تازه به تازه، نو به نو» به تهیه کنندگی علیرضا محمد نیا و سردبیری عزت الله الوندی تولید می‌شود و اجرای اصلی آن با سعید خرسندی است، همچنین ابراهیم مولائی که پیش از این اجرای برنامه تلویزیونی موسیقی ایرانیان را برعهده داشته، به اجرای بخش مربوط به تازه ترین خبرها و رویدادهای موسیقی ایرانی می پردازد، علیرضا بدیع هم به عنوان مجری کار‌شناس در برنامه حضور دارد و نقد و بررسی ترانه قطعات در حضور مهمانان را انجام می دهد.

لازم به ذکر است که تایید کیفی آثار میهمانان بر عهده مدیر نظارت و ارزشیابی مرکز موسیقی و سرود صدا سیماست و هنرمندان مطرحی همچون حسین علیزاده حسین پرنیا، شروین مهاجر، رضا یزدانی، حمید عسکری، مجتبی کبیری، سیامک عباسی، فرزاد فرزین، دکتر چراغعلی، پدرام کشتکار، مهرداد نصرتی، محمدعلی بهمنی و بهنام صفوی به عنوان مهمان در این برنامه حضور داشته‌اند.

 

 

این خبر را بخوانید:

روزنامه همشهری

خبر فارسی

1114 0

خوشا به حال اسیری که در کمند آری! / علیرضا بدیع

سر زبانی و آرایه در بدن داری
تو قابلیّت ضرب المثل شدن داری

برای من که به لطف خدا تو را دارم
لطیفه ای شده ترکیب «خویشتن داری»

سوال کرده تو را هفت قرن مولانا
و عشق و عقل در این باره گفته اند: آری

تو کیستی که دلت خانقاه خورشید است؟
و از تلالو مهتاب، پیرهن داری

به غیر ماه و خورشید سرشماری کن
که چند عاشق سرگشته مثل من داری؟

به بوسه نامه ی پیشانی مرا دریاب
که مُهر معتبر عشق بر دهن داری

تمام سهم من از نوبهار آغوشت
گلی است شکل تبسّم که ظاهراً داری

من آهوانه پناه آورم به دامانت
خوشا به حال اسیری که در کمند آری!

2988 2 4.83

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

درود. این هم عکسی از شب شعری به مناسبت روز شعر و ادب پارسی:

 

علیرضا بدیع

 

گزارش این نشست...

1557 0

به نام و یاد خدا پر نموده ای دهنت را / علیرضا بدیع

همین که نیزه جدا کرد تار و پود تنت را
کبوتران همه خواندند شعر پر زدنت را

کمند و نیزه و شمشیر تا دخیل ببندند
نشانه رفته ز هر چارسو، ضریح تنت را

چنان به سینه ات از زخم ها شکوفه شکوفید
که دجله غرق تماشاست باغ پیرهنت را

دهان خشک تو جایی برای آب ندارد
به نام و یاد خدا پر نموده ای دهنت را

تو سیّدالشّهدایی، تویی که خون خدایی
خدا ز شاهرگ خویش دوخته کفنت را

2079 0 3

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند



پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند




او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند



او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند



او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند



پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند



شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند



تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند



خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند...
مطلب در حال به روز رسانی ست...
1274 0

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

دو چشم: این یکی آشوب، آن یکی تیزی

که سبزوار و نشابور را برانگیزی!

 

خوشا سیاست ابروی تو که از چپ و راست

گرفته نصف جهان را بدون خونریزی

 

به حکم موی تو از خیل سربه دارانم

خودت مگر که به خونخواهی ام به پا خیزی

خوشا به من که مرا با هزار سودایم

هزار مرتبه از موی خود بیاویزی

 

زمان رد شدن از قتلگاه دقت کن

روا مدار که از زندگان بپرهیزی

 

چقدر در دل این شعر خون به راه افتاد!

چقدر آب در این آسیاب می ریزی؟

قرار نیست پس از قتل های پی در پی

به رازدارترین آسیاب بگریزی؟

که آب ها کمی از آسیاب افتد و بعد

برای فتح جهان های تازه برخیزی...

 

مگر بخندی و اخمت رقیق تر بشود

مگر شرنگ و شکر را به هم بیامیزی...

 

15/6/1391

نیشابور

 

مطلب در حال به روز رسانی ست...

1852 0 5

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

گزارش و عکس های جلسه به روایت دوست نادیده آقای رضا علی پناه
قسمت اول:

"انجام وظیفه ای در قبال لطف بی وقفه ی بیشه ای های عزیزم،به من!"
((توصیف تمام و کمال حضورم در نشست نقد کتاب "چله ی تاک" اثر علی رضا بــدیع که هم اکنون به چاپ پنجم رسیده است))

نشستی باحضور:
محمدعلی بهمنی،دکتر بهروز یاسمی و محمدسعید میرزایی

زمان: دو شنبه 20 شهریورماه 91 ساعت: 17
مکان:تالار ایوان شمس،سالن اشراق

علیرضا بدیع متولد 11/1/1364 نیشابور. شاعر، ترانه سرا و... دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات پارسی. (http://alefbi.persianblog.ir/ وبلاگ شخصی)

مقدمه:متاسفانه یا خوشبختانه توصیفاتم از این تجربه ی دل انگیز طولانی و مفصل است!البته این ادای دینی در قبال تمام دوستانیست که بنا به دلایلی اعم از اینکه یا تهران نبودند یا به هر نحوی،امکان حضور در نشست را نداشتندو از بنده درخواست کردند که توصیف تمام و کمالی از این نشست داشته باشم،گویی که تماما در لحظه لحظه ی این نشست شرکت داشته اند...به هر حال،عذر اگر طولانیست!...
قسمت دوم:

"جلسه قرار بود ساعت 5 شروع بشه اما من با تاخیر نیم ساعتی به اونجا رسیدم البته با کلی تلاش و تقلا!خیابونا خیلی شلوغ بود و ترافیک سنگین (افه ی بچه های تهران!!!)
اصلا دوست نداشتم حتی دقایقی از نشست رو از دست بدم و استرس داشتم،اما خدا رو شکر وقتی رسیدم مراسم هنوز شروع نشده بود!یه نفس راحت کشیدم!
تعداد شرکت کنندگان توی نشست زیاد بود و این خیلی منو متعجب کرد،کل سالن اشراق پر شده بود به طوری که خیلی ها مجبور شدن ایستاده نظاره گر باشن...مراسم حوالی ساعت 5:45 شروع شد...
ابتدا دکتر یاسمی(شاعر ایلامی) به عنوان مجری اومدن روی سن.با پایان یافتن صحبت های اولیه،آقایان محمد سعید میرزایی( متولد 1355.کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران،شاعر) و آقای خراسانی به نیز به ایشون اضافه شدن.نقد کتاب با صحبت های آقای میرزایی آغاز شد.صحبت های ایشون بیشتر مربوط به قالب غزل می شد.البته طبیعی بود نقدها با کلی گویی شروع بشه.بعد از ایشون هم آقای خراسانی صحبت کردند،البته با سیاست گفتاری آقای میرزایی یعنی همون کلی گویی!و بعد آقای یاسمی کتاب رو نقد کردن.بیشتر صحبت ها مبنی بر این بود که آقای بدیع شاعری توانا هستن و میتونن بهتر از این نیز شعر بسرایند!...
دقایقی بعد آقایی به جمع منتقدان اضافه شدن که نقد های بسیار صریح و نسبتا جامعی داشتن.در تمام مدت جلسه آقای بدیع در ردیف اول نشسته بودند و سراپا گوش!همچنین نکات مهمی که توسط منتقدان مطرح می شد رو یادداشت میکردند.الحق که برای یک شاعر جوان برگزاری همچین جلساتی غنیمت بزرگی به حساب میاد!
از ابتدای جلسه آقای یاسمی مدام وعده ی حضور آقای بهمنی(متولد 1321 در دزفول،شاعر) رو میدادن.بالاخره ایشون با تاخیر نسبتا زیادی به نشست رسیدن.البته در میان تعجب همگان ایشون با زبانی گرم و صمیمی اذعان کردن که کتاب چله ی تاک رو نخوندن(!) ولی با توجه به شناختی که از آقای بدیع داشتن ابراز اطمینان کردن که کتاب آقای بدیع،کتاب ارزشمندیست!...
بعد از گذشت دقایقی،آقای بهمنی از آقای امیرحسین سمیعی دعوت کردن که به روی صحنه بیان و یکی از غزلیات آقای بدیع رو با آواز بخونن.جلسه جونی تازه گرفت!صدای گرم و دلنشین آقای امیرحسین سمیعی واقعا فضایی روح بخش در نشست ایجاد کرد!...البته ناگفته نماند،قرار بود آواز خوانی ایشون با موسیقی زنده همراه باشه اما متاسفانه سازی در کار نبود...
بعد،با اصرار آقای یاسمی،آقای بهمنی پذیرفتند که برای حضار غزل خوانی کنن.ایشون با صدایی گیرا و البته جذاب غزل بسیار زیبایی خوندن که همه رو به وجد آورد!
عقربه های ساعت مچی من ساعت 7:30 رو نشون می داد که بالاخره آقای یاسمی از آقای بدیع خواستن که روی صحنه بیان.تشویق بی وقفه ی حضار جو مطبوعی درست کرد.آقای بدیع ضمن تشکر از حضور منتقدان و البته حضار،در مورد کتاب جدیدشون صحبت کردن و از انتشار این کتاب در فصل پاییز خبر دادن.دیگر وقت اون رسیده بود که آقای بدیع شعر خوانی کنن.ایشون 3 غزل از خودشون خوندن که واقعا حس خوبی به من والبته همه ی حضار منتقل کرد...نشانه ی رضایت از نشست رو میشد توی چهره ی همه خوند!
جلسه تموم شد،در حالی که ساعت حدودا 8 بود...در پایان جلسه من با آقای بدیع در مورد بیشه صحبت کردم و ایشون کلی تشکر کردن بابت گروهی که به اسم ایشون توی بیشه ساخته شده...
من از کل جلسه عکس و فیلم گرفتم.نشست خیلی جالبی بود.امیدوارم تونسته باشم حال و هوای نشست رو به شما منتقل کنم.به هر حال،این چیزی بود که از دست من بر میومد...ببخشید اگه بد بود یا که مشکلی داشت...

در انتها باز هم عذر به خاطر طولانی بودن مطلب و همچنین تشکر از "آذین" ،دوست عزیزم به خاطر اطلاع رسانیشون...امیدوارم اگه از برگزاری همچین جلساتی مطلع شدید سعی کنید حتما شرکت کنید...چون در یک کلام،فوق العاده بود!...


3 غزل از مجموعه آتی "شجره نامه ی یک جن" خوانده شد:
(1)
ازین سوی خراسان بلکه تا آن سوی کنگاور
چه طرفی بسته ام ای دوست از این نام ننگ آور؟

اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت
که سربازی چه خواهد کرد با انبوه جنگاور؟

دلم را پیشتر از این به کف آورده ای؛ حالا
زلیخایی کن و پیراهنم را هم به چنگ آور

به دست آور دل آن شاه ترسو را به ترفندی
به لبخندی سر این شیخ ترسا را به سنگ آور

به استقبال شعر تازه ام بند قبا بگشا
مرا از این جهان بی سر و سامان به تنگ آور

فراموشی در این شیشه ست، خاموشی در آن شیشه
شرابت هوشیارم می کند قدری شرنگ آور...

(2)
ای حاصل جمع پری و کژدم و ماهی!
یک نیمه طرب زایی و یک نیمه تباهی!

گیسوی تو تعبیر هزاران شب بغداد!
چون خواب شب بازپسین، نامتناهی!

گیسوی بلافاصله از کفر و یقین ات،
هم فرش شیاطین شده هم عرش الهی!

در سایه ی هر پلک تو جمع اند خدایان
نزدیک ترین راه رسیدن به سیاهی!

دل سنگی از آن دست که کشکول دراویش
دل نازک از آن روی که آیینه ی شاهی

گنجی ست غم عشق و جزاو، کنج خرابات
در دیده ی درویش نیرزد به دو شاهی!


در شعر شکوه تو به تصویر نگنجد
چون کوهِ مصوّر شده بر کاغذ کاهی!

آبان مجسّم شده! سرخ است دلم باز..
این سیب می افتد.. چه بخواهی.. چه نخواهی..

(3)
دیری ست دلم در گرو ناز پری هاست
روشن شده چشمم که نظرباز پری هاست
دیوانه ام و با پریانم سر و سری ست
لب تر کنم این جا پُر آواز پری هاست
لب تر کنم این خانه پریخانه ی محض است
دفترچه ی شعرم پَر پرواز پری هاست
جنّات نعیم است، گریبان کلیم است
پردیس مگر در یقه ی باز پری هاست
**
ای دختر شاه پریان! خانه ات آباد!
زیبایی تو خانه برانداز پری هاست
هر بافه ی مویت شجره نامه ی جنّی ست
چشمان تو دنیای خبرساز پری هاست

من راز نگهدارترین دیو جهانم
آغوش تو صندوق چه ی راز پری هاست

 

نقد چله ی تاک علیرضا بدیع

2592 0 4.5

دیوانه ام، هم صحبتی دیوانه می خواهم / علیرضا بدیع

تا زنده باشم چون کبوتر دانه می خواهم
امروز محتاج توام؛ فردا نمی خواهم

آشفته ام...زیبایی ات باشد برای بعد
من درد دارم شانه ای مردانه می خواهم

از گوشه ی محراب عمری دلبری جستم
اکنون خدا را از دل میخانه می خواهم

می خندم و آیینه می گرید به حال من
دیوانه ام، هم صحبتی دیوانه می خواهم

در را به رویم باز کن! اندوه آوردم
امشب برای گریه کردن شانه می خواهم

17563 3 4.17

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

 

کانون ادبی زمستان برگزار می کند:

نوزدهمین هفته نقد و بررسی کتاب
«چله ی تاک» از علیرضا بدیع

باحضور:
محمدعلی بهمنی، عبدالجبار کاکایی، دکتر بهروز یاسمی و محمدسعید میرزایی
مجری این برنامه:
سید عباس سجادی
همراه با اجرای موسیقی زنده و شعرخوانی بهترین های شعر امروز
زمان: دو شنبه 20 شهریورماه 91 ساعت: 17
نشانی:
تهران، میدان فاطمی، خیابان شهید گمنام، ابتدای اتوبان کردستان
تالار ایوان شمس، سالن اشراق

ورود برای عموم آزاد و رایگان است

باتشکر

مدیر کانون ادبی زمستان

 

1354 0

بهار! از تو چه پنهان که سخت دلگیرم / علیرضا بدیع

سلام من به تو ای اتفاق ناهنگام
همیشه سبز بمانی-همین-بهاراندام

تو آن قصیده ی معروف رودکی هستی
که قامتت زده پهلو به صنعت ایهام

تویی تغزّل شاعر در اوج کشف و شهود
همیشه سر زده از راه می رسی الهام

بهار! از تو چه پنهان که سخت دلگیرم
از این خزان که مرا خواست غنچه ای ناکام

دلم گرفته از این دوستان حق نشناس
که بعد مست شدن سنگ می زنند به جام

تو شاهزاده ی خوشبخت قصه ها هستی
که از کتاب به بیرون پریده ای آرام

من و تو آخر دنیا رسیده ایم به هم
چنان که آخر این شعر می رسم به سلام

چه حکمتی است که دوشیزه ی عروسکی ام
رسیده ام به تو در انتهای کودکی ام؟

3967 0 4.8

آن روز پشت پنجره گلدان گذاشتی / علیرضا بدیع

آن روز پشت پنجره گلدان گذاشتی
فردا در آن دو شاخه گل سرخ کاشتی

گلدان پشت پنجره گلواژه ای نگفت
اقرار کن خودت که مرا دوست داشتی

در چارچوب پنجره تا من نیامدم
از شانه های طاقچه سر بر نداشتی

هر هفته پشت پنجره می ایستم، خودت
من را به کار پرده نشینی گماشتی

از شنبه تا دوشنبه چنینم، به یاد آن
یکشنبه ای که پنجره را وا گذاشتی

شش سال مثل باد از این کوچه ها گذشت
شش سال پیش بود، تو ده سال داشتی

باید تو را به دوست و دشمن نشان دهم
پیشانی تو پرچم صلح است و آشتی
 
1025 0 5

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

 

سلام دوستانم

دلم برای تان تنگ شده است. ببخشاییدم اگر کمتر به این خانه سر می زنم. دلم مدام با شماست اما بیشتر در فیس بوک مشغولم تا این جا که هر مریض احوالی از راه می رسد سنگی به شیشه اش پرتاب می کند.

این غزل تازه باشد برای شما:

 

ازین سوی خراسان بلکه تا آن سوی کنگاور

چه طرفی بسته ام ای دوست از این نام ننگ آور؟

 

اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت

که سربازی چه خواهد کرد با انبوه جنگاور؟

 

دلم را پیشتر از این به کف آورده ای؛ حالا

زلیخایی کن و پیراهنم را هم به چنگ آور

 

به دست آور دل آن شاه ترسو را به ترفندی

به لبخندی سر این شیخ ترسو را به سنگ آور

 

به استقبال شعر تازه ام بند قبا بگشا

مرا از این جهان بی سر و سامان به تنگ آور

 

فراموشی در این شیشه ست، خاموشی در آن شیشه

شرابت هوشیارم می کند قدری شرنگ آور...

 

 

1271 1 4.67

هر که روشن دل تر این جا مستجاب الدعوه تر! / علیرضا بدیع

عفو فرمودی غلام رو سیاه خویش را
گرچه خود هرگز نمی بخشد گناه خویش را

سایه ات را از مدار روسیاهان بر مدار
ماه از شب بر نمی گیرد نگاه خویش را

چشم بر گلدسته ها می دوزم و حس می کنم
کفتری در سینه ام گم کرده راه خویش را

ابرها در سینه ام تا سر به هم می آورند
می کشم تا توس بغض گاه گاه خویش را

در گذار از گنبدت تنها نه ما، خورشید نیز
برکشد از کاکل زرین کلاه خویش را

تا حدیث نور گفتی، شاعران لب دوختند
آهوان سرمه سا، چشم سیاه خویش را

جز تو شاهی نیست در عالم که گاه بارِ عام
پُر کند از خیل خاصان بارگاه خویش را

در خراسان یافتم- ای آنکه می گفتی مرا
بر زمین پیدا نخواهی کرد ماه خویش را

هر که روشن دل تر این جا مستجاب الدعوه تر!
همدم آیینه هایش ساز آه خویش را
2429 0 4.75

کسی آمد که حضرت دریا، پیش پایش بلند شد از جا / علیرضا بدیع

دستی از پشت ابرها آمد، گره از کار آسمان وا شد
ابرها راه را که آب زدند، آفتاب از دوباره پیدا شد

دستی از پشت ابرها آمد، مشق های سیاه را خط زد
دفتر آسمان ورق خورد و درس یلدا گذشت، فردا شد

کسی آمد که حضرت دریا، پیش پایش بلند شد از جا
کسی آمد که در مقابل او، آسمان سجده کرد و دریا شد

عصر، دم کرده توی قوری فقر-کودکی وصله خورده بر لب جوی
با صدای بنفش یک ماشین، کودک از خواب سبز خود پا شد

راه افتاد و رو به آدم ها
«عطر، تسبیح، مهر هر سه دویست»
مردم از هر جهت هل اش دادند، دست بر دامن یک آقا شد

شب که بر روی شهر سفره گشود، کودک وصله خورده خوابش برد:
«دستی از پشت ابرها آمد»
1421 0 5

همسرش آب پشت پایش ریخت خواست چشمان کوچه، تر باشد / علیرضا بدیع

کفش هایش به سمت در چرخید، شاید این آخرین سفر باشد
همسرش آب پشت پایش ریخت، خواست چشمان کوچه تر باشد

به همین راحتی مسافر شد، پا به متن سیاه جاده گذاشت
او که در سطر زندگی می خواست، روی هر واژه ضربدر باشد

بعد از آن ماهیان یتیم شدند، آسمان «پا به ماه شد» در حوض
مادر پیرش آرزو می کرد: کاش نوزادشان پسر باشد

همسرش حرف های سربسته، پست می کرد: تا به کی باید
چشم هایم حصیر پنجره ها، گوش هایم کلون در باشد؟

یک کلاغ سپید رو به جنوب، پر زد از کاج های بعدازظهر
مادر پیر او دعا می کرد: کاش این بار خوش خبر باشد

ایستاد آن چنان که شاخه ی سرو، رو به اصرار باد بی مقصد
خواست ثابت کند که ممکن نیست، میوه ی سروها تبر باشد

خاکریز آسمان هفتم شد، ماه برداشت کوله بارش را
چکمه ها رو به آسمان کردند، شاید این آخرین سفر باشد
3766 0 3.57

کوتاه مکن سجده ی طولانی خود را / علیرضا بدیع

انکار مکن طلعت پیشانی خود را
پنهان مکن ای پیر مسلمانی خود را

من از تو به ایمان تو مومن تَرَم ای مرد
کوتاه مکن سجده ی طولانی خود را

بگذار که با زلف تو خلوت کنم ای پیر
باید به یکی گفت پریشانی خود را

بگذار که بیرون بکشم با مدد تو
از چاه هوس یوسف زندانی خود را

آزرده ام از شهر که حق را زده بر دار
بر دار سه تار من و بارانی خود را

بر دار دلت را که خدا خانه درین خوان
از خنجر و خون ساخته مهمانی خود را

جمعی شده سرگرم به دلسردی اغیار
جمعی شده مشغول ثناخوانی خود را

آن جمع به تفریق مزین شده، با وی
تقسیم مکن عالم عرفانی خود را

نادانی شان ضامن نادانی شان است
پس حفظ کند وجهه ی نادانی خود را

آن جمع-چونان باد که بر گردن شمشاد-
بر دوش تو انداخته ارزانی خود را

هشدار! که این باد مصمم شده، ای گل
بار تو کند بی سر و سامانی خود را

بزمی است که عزم همگان جزم به رزم است
نظمی است که خود خواسته ویرانی خود را

حق است که در الفیه ی خویش بماند
آن قوم که آزار دهد مانی خود را

ای ابر! تو را خاک سترون به هدر داد
بر دشت فرو ریز فراوانی خود را
4934 0 4.14

مباش در پی کتمان..که این گناه تو نیست / علیرضا بدیع

مباش در پی کتمان..که این گناه تو نیست
که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست

به فکر مسند محکم تری از این ها باش
که عقل مصلحت اندیش تکیه گاه تو نیست

مباد گوش به اندرز عقل بسپاری
فنا طبیعت عشق است و اشتباه تو نیست

سیاه بخت تر از موی سر به زیر تو باد!
هر آن که کشته ی ابروی سر به راه تو نیست

سیاه لشکر مویت شکست خورده مباد!
نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

کشیده اند نشابور را به بند و هنوز
خیال صلح در این خیل رو سیاه تو نیست

به خویش رحم کن ای پادشاه کشور حسن
چرا که آینه تاب آور نگاه تو نیست
4995 1 3.89

در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام / علیرضا بدیع

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طره از پیشانی ات بردار ای خورشید من
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان عاقلان دنبال عاشق گشته ام
در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق، شطرنجی است در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتی چاه را گم کرده ام

زندگی آن قدر هم در هم نبود و من فقط
سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام
4021 1 4.59

هر رهگذری در خور دروازه ی من نیست / علیرضا بدیع

خاتون من! آن جا که تویی مشک ختن چیست؟
جز عطر تو در این غزل تازه ی من نیست

این قصه که واگویه شده سینه به سینه
افسانه ی عشق است که آوازه ی من نیست

من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است
این برکه ی بی حوصله اندازه ی من نیست

شهری که منم، رو به تو آغوش گشوده است
هر رهگذری در خور دروازه ی من نیست

دفترچه ی آن شاعر یک لایه قبایم
جز خرقه ی غم بر تن شیرازه ی من نیست

دیوانه شوم یا نشوم، عشق می آید
پیدا شدن ماه به خمیازه ی من نیست
14226 5 4.27

یکی شبیه «رضا» قبله ی جماعت شد / علیرضا بدیع

به یُمن پای شما خاک با سعادت شد
و آب از این همه تبعیض غرق حسرت شد

همین که از لب قندت حدیث شهد چکید
نبات سبز شد از خاک و آب شربت شد

و تا لبان تو آواز شور را سر داد
جنون به گوش ملک زاده ها تلاوت شد

حدیث شکر که گفتی گیاه دستش را
بلند کرد به: آمین...وفور نعمت شد

شبی که خوشه ی انگور، میل کرد تو را
میان ایزد و ابلیس از تو صحبت شد

در آن مناظره ابلیس از خدا پرسید:
که گفته عدل تو در خلق ما رعایت شد؟

یکی شبیه من این گونه رانده از همه کس
یکی شبیه «رضا» قبله ی جماعت شد

(این شعر بیت هشتم خود را شهید کرد)

تمام زنجره ها در محاق افتادند
شبی که صورت ماهت دوباره رویت شد

از آن دقیقه که خورشید، گنبدت را دید
غروب کرد و رُخش سرخ از خجالت شد

زمین به حرمت «قد قامت» ات دو دستش را
مناره وار برآورد و در عبادت شد

دلم شکسته تر از بغض صحن آینه بود
که نوشخند تو تجویز شد؛ مرمّت شد

 

1675 0 5

حساب پای تو از پای دیگران منهاست / علیرضا بدیع

هنوز جمله ی «او رفت» بر لب شن هاست
حساب پای تو از پای دیگران منهاست

عبور کردی و سجّاده ماند بر لبِ رف
چرا که ردّ و پای تو، مُهر مومن هاست

چنان من و تو در اکسیر عشق حل شده ایم
که انفصال تو از من ورای ممکن هاست

علی الطّلوع نگاهت به جانب روشن
هنوز ساده ترین ساعت موذن هاست

شنیده ام که تو سرکرده ی پری هایی
و این که روسری ات آشیانه ی جن هاست

گناه سرخ تو یاغی کننده ی ظاهر
نگاه سبز تو آرام بخش باطن هاست

پس از تو تلخ ترین روزمرّه زندگی است
که بی تو مزّه این جبر، در مُسکّن هاست

هزار حرف فراموش بر تن دریا
ولی قصیده ی «او رفت» بر لب شن هاست
3110 0 4

این ردّ کفش نیست، نشان تعجب است / علیرضا بدیع

مردی پیاده آمده تا روستای تو
شعری شکفته روی لبانش برای تو

آورده لهجه های پُر از دود شهر را
آرام شستشو بدهد در صدای تو

یک استکان طراوت گل های تازه دم
یک لقمه آفتاب سحر ناشتای تو

هر چار فصل، دامن چل تکه ات بهار
هر هشت روز هفته دلم مبتلای تو

در کوچه باغ های نشابور و «باغرود»
پیچیده ماجرای من و ماجرای تو

گه گاه اگر که سر به هوا می شوم چه عیب؟
گه گاه می زند به سرِ من هوای تو

جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن!
خواهد چکید از بدنم چشم های تو
!
!
!
این ردّ کفش نیست، نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از ردّ پای تو
2070 0 5

از جوهره ی علقمه پُر کن قلم ات را / علیرضا بدیع

یا حضرت عباس! بگو محتشم ات را
از جوهره ی علقمه پُر کن قلم ات را

 جاری شود از دامنه اش چشمه ای از خون
بر دوش بگیرد اگر الوند غم ات را

یک دست تو در آتش و یک دست تو بر آب
دندان به جگر گیر و به پا کن علم ات را

آنجا که علی اصغر شش ماهه شهید است
شاعر یله کن قافیه ی درد و غم ات را

بی نیزه و بی اسب بماناد؛ که بی دست
چون باد بر آشوب که دشمن همه بید است

بگذار گشایشگرِ این واقعه باشی
بر علقمه قفلی است و دست تو کلید است

ابروی ترک خورده ی عباس...خدایا
شقّ القمر از لشکر ابلیس بعید است

بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟
یا سرخ ترین سوره ی قرآن مجید است؟

روزی که سر از ساقه ی هر نیزه بروید
در مکتب عشاق عزایی است که عید است
1945 0 4.5

در خویش مثل نقطه ی پرگار مانده است / علیرضا بدیع

دارایی اش سری است که بر دار مانده است
مردی که پیش دوست بدهکار مانده است

سرگشته است و راه به بیرون نمی برد    
در خویش مثل نقطه ی پرگار مانده است

هم رفتن اش خطاست و هم بازگشتن اش
چون ارّه در گلوی سپیدار مانده است

از تیغ آبدیده و باریک بین دوست
سرها به باد رفته و دستار مانده است

از تنگنای سینه ی خود آه می کشد
گنجی که زیر سلطه ی آوار مانده است:

آه! ای نسیم صبح برآورده کن مرا
شمعی به اشتیاق تو بیدار مانده است...
7195 0 4.47

شطرنج مسخره است زمانی که شاه نیست / علیرضا بدیع

در سرزمین من زنی از جنس آه نیست
این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق
دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست

راندند مردم از دل پر کینه، عشق را
گفتند: جای مست در این خانقاه نیست

دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکی است
شطرنج مسخره است زمانی که شاه نیست

زن یک پرنده است که در عصر احتمال
گاهی میان پنجره ها هست و گاه نیست

افسرده می شوی اگر ای دوست حس کنی
جز میله های سرد قفس تکیه گاه نیست

در عشق آن که یکسره دل باخت، برده است
در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

فردا که گسترند ترازوی داد را
آن جا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست

سودابه رو سپید و سیاووش رو سفید
در رستخیز عشق کسی رو سیاه نیست
3471 0 3.83

مرا چون آینه هر کس به کیش خویش پندارد / علیرضا بدیع

شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم
که چون شب بو به وقت صبح من بسیار دلتنگم

مرا چون آینه هر کس به کیش خویش پندارد
و الاّ من چو می با مست و با هشیار یکرنگم

شبی در گوشه ی محراب لختی «ربّنا» خواندم
همان یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمنان! چون «نام من عشق است»
فراموش ام کنید ای دوستان! من مایه ی ننگم

مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره بنشانید
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم
5728 1 4.73

اردی جهنم است زمانی که یار نیست / علیرضا بدیع

فصل بهار آمد و رنگ بهار نیست
اردی جهنم است زمانی که یار نیست

دست نیاز باد به دامان ناز بید
تنها مرا به جانب معشوقه بار نیست

امسال از همیشه ی خود بی ثمرتر است
در باغ من نشانه ای از برگ و بار نیست

هر قاصدی که آمده از راه، ناخوش است
هر نامه ای که می رسد از سوی یار نیست

دنیا به جز عذاب چه دارد برای من؟
شب های تار هست صدای سه تار نیست

آه ای پرنده! گاه قفس را نفس بکش
آخر همیشه راه رهایی فرار نیست
14033 0 4.42

گفتی به خنده: قلب من از جنس سنگ نیست / علیرضا بدیع

گفتم که سنگ در دل ساغر قشنگ نیست
گفتی به خنده: قلب من از جنس سنگ نیست

پس کی سیاه لشکر موی تو می رسد؟
گفتی: صبور باش هنوز عرصه تنگ نیست

عشق است این نبرد و درین جنگ تن به تن
نام از کرشمه هست و نشان از تفنگ نیست

با بوسه ای تمام جهانم به خون نشست
با بوسه ای به رنگِ...شهادت که رنگ نیست

بهتر همان که با عطش ات تاب آوری
وقتی که در پیاله به غیر از شرنگ نیست

ما را شهید عشق صدا کن! که بعد از این
نامم به یمن پاکی این بوسه ننگ نیست
2071 1 5

این بار تو آتش شده ای؛ پنبه من اما / علیرضا بدیع

این بار تو آتش شده ای؛ پنبه من اما
آلوده مکن ساحت دامن به من اما

این فلسفه ی ساده ی عشق است که بخشید
سیبی به تو و حسرت چیدن به من اما

انداخته در گردش تقدیر دلم را
یک سینه نداده است از آهن به من اما

دور از منی آن گونه که این برکه از آن ماه
نزدیک تری از رگ گردن به من اما

از خرمن بر شانه رهایت نرسیده است
اندازه ی یک دانه ی ارزن به من اما

تا ملک فنا بیشتر از چند قدم نیست
با این همه امشب بده مأمن به من اما
3435 0 4.33

دلم شکست..کجایی که نوشخند زنی؟ / علیرضا بدیع

دلم شکست..کجایی که نوشخند زنی؟
به یک اشاره دلم را دوباره بند زنی؟

دوباره وصله ای از بوسه های دلچسب ات
برین سفال ترک خورده ام به چند زنی؟

اگر به دست تو باشد چه فرق این یا آن؟
دمی ضماد گذاری... دمی گزند زنی

مباد دود دل من به چشم غیر رود
مخواه بیشتر آتش درین سپند زنی

منم که پیش تو از بید سر به زیرترم
تویی که طعنه به هر سرو سربلند زنی

دوباره همهمه افتاده است در کلمات
که در حوالی این شعر دیده اند زنی

زنی که وصفش در این غزل نمی گنجد
زن از حریر..از ابریشم..از پرند..زنی..
7803 0 4.26

امروز محتاج تو ام، فردا نمی خواهم / علیرضا بدیع

تا زنده باشم، چون کبوتر، دانه می خواهم
امروز محتاج تو ام، فردا نمی خواهم

آشفته ام؛ زیبایی ات باشد برای بعد
من درد دارم، شانه ای مردانه می خواهم

از گوشه ی محراب عمری دلبری جستم
اکنون خدا را گوشه ی میخانه می خواهم

می خندم و آیینه می گرید به حال من
دیوانه ام! هم صحبتی دیوانه می خواهم

در را به رویم باز کن! اندوه آوردم
امشب برای گریه کردن شانه می خواهم
2181 0 4.33

بنویس توی دفتر من چشم هات را / علیرضا بدیع

با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را

بر روزهای مرده ی تقویم خط بزن!
واکن تمام پنجره های حیات را!

خواننده ی کتیبه ی چشم و لب ات منم
پر رنگ کن به خاطر من این نکات را!

ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه ای که خواجه و شاخه نبات را

نام تو با نسیم نشابور می رود
تا ز غبار غم بتکاند هرات را

یک لحظه رو به معبد بوداییان بایست!
از نو بدل به بتکده کن سومنات را

حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه ی کاینات را

تا پلک می زنی همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را...!
1863 0 5

عجیب نیست..که یک روح در دو تن هستیم / علیرضا بدیع

اگر هر آینه با خویش در سخن هستیم
عجیب نیست..که یک روح در دو تن هستیم

به هم اگر برسیم آه می کشیم! که ما
دو ابر سر به هوا در دو پیرهن هستیم

دو عاشقیم ولی در دو سرزمین جدا
دو پادشاه که در فکر یک وطن هستیم

دو جنگجو که نجنگیده نیز معلوم است
که هر دو فاتح این جنگ تن به تن هستیم

مخوان به گوش من افسانه ی خزان! که هنوز
چنان دو غنچه ی در حال وا شدن هستیم

خوش این زمان...که در آغوش گر گرفته ی هم
به امر عشق شهیدان بی کفن هستیم...
3439 0 3.15

من را به رسمیت بشناسید سنگ ها! / علیرضا بدیع

پیشانی ات سیاه مبادا به ننگ ها
ای ماه! ای مراد تمام پلنگ ها

این برکه ها برای تو بسیار کوچک اند
جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها

آراسته است ظاهر رنگین کمان ولی
چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها

یک روز تو در اوجی و یک روز دیگری
دنیا دهن کجی است به الا کلنگ ها

من چند روز پیش دلی را شکسته ام
من را به رسمیت بشناسید سنگ ها!
2587 0 4.33

آورده بود قلب مرا با زبان به دست / علیرضا بدیع

گردآفرید شعر سپیدم عنان به دست
این بار از کمین به درآمد کمان به دست

خلخال های ساخته از استخوان به پا
شمشیرهای آخته ی خون چکان به دست

در شیشه کرد خون مرا آن که پیش از این
آورده بود قلب مرا با زبان به دست

آسان به این پری نرسیدم؛ که گفته اند:
دشوار می رسد پر هندوستان به دست

دنیا به کام ما شد و نوبت به ما رسید
اما...گرفت جای شکر، شوکران به دست

هر چند جز شرنگ نصیبم نشد، ولی
ما ایستاده ایم هنوز استکان به دست

شمشیر خون چکان تو ای عشق سرفراز!
تا هست جان سرکش ما هم چنان به دست
1402 0

بریده اند به نام تو ناف آهو را / علیرضا بدیع

همیشه خواسته ام از خدا فقط او را
چنان که خسته تنی چای قند پهلو را!

به مرگ راضی ام، آنجا که راوی قصه
سپرده است به او پیک نوشدارو را

سفر که فاصله انداخت بین ما، امروز
دوباره سوی من آورده است این پرستو را

تن تو عطر پراکنده یا که آورده است
نسیم صبح نشابور با خود این بو را؟

دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد
بریده اند به نام تو ناف آهو را

گرفته اند به نام غنایم جنگی
سیاه لشکر موها کمان ابرو را!

مرا دلی است پر از آه و آرزو...مشکن
برای روز مبادا چراغ جادو را

تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی
بگو چکار کنم چشم ماجراجو را؟
2213 0 5

تا کی ورق ورق کنم این سر رسید را؟ / علیرضا بدیع

تا کی ورق ورق کنم این سر رسید را؟
چون کودکی رسیدن سال جدید را

با دست زیر چانه تو را آه می کشم
چون غنچه ای که آخر اسفند عید را...

برخیز و خاک را بنشان بر عزای باد
کافی است هر چقدر که رقصانده بید را

با شعر مثل زورقی آشفته کرده ام
آرام رودهای کران ناپدید را

بی شعر در مقابل تو ای شکوه محض
آن شاهزاده ام که پس از سال ها نبرد
در پیشگاه قلعه نیابد کلید را

چشمت اگر مجال دهد ترجمان شوم
با لهجه ی صریح تغزل شهید را...
2844 0 4.2

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان / علیرضا بدیع

چون طفل که از خوردن داروست پریشان
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد
آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

دست و دل من بر سر این سلسله لرزید
در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

آرامش دریای مرا ریخته بر هم
ماهی که پری خوست...پری روست...پری شان

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم؟
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان
12383 2 4.47

دلی چنین که تو داری تصاحبش سخت است / علیرضا بدیع

اگر به رسم ادب از سرش کلاه گرفت
نسیم باز مرا با تو اشتباه گرفت

دمی به ناز حجاب از رخت کنار زدی
پرنده پر زد و آهو رمید و ماه گرفت

به روی گردنت افتاد تاری از گیسو
تمام گردنه را یک تن از سپاه گرفت

دلی چنین که تو داری تصاحبش سخت است
مگر که آینه را می توان به آه گرفت

تو را چنان وطنم از غریبه می گیرم
اگر که دست تو در دست او پناه گرفت
1207 0 4

نیشخند دوستان اما دو چندان سخت تر / علیرضا بدیع

خنجر از بیگانه خوردن سخت و درمان سخت تر
نیشخند دوستان اما دو چندان سخت تر

خنده هایم خنده ی غم، اشک هایم اشک شوق
خنده های آشکار از اشک پنهان سخت تر

چید بالم را و درهای قفس را باز کرد
روز آزادی است از شب های زندان سخت تر

صبح، گل آرام در گوش چنار پیر گفت:
هر که تن را بیشتر پرورد، شد جان سخت تر

مرگ آزادی است وقتی بال و پر داری، کنون
زندگی سخت است اما مرگ از آن سخت تر
1729 0 5

لبم به جان نرسید و رسید جان بر لب / علیرضا بدیع

همیشه داشته ای شهد و شوکران بر لب
ز نیش و نوش، هم این داری و هم آن بر لب

به روی دست برند این فتاده از پا را
اگر دمی ببری نام دیگران بر لب

سبو که دست تو باشد، سیاه مست شویم
بدون این که گذاریم استکان بر لب

چه راز داشت وجودت؟ که بعد از این همه سال
هنوز مانده سرانگشت قدسیان بر لب

نشان قافله ی مشک و سرمه بر مژگان
نشانه های شبیخون کاروان بر لب

کجاست موعد موعود پس؟ که دلبر من
کشیده است برایم خط و نشان بر لب

بهار طی شد و ناکام ماندم از گلزار
لبم به جان نرسید و رسید جان بر لب
2215 0

در سینه، جای دل، حجرالاسودی تو راست / علیرضا بدیع

نامت همین که سبز شود بر زبان من
طعم تمشک تازه بگیرد دهان من

من برکه ای زلالم و لب های کوچکت
افتاده اند مثل دو ماهی به جان من

تا بگذرد در آینه سرو روان تو
گل می کند هر آینه طبع روان من

گیسو مگو.. که جاده ی ابریشم است این
آنک رسد شکن به شکن کاروان من

دامان توست بازدم باغ های چای
پیراهنت تنفس خرماپزان من

در سینه، جای دل، حجرالاسودی تو راست
ای چشم هات آینه ی باستان من

هر یک به شکلی از تو مرا دور می کنند
نفرین به دوستان تو و دشمنان من

هر وعده، پشت پنجره..اندوه ناشتا
چون قرص ماه حل شده در استکان من

باید خروسخوان به تماشا سفر کنیم
آماده باش وقت سحر مادیان من...
1144 0

هم آفرین به چشم تو، هم آفرین به من / علیرضا بدیع

آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو، هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم، چون که زل زده است
خورشید تیز چشم تو با ذره بین به من

بر سینه ام گذار سرت را! که حس کنم
نازل شده است سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشان
این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است
انگار داده است سلیمان نگین به من

محدوده ی قلمرو من چین زلف توست
از عرش تا به فرش رسیده است این به من

جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من...
2334 0 3.78

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام / علیرضا بدیع

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طرّه از پیشانی ات بردار ای بالا بلند
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته ام
در میان کوه سوزن، کاه گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی است در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتی چاه را گم کرده ام

زندگی آن قدر هم در هم نبود و من فقط
سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام
8608 0 3.63

چهار چشم گرفتم برای دیدن تان / علیرضا بدیع

(1)
دو چشم تان که چکیدند بر تن گلدان
شکوفه داد دو شاتوت ترش، به جای دهان
دو لب که ترش ترین میوه های دنیایند
دو لب که آب می افتد دهان من از آن

(2)
شراب خانگی من! کجاست قطره چکان؟
گلابدان دهانت...گلابتون تنت
به این دو ویژگی ات غبطه می خورد کاشان
«حکیم» آمده از توس، چون شنیده زنی
به جای ابرو دارد دو جفت تیر و کمان

(3)
خدا به صورت آدم، دو چشم تعبیه کرد
که بی یکی ببرد لذت از نگاه جهان
ولی دو چشم نیاز مرا کفاف نداد
چهار چشم گرفتم برای دیدن تان

(4)
لبالب از توام این روزها و این جریان
حکایتی شده و می رود دهان به دهان
و کائنات بر آن اند تا تو را بچشند
شراب خانگی من! کجاست قطره چکان؟

1692 0 5

من مثل نسل سوخته ی دور از آفتاب، محتاج چند متر مربّع تنفّس ام / علیرضا بدیع

بیزارم از طراوت اردیبهشت ماه، در انتظار خش خش پاییز مانده ام
در گوش این اتاق سه در چار مدتی است، غیر از ترانه های فروغی نخوانده ام

موی پدر از آینه خاکستری تر است، رنگ نگاه مادرم از قهوه تلخ تر
اوقات را به کام همه تلخ کرده ام، نفرین به من که آینه ها را شکانده ام

این خانه بوی شربت اعصاب می دهد...این شهر بوی الکل طبّی...دیازپام...
تا خاک از تشنّج من بارور شود، در بادهای هرزه دلم را تکانده ام

من آدم ام، رسالت ام اندوه زندگی است، من عادلانه با همه تقسیم می کنم
اندوه شاعرانه ی خود را که سال هاست، از مصرعی به مصرع دیگر کشانده ام

قرآن روی طاقچه لب بسته سال هاست؛ گلدسته های مسجد پژمرده اند...آه!
از مردگان سراغ خدا را گرفته ام، دستی اگر به سنگ مزاری رسانده ام

من مثل نسل سوخته ی دور از آفتاب، محتاج چند متر مربّع تنفّس ام
عالیجناب جامعه! خورشید کو؟
که من
بر شانه های این شب دم کرده مانده ام...

من متن زندگانی از دست رفته را، با نقطه ی گلوله به پایان رسانده ام
من متن زندگانی از دست رفته را با نقطه ی گلوله
3121 0 4.86

به احترام تو من «م» می شوم؛حالا / علیرضا بدیع

تو باز اول شعرم رسیده ای چون «آ»
به احترام تو من «م» می شوم؛
حالا

جناب میم که برخورد می کند به الف،
به جای قافیه لم می دهد در این جا: «ما»

من و تو عاشق هم می شویم و خیلی زود
تمام شهر خبر می شود که: «این دو تّا...»

نگاه کن! سی و یک حرف دیگر این شهر

«هـِ» یِ دو چشم شدند آه...


تازه از این جا به بعد کی جلو حرف های مردم را بگیرد؟
آخر این قصه چیست؟ واویلا!

«ب» و «ل» پشت سر«آ»که حرف می سازند
دو «آ» به بیت ششم می رسند از «بالا»

چه سرنوشت بدی...«آ» مصمم است انگار
شبانه ترک کند شهرک الفبا را
1973 0

تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی / علیرضا بدیع

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای این که سفالینه ای گلین بشوی

زمان گذشت و زمین چون کلاف سر در گم
قرار شد که تو سر رشته ی یقین بشوی

گل محمدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعراب جهل بفرستد
که ناظم غزل «ع» و «ق» و «ش» بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسر خوانده ی زمین بشوی

مدینه بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی است که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند، اهلِ بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا» و «سین» بشوی

به خط کوفی، در ابتدای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر؟ که پرچمدار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود
تو می روی که سرافرازتر از این بشوی

برای شستن این را با گلابی سرخ
قرار شد که تو این بار دستچین بشوی
2573 0 3.89

هر چه بود آیین این مردم مسلمانی نبود / علیرضا بدیع

غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود
من که پیشانی نوشتم جز پریشانی نبود

همدمی مابین آدم ها اگر می یافتم
آه من در سینه ام یک عمر زندانی نبود

دوستان رو به رو و دشمنان پشت سر
هر چه بود آیین این مردم مسلمانی نبود

خار چشم این و آن گردیدن از گردن کشی است
دست رنج کاج ها غیر از پشیمانی نبود

من که در بندم کجا؟ میدان آزادی کجا؟
کاش راه خانه ات این قدر طولانی نبود
7584 0 4.82

رفتم که درین شهر نبینی اثرم را / علیرضا بدیع

رفتم که درین شهر نبینی اثرم را
لب های ترک خورده و چشمان ترم را

حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست
ای قیچی تقدیر مچین بال و پرم را

تنها شدم آن قدر که انگار نه انگار
با آینه آراسته ام دور و برم را

فردا چه طلب می کند آن یار که دیروز
دل برده و امروز طلب کرده سرم را

من ماهی دریایم و دل تنگم از این تُنگ
ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را
9060 2 4.33

و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد / علیرضا بدیع

و عشق آمد و با شوق انتخابم کرد
مرا که شهر کر و کورها جوابم کرد

سمند نقره نل اش را شبانه زین کردیم
گرفت دست مرا، پای در رکابم کرد

و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد
و عشق بود که وابسته ی نقابم کرد

مرا به جنگلی از وهم و نور و رویا برد
میان کلبه کمی ورد خواند و خوابم برد

و عشق هیات دوشیزه ای اصیل گرفت
سپس به لهجه ی فیروزه ای خطابم کرد

کنار سُرخیِ شومینه سفره ای گسترد
نشست با من و شرمنده ی شرابم کرد

دو تکه یخ ته هر استکان ِمی انداخت
و عشق بر لبم آتش نهاد و آبم کرد

گرفت دست مرا در سماع بی خویشی
و چند سال گرفتار پیچ و تابم کرد

و عشق دختری از جنس شور بود و شراب
خمار بودم و با بوسه ای خرابم کرد

و عشق آمد و دستور داد: حاضر شو!
در این کویر نمان چشمه ای مسافر شو!

و عشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند
گرفت زندگی ام را و گفت: شاعر شو!

و عشق خواست که این گونه در به در باشم!
که ابر باشم و یک عمر در سفر باشم
3568 0 3.95

قرآن به سر بگیر و بگو: والسّلام عشق! / علیرضا بدیع

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق

ترسم که در سماع روم از دعای دست
آن جا که قبله گاه تو باشی، امام: عشق!

با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

از رکعت نخست درافتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

سی پاره ی حضور تو را چلّه بسته ایم
قرآن به سر بگیر و بگو: والسّلام عشق!
3069 0

امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست / علیرضا بدیع

من گم شده ام...روی زمین هیچ کسی نیست؟
امروز چه قرنی است که فریادرسی نیست؟

آن روز که پر داشتم آورد به بندم
امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست

من روزه ی آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست

من مولوی ام! ترسم از آن است مرا شمس
پیدا کند آن گاه که دیگر نفسی نیست
1538 0

پس تو هم چندان که می گویی مرا نشناختی / علیرضا بدیع

من نبودم آن که از من در خیالت ساختی
پس تو هم چندان که می گویی مرا نشناختی

سرنوشت قهرمانی مثل من این قصه نیست
راوی من! داستانت را چه بد پرداختی

سبز بودم –چون صدای کاج در میدان تیر-
بیرق از پیراهن خونین من افراختی

دل خور از دشنام دشمن نیستم! وقتی تو نیز
جای دست دوستی خنجر به سویم آختی

تا چه قانون جدیدی کشف خواهد شد؟ مرا
مثل سیبی نیم بسمل بر زمین انداختی

روزگار از چهره ات روبند بر می افکند
کنیه اش سهراب بود آن کس که سویش تاختی

خیل بیدق ها دمار از شاه در می آورند
باز هم این بازی پر ماجرا را باختی...
4222 0 3.63

حیف است که با هرکس و ناکس بنشینی / علیرضا بدیع

خوش باش دل ای دل پس از آن چله نشینی
افتاده سر و کار تو با ماه جبینی

در سِیر الی الله به دنبال تو بودیم
ای گنج روانی که عیان روی زمینی

در خلق تو آمیخته شد آینه با آب
حیف است که با هرکس و ناکس بنشینی

تمثیل غم عشق تو با قلب ظریفم
یک باغ انار است و یکی کاسه ی چینی

لبخند تو با اخم تو زیباست که چون سیب
شیرینی و با ترشی دلخواه عجینی

دلواپس آنم که مبادا بدرخشد
در حلقه ی صاحب نظران چون تو نگینی

هنگام قنوت آمد و ما دست فشاندیم
آن جا که تو پیش نظر آیی چه یقینی

حالی است مرا بر اثر مرحمت دوست
چون خلسه ی انگور پس از چله نشینی
5317 0 4

به روز واقعه بردار ابروانت را / علیرضا بدیع

اگر تمام جهان رو به من قیام کند
نمی شود که از این سرزمین جدام کند

حرام باد به آن جنگجو، حریم وطن
که در ضیافت خون، فکر ننگ و نام کند

به روز واقعه بردار ابروانت را
که هر که آید، شمشیر در نیام کند

مگیر حال مرا تلخ روی من! که شراب
به کام دُردکشان خویش را حرام کند

شهید عشقم و در خورد دیدنت؛
مومن

پس از ادای تشهد به حق، سلام کند...    
1867 0

اندوه بزرگی است چه باشی... چه نباشی... / علیرضا بدیع

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی...
اندوه بزرگی است زمانی که نباشی...

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی...

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی است چه باشی... چه نباشی...
25038 2 4.53

که گفته است دل من چراغ جادو نیست؟ / علیرضا بدیع

اگر چه هیچ گلی چون تن تو خوش بو نیست
همیشه نافه گشایی به نفع آهو نیست

دلیل این همه سرگشتگی به گردن توست
اگر توجّه زنبورها به کندو نیست

حضور توست که دلخواه کرده شعرم را
وگرنه آینه در ذات خود پری رو نیست

بخواه راحت دنیا و آخرت از من
که گفته است دل من چراغ جادو نیست؟

میان عاشق و عاشق نما تفاوت هاست
یکی از آن همه چشمش به پیچش مو نیست

به مهر می کشی و زنده می کنی با قهر
شهید را که نیازی به نوشدارو نیست

پریچه ای که درین شعر ذکر خیرش رفت
پر است از تب رفتن ولی پرستو نیست

پرنده ای که به رغم طنین در زدن اش
شروع یک غزل تازه است پر زدن اش:

به هر طرف که نظر می کنم به جز او نیست
وگرنه چشم من آن قدر نیز کم سو نیست...
1818 0 5

سنگا برین زمانه که هر دوست دشمن است / علیرضا بدیع

سنگا برین زمانه که هر دوست دشمن است
آه کدام آینه بر دامن من است؟

هم از تو در گریزم و هم از تو ناگزیر
دامن به دست دارم و دستم به دامن است*

چشم به هرم اشک دلت نرم کرد و این
تأثیر آه گوشه نشینان در آهن است

گفتم به اشک؟ بر مژه ام ردّ اشک نیست
تسبیحْ پاره ای است که در بند سوزن است

کنکاش کن دلیل جوان مرگی اش چه بود؟
این گل جز این که خون هزارش به گردن است

تفکیک کن به چشم من اغیار و یار را
چشمم به انتخاب تو ای عشق روشن است


*دامن به دست داشتن کنایه ای است برای گریز از کسی یا امری
1285 0

بدنام که هستیم به اندازه ی کافی / علیرضا بدیع

ای بکرترین برکه! هلا سوره ی صافی!
پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی!

داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم
بدنام که هستیم به اندازه ی کافی

تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را
صد شکر! شکرپاشِ لبت کرده تلافی!

با یافتن چشم تو آرام گرفتم
چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی

چندی است که سردم شده دور از دم گرمت
بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی...
4187 0 5

دیری است که از دشنه و دشنام به دورم / علیرضا بدیع

دیری است که از دشنه و دشنام به دورم
من ماهی خو کرده به این تُنگ بلورم

از دوستی دشمن و از دشمنی دوست
بی لذت گهواره پُر از ذلت گورم

پرورده ی نازم؛ چه نیازم به پری ها؟
حالا که خود ماه در افتاده به تورم

پیشانی ات ای دوست جهان تاب تر از پیش
آیینه ی مصداقم و وابسته ی نورم

نه غوره، نه انگور! شرابم بکن ای عشق!
نه بی نمکم این همه نه آن همه شورم

ای آینه! هم صحبت من باش که دیری است
بی سنگ صبور است دل تنگ صبورم
1386 0 3.5

به دور هر که بچرخی به دورت اندازد / علیرضا بدیع

به جرم این که دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

نه یک..نه ده.. که تو را صدهزار بافه ی مو
دریغ از این که مرا صد هزار گردن نیست

تو را چنان که تویی هیچ شاعری نسرود
«زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست»*

مخاطبان عزیز! این زنی که می شنوید
فرشته ای است که البته پاک دامن نیست

که دست هر کس و ناکس دخیل دامن اوست
ولی رسالت او مستجاب کردن نیست

طنین در زدنش منحصر به این فرد است
که هیچ طنطنه ای این قدر مطنطن نیست

خوش آمدی..بنشین..آفتاب دم کردم
که «چای دغدغه ی عاشقانه ی» من نیست**

زمانه ای شده خاتون که هفت خوان از نو
پدید آمده، اما یکی تهمتن نیست

به دور هر که بچرخی به دورت اندازد
اگر چه قصه ی ما قصه ی فلاخن نیست

تو را به خانه نیاورده ام گلایه کنم
شب است و وقت برای گلایه کردن نیست

بیا از این گله ها بگذریم و بگذاریم
زمان نشان بدهد دوست کیست..دشمن کیست..


*وامی از حسین منزوی
**وامی بی بهره از حسن صادقی پناه
1710 0 3

برای دلبری آماده کن کمانت را / علیرضا بدیع

به روز واقعه بر دار ابروانت را
برای دلبری آماده کن کمانت را

نگاه من پی معماری نوین تنت
به کشف آمده تاریخ باستانت را

رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم
میان خرمن مو گم کنم میانت را

ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟
علی الخصوص که دیدم تنِ جوانت را

من از دهان تو در حیرتم که از تنگی
خدا چگونه به جسمت دمیده جانت را؟

به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است
منم پیامبری راستین، زمانت را

دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکره ها
رسانده اند به جبریل دودمانت را

گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را
1603 0 5

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

علیرضا بدیع

 

دوستان همیشه ام

عید 91 به پایان رسید. 27 سالگی ام را شمع آجین کردم و 27 بار در دل تنگم دمیدم. آن شمع ها حالا در یکی از بیابان های اطراف نیشابور زیر خاکستر مدفون شده اند. برایم از این روزها بیش از 500 پیام تبریک مانده است. پوزشم را بپذیرید اگر نتوانستم پاسخ گوی دل تک تک تان باشم.

تا ساعتی دیگر عازم تهرانم. کوله بارم را دم در گذاشته ام. برمی خیزم. کوله ام را بر دوش می اندازم. به تهران دود گرفته می اندیشم و آماده می شوم تا یک سال دیگر روی همین پاهایم بایستم و چشم بکشم تا کدام حادثه به بدرقه می آید.

دوستتان می پندارم.

1567 0 4

(بدون عنوان) / علیرضا بدیع

علیرضا بدیع

تا کی ورق ورق کنم این سررسید را؟

چون کودکی رسیدن سال جدید را...

با دست زیر چانه تو را آه می کشم

چون غنچه ای که آخر اسفند عید را....

علیرضا بدیع

پیشاپیش سال نو فرخنده بادا.

1491 0

همواره عشق منتشر شد / علیرضا بدیع

 

همواره عشق گزیده ی 100 شعر عاشقانه معاصر از 90 شاعر به سعی علیرضا بدیع منتشر شد.

این خبر ساعتی پیش توسط نشر سپیده باوران ناشر این مجموعه اعلام شد.

شماره تلفن های ناشر برای سفارش این مجموعه: 

05112222204 - 05112238613 - 05112225167

به گفته ی ناشر یکی از مکان های عرضه ی این کتاب در تهران انتشارات خانه ی شاعران واقع در پاساژ فروزنده روبروی در اصلی دانشگاه تهران خواهد بود. دوستانی که مایل به همکاری در زمینه ی پخش این مجموعه در شهرستان ها هستند لطفا اطلاع دهند. بدیهی ست این عزیزان از تخفیف ویژه برخوردار خواهند بود.

 این هم خبر فوق در سایت چوک

و در ادامه:

فایل صوتی چند غزل از من با صدای فرزاد حسنی در برنامه چه فرصتی چه شبی...

2051 0 4.5

غزل پریجادو 5 / علیرضا بدیع

 

یاهو

مرا آزاد کن از بند جمبل های رویارو

که خلقم تنگ شد از مکر این عفریته ی جادو

***

شبی آیینه ام تب کرد و از خود دختری زایید

به دوشش خرقه و بر سر کلاه و در کف اش جارو

به ابجد خالکوبی کرده نامم را به بازویش

دعاجادوی از ما بهتران را بسته بر گیسو

چهل شب در اتاقم ورد خواند و پیشگویی کرد

که: ما آینده ی محتوم هم هستیم.. یا من هو!

شبی در خواب دیدم صورتک از چهره اش افتاد

دو چشمش کاسه ی خون بود و ده انگشت او چاقو

همین که پا شدم، بر شانه ام یک تار مو دیدم

یقین کردم اسیرم کرده در آن برج بی بارو

اگر که شیشه ی عمرم ترک برداشت، حرفی نیست

غرورم خرد شد در دست این جادوگر بدخو

به حالم یار می گرید اگر اغیار می خندند

ندارم هیچ همراهی نه در آن سو، نه در این سو

به رویم باز کن درهای قصر قصه را راوی!

ازین پس یا من این جا نقش بازی می کنم یا او...

علیرضا بدیع. 5 مهر 90

 

سلام دوستان گل. این غزل را ساعتی پیش نوشته ام. بی تعارف نظر بدهید.

1699 0

تولد دوباره من و چله ی تاک / علیرضا بدیع

به گفته ی پرویز بیگی حبیب آبادی ناشر محترم فصل پنجم به زودی نسخه ی تجدید چاپ شده ی مجموعه ی چله ی تاک (چاپ چهارم) منتشر خواهد شد. شایان ذکر است که تیراژ این نسخه ی تجدید چاپ شده 3000 خواهد بود.

به گفته ی ایشان این مجموعه مورد توجه کتابخانه ملی ایران قرار گرفته است و پس از طی مراحل قرارداد میان کتابخانه ملی، ناشر و بنده (مولف) متن PDF این مجموعه به منظور در دسترس بودن برای علاقه مندان بر روی سایت کتابخانه ملی قرار خواهد گرفت.

 

پاییر می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند...

 

دلم گرفته و بخشی از این هم ناشی از فرا رسیدن پاییز است. شاید به نوعی افسردگی فصلی دچار باشم... گرچه کم کم حالم بهتر خواهد شد. منتها انقلاب فصلی پاییز و طاقت فرسا بودن دوندگی مراحل اداری فارغ التحصیلی و دل کندن از شهری که در آن رشد کرده ای و با کوچه ها و سنگ هایش خاطره داری خود مزید بر علت اند. دل کندن از شهری کوچک که در آن به دنیا آمده ای و دل بستن به شهری بزرگ که ممکن است در آن نابود شوی. شاید هم دوباره به دنیا بیایی...

من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است

این برکه ی بی حوصله اندازه ی من نیست...

راستش عرصه ی این شهر مدتی بود بر من تنگ شده بود. منی که در یک ماه 8 غزل نوشته ام طی سالی که گذشت تنها 6 غزل بر جای گذاشته ام. این برای من فاجعه ست... به تهران خواهم رفت. خانه ای در آریا شهر کرایه کرده ام. از لحاظ شغلی هم به لطف خدا به جایی دستم بند شده. حالا من می مانم و سفری بزرگ در پیش رو به همراه یک چمدان بزرگ لبریز از کتاب و کاغذ و زنبیلی کوچک سرشار از تجربه. دل کندن از کلاته شیخ ابوالحسن برایم مشکل است... رشته کوه بینالود عزیز پشتوانه ام بود... رشید حکمی و شب نشینی های مان با سه تار و غزل پیش چشمم است...

نیشابور بزرگ را به آدم های ریز و درشت اش می سپارم... بوده اند بسیاری که در این سال ها کنارم بوده اند... از تک تک شان سپاس گزارم: زنده یاد حاج سعید کاویانی، خدابخش صفادل، مرتضی آخرتی، دکتر ظهیر مظلومی نژاد، جمال الدین کاکاوند، حجت اشرف زاده، اهالی کلاته شیخ ابوالحسن، رشید حکمی و خانواده ی نازنینش... آدم های ریزش را نیز به خدا می سپارم و چشم بر زشتی ها و پلشتی هاشان فرو می بندم.

 

بغضم را قورت می دهم و جوراب هایم را به پا می کنم... بدرود شهر کوچولوی من!

 

ساعتم‌ را نگاه‌ کردم‌ و بعد، چشم‌ در چشم‌چار عطسه ‌زدم‌

تو به‌ رفتن ‌بلیت‌ می‌دادی‌ من‌ به ‌ماندن‌ دچار، عطسه ‌زدم‌

 

از تنم‌ کوپه‌کوپه‌ می‌رفتی‌ روی‌ ریلی ‌که ‌مقصدش ‌بودم‌

ناگهان ‌از بلندگو مردی‌گفت: « لطفاً سوار... » عطسه ‌زدم‌

 

شیهة ‌آن ‌قطار هر جایی ‌این و آن را به ‌خویشتن ‌می‌خواند

تو به ‌سویش ‌قدم‌قدم ‌رفتی‌ من‌ ولی ‌زار زار عطسه ‌زدم‌

 

هاپ چی! صبر کن ...

ولی‌ رفتی‌ـ ریل ‌آبستن ‌از عبوری ‌تلخ‌

تک‌تلک‌ـ تک‌تلک‌

ـ خداحافظ

پشت‌ پای ‌قطار عطسه‌ زدم‌

27/3/81

و در پایان آخرین نامه از فروغ فرخزاد به برادرش فریدون را پیوست به این متن می کنم:

آخرین نامه فروغ فرخزاد به فریدون فرخزاد

نمی دانی چقدر غصه دار هستم و قلبم چقدر گرفته ممکن هست تا آمدن شماها من خفه شده باشم، فایده اش چیست، فایده تمام این کارها چیست؟ تا حالا من خوشحال بودم. که اقلا تو از آنجا راضی هستی و کار میکنی و کارت این همه موفقیت پیدا کرده حالا تو برمیگردی و تمام نصایح من در تو اثری نداشته، حیف. اینجا تو باید میان کسانی زندگی کنی که تمام زندگی مرا خرد و نابود کردند. اینها هیچ هستند، هیچ هستند. آنهایی که امروز صد دفعه عکس تو را توی مجلاتشان چاپ می کنند و بزور بخورد آن بقیه میدهند و فردا هیچ کاری ندارند غیر از آنکه هرجا مینشینند از تو بد بگویند و هرجا می نویسند از تو بد بنویسند. من نمی دانم قدرت تحمل تو تا چه اندازه است، من میان اینها زندگی کرده ام میان اینها مرده ام تا توانسته ام خودم باشم ولی تو...
منم مثل تو عاشق گرد و خاک کوچه مان و بچه گداهای خیابان امیریه و کبوترها و سگ ها و گل های آفتابگردان هستم ولی تو برای که می خواهی اینها را تعریف کنی؟ تو از سادگیت و از احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی میکنی واین ها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد. من به این عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب میشناسم تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی. منتظر آمدن تو و اینای عزیزم هستم. به هر جهت اولین کسی که در فامیل ما میمیرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من این را میدانم.


3112 0 4.33

پاییز، پاییز، پاییز، پاییز و باز هم پاییز... / علیرضا بدیع

درود

نخست این که نتایج آزمون سراسری دانشگاه دولتی اعلام شد و بنده نیز پذیرفته شدم. به عبارتی دیگر از اول مهر دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه لواسانات خواهم شد. نیشابور را با همه ی مردمان و نامردمانش واهلیدم تا ببینم ته رانی ها و شمی رانی ها چه گلی به سرمان می زنند. راستش در نیشابور که جز سنگ دست خلق چیزی به سرمان نخورد. به قول یغمای خشتمال: باعث تشویق یغما سنگ دست خلق شد... یا به قولی دیگر که در مقال ماضی نمی گنجد: طفلان شهر بی خبرند از جنون ما؟ یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست... برای کار و درس و شعر عازم تهرانم. شعر برایم ارجح است. چنان چه از زمان و مکان انجمن های ادبی یا شب شعرهای خوب تهران آگاهید حقیر را نیز در جریان بگذارید. سپاس گزارم و امیدوار به دیدار شما.

 

شاگرد: استاد یه سنگ به پشتمه. لطفا درش بیارین

استاد: اذیتت می کنه؟

شاگرد: بله استاد

تو این کارو با ماهی کردی؟

شاگرد: بله استاد

استاد: با قورباغه هم کردی؟

شاگرد: بله استاد

استاد: با مار چطور؟

شاگرد: بله استاد

استاد: بلند شو راه برو

شاگرد: نمی تونم راه برم.. خیلی سنگینه

استاد: فکر می کنی ماهی، قورباغه و مار چقدر می تونن تحملش کنند؟

شاگرد: اون کار اشتباهی بود

استاد: برو همه اون حیوانات رو پیدا کن و از اون سنگ ها آزادشون کن. بعد من هم تو رو آزاد می کنم. اما اگه اون حیوونا مرده باشن، تو سنگ رو تا آخر عمرت در قلبت حمل می کنی

بهار، تابستان، پاییز، زمستان، بهار / کیم کی دوک

 

و اما غزلی از من همراه با اصلاحات:

 

اندوهِ پشت پنجره، گلدانِ در گلو... حتا اتاق با نی و سنتور گریه کرد

مردی که ابر بود ـ پریشان و نا به جا ـ ، آن شب به چار گوشه ی ماهور گریه کرد

 

در گیرو دار کشف دموکراسی و حجاب، بابابزرگ عاشق خاتون شهر شد

دور از دولول سر پر داروغه ی دروغ، در کوچه باغ های نشابور گریه کرد

 

کم کم به گریه فارغ ازین ماجرا نشد، کنج اتاق با دف و نی هم صدا نشد

در روشنای میکده ـ بی ترس محتسب ـ مشروب خورد و حبه ی انگور گریه کرد

کم کم شراب نیز از این قصّه پا کشید، کارش به «شیره خانه ی آمیرزا» کشید

این داغ را که با منقل در میان گذاشت، تریاک سوخت تا ته و وافور گریه کرد

 

از پیرمردها که بپرسی هنوز هم، او را به دل سپردگی اش یاد می کنند

او را که بی قرار سواری به شکل مرگ، یک عمر پشت پنجره کافور گریه کرد

 

***

حالا زمان گذشته و من بیست ساله ام... در ابتدای راهم و ابری مچاله ام

بابابزرگ ! یک نفر از خاندان تو، امروز با ترانه ی منصور

                                                                        گریه
                                                                                کرد.. 1

1. منصور تهرانی ترانه ای داشت و هنوز هم دارد نوستالوژیک: یار دبستانی من...

 

علیرضا بدیع

 

و در ادامه مصاحبه ای از من با ایسنا: راه شعر امروز از عرفان جدا شده است...

2473 0 4

عمو نوروز و دختری با کلکسیون کبریت هایش / علیرضا بدیع

از فرودگاه که برمی گردیم با خودم این بیت فاضل رو زمزمه می کنم:

به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر...

حسین صفا و سمانه نائینی سکوت کردن. نکنه خودشون رو مقصر می دونن؟ شاید پیش خودشون می گن اگه نمی رفتیم فرحزاد این طوری نمی شد. شب مهمون حسین می شم و میریم دنبال استاد بهمنی. با سمانه و استاد می ریم خونه حسین و شبی زیبا رقم می خوره. خوش حالم که از پرواز جا موندم...

فرداش می ریم کرج... با بزرگ ترین شاعر نسلم دیدار دارم. به سختی راهو پیدا می کنیم.. اون ور میدون یه شیر که کیفش رو یه وری انداخته روو شونه ش واسه ما دست تکون می ده... سوارش می کنیم و یه راست ما رو می بره به خونه ش.

وارد که می شیم ابتدا به ساکن مجسمه های سنگی ریزه میزه و نقاشی های در و دیوار نظرم رو جلب می کنه. یاد اتاق قدیمی خودم میفتم...

ازم که می خواد شعر بخونم هراس دارم... حسین می خونه... نوبت من که می شه دست و پام می لرزه. چشمام رو می بندم و با صدایی لرزون دو تا غزل می خونم. نکته هایی رو گوشزد می کنه که ده ساله احدی از این جماعت پر مدعا حتا به تاریخونه ی ذهنش هم نرسیده...اصلا ده ساله که صدام هرگز وقت خوندن نلرزیده...

اون شب کلی اتفاقای فرخنده افتاد. کلی نگاهش کردم. زیر چشمی مدام می پاییدمش... بی قرار بود و این درست به خاطر دل گنده ش بود... این آدم از مایاکوفسکی کم نداره... می تونه لورکای ما باشه... لابد یه عده حسود که این متن رو بخونن باز نیشاشون رو تیز می کنن. من اما نه مثل اونا حسودم و نه فکر می کنم مایاکوفسکی و لورکا انتهای مرز ادبیات جوان اون ور مرزن.

ازش 5 دونه از کتاب تازه منتظر شده ش رو می گیرم به همراه 3 تا از سی دی جدیدش رو. قبلا سی دی تهرانش رو بارها و بارها شنیده بودم... توو جاده... توو کلاته... توو ترافیک.. توو تهران..

دستش رو فشار می دم و از هم خداحافظی می کنیم. 

***

 

 از اتاقم میرم بیرون... مادرم صدای تلویزیون رو تا آخر زیاد می کنه که به من بفهمونه داره برنامه ی مشاعره پخش می شه... البته که ترجیح می دم برگردم به اتاقم و ادامه ی سی دی تازه منتشر شده ی شیر شعر جوانو گوش کنم. صداش رو زیاد می کنم و روی جلد سی دی رو با دقت می خونم:

عمو نوروز

شعر و صدای محمدرضا حاج رستم بگلو

....

کتابش رو هم دیروز با خودم بردم کوه. واسه دوستام هم چند تا از غزلاشو خوندم. کتاب دستم رو یکی شون گرفت... یکی شون هم صبح اومد در خونه دو تا ازم گرفت. این دوستام شاعر نیستن. اما لابد شعر رو می شناسند دیگه... اسم کتابش اینه: دختری با کلکسیون کبریت هایش...

بهتون پیشنهاد می کنم به هر نحوی شده یه سر برین وبلاگش و ازش سی دی و کتابش رو بخواین. اگه کرج و تهرونین که کارتون ساده ست. منتها اگه مث من شهروستونی هستین براتون پست می شه لابد...

دارم از مجموعه غزل جدید محمدرضا حاج رستم بگلو براتون می گم. این مجموعه بی شک یکی از بهترین مجموعه های شعر امروزه. تاثیر غزل ها زمانی بیشتر حس می شه که با صدای خود شاعر شنیده شه. پس پیشنهادم اینه که سفارش سی دی تهران و عمو نوروز رو هم بدین.

برای محمدرضای بزرگ آرزوی شایسته ترین ها رو دارم.

این هم نشانی وبلاگش: ابر جارو

 

بعدالتحریر:

این مطلب را دقیقه ای پیش به روز کردم که دوستی تماس گرفت. 3 جلد باقیمانده از کتاب دختری با کلکسیون کبریت هایش را می خواست به همراه یک سی دی...

...

دوستم پیش پای شما رفت...من مانده ام و یک جلد از دختری با کلکسیون کبریت هایش که در نخستین برگ آن این چنین نوشته شده است: برای علیرضا بدیع عزیز و همیشه خندان...

 


و اما در پایان:

*قابل توجه علاقه مندان آثار محمدرضا رستم بگلو*

آلبوم های (طهران) و (عمو نوروز)را میتوانید ازین نشانی ها خریداری فرمایید:

تهران/خ.ویلا/خ.شاداب(انتهای ورشو)بعداز هتل قدس کافه ژاندارک

  تهران/چارراه کالج/خ.حافظ/نرسیده به حوزه هنری  

کافه تلخ

تهران/ونک/خ.آفتاب/ساختمان آفتاب کافه کویر

 

تهران/میدان.ولیعصر/نرسیده به زرتشت/.کوچه ی روشن/

 

کافه کوچ

کرج:                                              

میدان آزادگان/پایین تر از مسجد برج یادمان کافه کرج

جهانشهر/بلوار مولانا/.بعداز فروشگاه رفاه کافه بارُن

میدان آزادگان/. پایین تر از برج یادمان/. خانه کتاب

اصفهان                                                    

آدرس : اصفهان . پل آذر . ابتدای خیابان توحید . مجتمع فرهنگی استاد فرشچیان . کتابسرای فرشچیان . تلفن : 2684409 0311

 

این هم غزلی از من در سایت ادب فارسی مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری

3624 0

مقدمه همواره عشق / علیرضا بدیع

متن زیر را که مقدمه ی همواره عشق است مطالعه نمایید و گفتنی های تان را در میان بگذارید. امیدوارم راهنمایی های شما پیش از انتشار مجموعه بتواند باعث بهبود آن شود. 

سخن گفتن از عشق به منزله ی یکی از بسیط ترین منظورات عوالم انسانی می تواند یکی از چالش برانگیز ترین موضوعات مورد بحث باشد. سلسله جنبان تمامی دل مشغولی های آدمی از ابتدای تاریخ بشری تا امروز و همیشه عشق بوده است.

شعر نیز در جاودانه کردن موضوع مزبور بیش از سایر هنرها به ایفای نقش پرداخته است. در روزگاری که هنوز خبری از هنرهای مدرن نبوده و هنرهای موجود نیز به دلایل کم توجهی سیستم های حاکم و... در حاشیه بوده اند، شعر یک تنه پای به میدان نهاده و محملی شده است برای انتقال عشق های پر ماجرای آن روزگاران به زمانه های پس از خود.

و اما مجموعه ی پیش رو نمایه ای ست از هزاران دیدگاه موجود شاعران امروز در باب عشق و تغزل.

منکر این موضوع نیستم که به هر حال سلایق و علایق شخصی همواره در گزینش مجموعه هایی این چنینی دخیل بوده و نقش تعیین کننده دارند منتها ذکر این موضوع نیز لازم است که سعی ام بر این بوده در این گزینش ها با در نظر گرفتن تمام نحله ها و جریان های ادبی رایج مجموعه ای کامل و جامع ارائه دهم. در مجموعه ی پیش رو با آثاری مواجه خواهید شد که در بردارنده ی دیدگاه های متنوع آدمی در حوزه های گونه گون علوم انسانی ست. پی رنگ تمام این شعرها به اتفاق عشق است اما نه عشق مجرد. بلکه عشقی که در جامعه ی امروزی با سیاست عجین شده است؛ عشقی که غم نان دارد؛ عشقی که دغدغه ی اجتماع دارد و عشقی که راوی تغزلی ست زمینی اما پاک. گستردگی عشق و ادغام موضوعات مختلف با یکدیگر از عشق های امروزین عشقی بزرگ ساخته است که محدود به یک بعد نمانده و از همین روی است که شعر عاشقانه ی ما می تواند شعری سیاسی باشد؛ از آن گونه که شعر شاملو هست مثلا!

شاید بیراه نباشد اگر این مجموعه را از میان سری مجموعه صد تایی های نشر سپیده باوران پر چالش ترین و در امر گزینش مشکل ترین آن ها بدانیم. دلیلش نیز گستردگی مقوله ی شعر عاشقانه است که در دوران معاصر، همین دامنه ی عاشقانه سرایی خود به چند زیر مجموعه انشعاب یافته و موضوعی که در سیر ادبیات گذشته به تقریب وحدت موضوع داشته امروزه خود دربرگیرنده ی چندین موضوع دیگر گشته است. شعر عاشقانه در روزگار ما بند از پا گسسته و چنان گسترش یافته که در یکایک عرصه های انسانی حضور چشم گیرش غیر قابل کتمان می نماید. تلفیق عشق با حماسه و سیاست و اجتماع و فلسفه و ... همه و همه از عشق جامی جهان نما ساخته که هرکه در وی نظر اندازد ناگزیر از مشاهده ی تمام رسته های مورد تبیین در جامعه ی انسان امروز خواهد بود.

از همین روی است که در بند بند شعرهای تغزلی معاصر نیز باید انتظار ورود مضامینی به جز عشق را داشت. شعرهایی با درون مایه ی عشق اما آمیخته با دیگر دغدغه های انسان مدرن. ازین روی است که شاعر هم روزگار ما بانگ برمی آرد:

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است

                           که آزادی را

به لبان برآماسیده

                     گل سرخی پرتاب می کند؟-

احمد شاملو/ ابراهیم در آتش

 

در شعر امروز، شاعر عاشقانه های خویش را با مسائل وطنی و حتی مسائل سیاسی پیرامون خود پیوند می زند. محور اساسی تغزّل های اجتماعی شاعر امروز انسان است. به انسان، به دور از جنسیّت و مرزهای جغرافیاییش می اندیشد و شعرش را تجلی گاه عواطف و دغدغه های او قرار می دهد.

و یا اگر در دیگرجای می موید:

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست

از روزن عشق به اجتماع افسرده ای پرداخته است که مجاورت با یک یک انسان های بی دردش برای وی بغضی دردناک به شمار می آید.

 

عاشقانه های عصر ما بر خلاف عاشقانه های کلاسیک، غیر قابل پیش بینی هستند. در عشق های کلاسیک همواره معشوق است که فاتحانه به عاشقی که زار و نزار به زیر پایش افتاده می نگرد و لبخندی توام از رضایت بر لب دارد. آن نوع روایت نیز البته در جای خویش مورد بحث است. منتها در همین فرصت به اختصار عرض می کنم که یکی از عوامل تاثیر گذار در این داستان تاثیر پذیری عشق از عرفان و پیوند ناگسستنی این دو از یکیدیگر بوده است. طبیعتا زمانی که معشوق نمادی از حضرت دوست یا همان معشوق ازلی-ابدی باشد عاشق چاره ای جز جبهه سایی بر خاک پاک کوی وی نخواهد داشت.

در شعر امروز اما در برخی موارد ماجرا تغییر کرده و رویکرد شاعر به عشق دستخوش تغییراتی بنیادین شده است. عرفان و عشق به دلیل گستردگی و رشد و نمو هر یک راهی جدا در پیش گرفته اند و شاید از همین روی است که در ادبیات معاصر با مناجات نامه و الهی نامه هایی به سبک گذشته رو به رو نمی شویم.

رشته کلام را از دست ندهیم که کم نیز نیستند شاعرانی که امروزه به همان صورت کلاسیک به روایت های خطی و نگارش های تکرار شده می پردازند. این ابیات را نیز بگویم که بعدها محکوم به تکراری خواندن عشق نشوم؛ چرا که مبحث حقیر در این گفته نوع روایت از عشق است و نه خود عشق:

یکی عمر می توان سخن از زلف یار گفت

در بند آن مباش که مضمون نمانده است

یا:

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است

 

سعی بنده در این مجموعه دست یافتن به یک جمهوری ادبی ست بدان معنا که تمام زوایای دید و کلیه ی جریان های موجود در 4 دهه ی گذشته بتوانند به صورت مسالمت آمیز و دوستانه در کنار هم قرار بگیرند. برخی دوستان با مطالعه ی نسخه ی ابتدایی همواره عشق، با پرداختن به برخی جریان ها و ذکر نام پیشروان آن ها مخالف بودند. دلیل ایشان نیز کم رغبتی مخاطب امروز برای مطالعه ی آن آثار بود.

من اما نظری متفاوت دارم:

یک اینکه معتقدم کم رغبتی مخاطب توجیه خوبی برای چشم فرو بستن بر جریان های عمده ی ادبی نیست ولو این که امروز تعداد این مخاطبان اندک باشد.

دو این که هدف بنده از گزینش این آثار و جمع آوری آن خوش آمد مخاطب نیست بلکه هدفی فراتر از فروش کتاب داشته ام که همانا تحلیل و انجام کاری تحقیقی بوده است.

و اما در مورد انتخاب هایم به توضیح برخی گفتنی ها می پردازم.

معیار بنده برای گزینش در وهله ی نخست اشتهار یک شاعر در عاشقانه سرایی بوده است. هستند شاعران بسیاری که شهرت شان به تنهایی برابر است با شهرت نیمی از شاعران موجود در همین دفتر منتهای مراتب اشتهار ایشان نه به خاطر سرایش عاشقانه های مقبول است و حق این است که شهرت معیار ناثوابی ست.  شعر آن دسته را می توان در دیگر مجموعه ی صد تایی ها آورد و جایگاه شان را شناساند. چه دلیلی دارد که شاعری مانند سید حسن حسینی که به شعرهای پرشور انقلابی و مذهبی شناخته می شود، به صرف سرایش یکی دو شعر گیرم عاشقانه حتما در این دفتر نیز حضور داشته باشد؟

به استثنای تعداد معدودی از شعرا، از دیگران به آوردن یک شعر بسنده شده است. فکر می کنم عدالت به این صورت اجرا می شد که برای شعرایی نظیر شاملو و منزوی جایگاهی ویژه در مقایسه با شعرای جوان تر قائل شویم.

البته در مورد قالب رباعی به گونه ای دیگر عمل کرده ایم و از قاعده ی هر شعر به منزله ی یکی از این صد شعر عدول کرده ایم. در واقع دریغ مان آمده است که از رباعی سرایان خوب هم روزگارمان تنها به آوردن یک رباعی اکتفا کنیم و به همین دلیل از هر رباعی سرا به ذکر دو رباعی پرداخته ایم. منتها هر دو رباعی را در حکم یک شعر به شمار آورده ایم تا بتوان اثر بیشتری از ایشان در مجموعه جای داد. این را نیز بگذارید به پای اختیارات شاعری!

گاه نیز ترجیح داده ام از ذکر شعرهای معروف یک شاعر خودداری کنم و به ذکر شعری دیگر از وی که کمتر مجال بروز و ظهور یافته و در سایه ی همان شعرمعروف قرار گرفته است بپردازم. این نکته را نیز یادآور شوم که الزاما معروف ترین اثر یک هنرمند همواره بهترین و ماندگارترین آن ها نیست. به طور مثال شعر کوچه از فریدون مشیری که معرف حضور شما هست از آن دسته آثار است که در ذهن و ضمیر هر مخاطبی جا خوش کرده است و با چنین اوصافی ترجیح دادیم از بازآوری آن اجتناب کرده و این فرصت را در اختیار شعر دیگری از وی قرار دهیم.

 

چنان که مشاهده می فرمایید، در انتخاب ها شعریت ملاک بوده است و از بند قالب رها عمل کرده ایم. چنان که در این دفتر هم سپید و نیمایی مشاهده می فرمایید هم غزل و قصیده. هستند شعرایی نیز مانند اخوان ثالث که به سرایش در یک قالب محدود نمانده اند اما به ذکر خیر آن دسته از آثارشان دست زده ایم که اشتهارشان را مدیون سرایش شعرهای بهترشان در آن قالب هستند.

باید در این بند از این مکتوب نکته ای مهم را با شما در میان بگذارم و آن هم این که در انتخاب ها به این صورت عمل نموده ام که از هر دوره ی ادبی بهترین های آن دوره را انتخاب نموده ام. پس ممکن است فلان شاعر از دهه ی شصت دارای آثاری فاخرتر و شایسته تر از فلان شاعر جوان دهه ی نود داشته باشد؛ منتها نکته این جاست که همان شاعر دهه ی شصت در مقایسه با هم دوره های خویش کنار گذاشته شده است.

بی هیچ شبهه باید اذعان داشت که این دفتر می توانست بهتر از اینی باشد که پیش روی شماست. ذوق و سلیقه، نوع نگرش حقیر به مقوله ی ادبیات عاشقانه، دریافت حس نوستالوژیک از برخی اشعار و سطح سواد و شناخت، همه دست به دست یکدیگر دادند تا در نهایت برآیند این عناصر در دفتری به نام همواره عشق گرد آیند.

 

در بدو امر، بنده بر مبنای تاخیر و تقدم زمانی دست به صفحه بندی آثار زدم. چرا که معتقدم حروف الفبا نمی توانند در این مورد یاری دهنده باشند و اگر جبر الفبایی و هنجارهای از پیش تعریف شده ی نشر سپیده باوران در انتشار سلسله ی صدتایی ها نبود، چینش اشعار مطابق نظر نگارنده اعمال می شد.  ترتیب اشعار نخست بر اساس سیر پیدایش جریان های ادبی و بر مبنای تقدم و تاخر آن ها بود. در آن صورت هم رعایت کسوت می شد و هم این که به نوعی انتساب شعرهای گونه گون به جریان های رایج این چند دهه از دیدگاه گردآورنده مشخص می گردید و خواننده ناخودآگاه با چگونگی و کم و کیف به وقوع پیوستن جریان های ادبی معاصر آشنا می شد. 

 منتها ناشر محترم تاکید داشت که چون در مجموعه های صد تایی پیش از این، همین قانون حروف الفبا رعایت شده است، ناگزیریم که در این  دفتر نیز بر همان منوال عمل کنیم. توضیحات بنده نیز گویا اثر نداشت و در نهایت قرار شد که آثار بر مبنای حروف الفبا صفحه بندی شود.

بنده نیز ضمن ادای احترام به نظر ایشان بر خود فرض دانستم این نکته را با مخاطبان ارجمند در میان بگذارم.

 

در پایان بر خود فرض می دانم از همه ی عزیزانی که نکاتی را در جهت بهتر شدن گزینش ها گوشزد نمودند تشکر نموده و این نکته را نیز اضافه کنم که کماکان منتظر پیشنهاد های سازنده ی شما مخاطبان آگاه هستم چرا که درست است که این نخستین مجموعه ی گزینشی بنده است منتها شاید آخرین نباشد.

این هم نشانی های مجازی و حقیقی حقیر:

خراسان رضوی، نیشابور، صندوق پستی 965 علیرضا بدیع

Alireza_badia@yahoo.com

www.alefbi.persianblog.ir

 علیرضا بدیع

 

 

1801 0 5

مجوز همواره عشق صادر شد / علیرضا بدیع

سلام دوستان
طرح جلد همواره عشق

مجموعه "همواره عشق" بلاخره مجوز نشر گرفت و پس از تسلیم مقدمه ای از بنده و اعمال تغییرات احتمالی نهایی به چاپخانه فرستاده خواهد شد.
و اما چند سوال از شما:
بهترین عاشقانه ی "عباس کیقبادی" کدام است؟
به باور شما غزل "آن نه عشق است که بتوان بر دلدارش برد" از زنده یاد منزوی عاشقانه نیست؟
...غزل "بازآی که چون برگ خزانم رخ زردی ست" از مهرداد اوستا عاشقانه نیست؟
جریان منسوب به علی عبدالرضایی در دهه ی هفتاد از منظر شما قابل طرح در این دفتر هست یا نه؟
چنان چه شما به گردآوری این مجموعه اهتمام می ورزیدید، سیاست تان برای گزینش ایجاد یک جمهوری ادبی و یکسان نگری همه ی نحله های و جریان های موافق و مخالف بود یا سلیقه و پند مخاطب را ملاک قرار می دادید؟ به عبارت دیگر مبنای انتخاب های شما حق خواهی و رعایت عدالت بود یا فروش کتاب؟
پاسخ های شما بی شک تاثیر زیادی در ایجاد تغییر در انتخاب های بنده خواهد داشت.
پیشاپیش از راهنمایی های شما سپاس گزارم. بی شک این پرسش بنده با طرح پرسش هایی از سوی مخاطبان هوشمند مواجه خواهد شد. برای پاسخ گویی در خدمتم.
با احترام: علیرضا بدیع

اندی دوفرین: شاید بتونیم به مجلس سنا نامه بنویسیم و از اونا تقاضای بودجه کنیم

رییس زندان: فقط سه چیز هست که اونا حاضرن به خاطرش مالیات ها رو خرج زندان کنند: دیوارهای بیشتر، میله های بیشتر و نگهبان های بیشتر

رستگاری از شاوشنگ/ فرانک دارابونت

 

پیشنهاد می کنم اگر تا به حال تماشا نکردین، همین امشب این فیلم رو تهیه کنید و 143 دقیقه از دیالوگ های ماندگار و بازی های دیدنی این اثر لذت ببرید

23.تیر.90
و اما غزلی:

 

 

اگرچه هیچ گلی چون تن تو خوش بو نیست

همیشه نافه گشایی به نفع آهو نیست!

دلیل این همه سرگشتگی به گردن توست

اگر توجّه زنبورها به کندو نیست

حضور توست که دلخواه کرده شعرم را

وگرنه آینه در ذات خود پریرو نیست

بخواه راحت دنیا و آخرت از من!

که گفته است دل من چراغ جادو نیست؟

میان عاشق و عاشق نما تفاوت هاست

یکی از آن همه چشمش به پیچش مو نیست

به مهر می کشی و زنده می کنی با قهر

شهید را که نیازی به نوشدارو نیست

***

- پریچه ای که درین شعر ذکر خیرش رفت

پر است از تب رفتن ولی پرستو نیست

پرنده ای که به رغم طنین در زدن اش،

شروع یک غزل تازه است پر زدن اش:

 

به هر طرف که نظر می کنم به جز او نیست

وگرنه چشم من آن قدر نیز کم سو نیست...

 

بعدالتحریر:

نشریه ی الکترونیکی شعر ایران "لیچار" در حال آپلود است. تا هنگام راه اندازی سایت خوش حال می شویم شعرهای شما عزیزان را به منظور نشر در این سایت داشته باشیم. دوستان می توانند به نشانی زیر رفته و اقدام به ارسال آثارشان نمایند:

نشریه ی الکترونیکی شعر ایران "لیچار"

دوستانی که کلاسیک و نئوکلاسیک می نویسند می توانند آثارشان را در همین وبلاگ به صورت کامنت به بنده بسپارند. امید به خدا و به یاری شما سایت قابل تاملی خواهد شد.

1313 0

مجسمه و جبرئیل / علیرضا بدیع

با احترام حال و هوای این نگاشته را دربست تقدیم می کنم به:

محمدرضا حاج رستم بگلو

 

بیار سرمه و بر چشم های ماه بکش

دمی در آینه خود را ببین و آه بکش

بعید نیست به سوی تو قبله برگردد

تمام مجتهدان را به اشتباه بکش

***

همین که زنگ زدم /باز کن/ دو دستت را

مرا ازین همه باران به سرپناه بکش

به صرف بوسه ی لب سوز میهمانت را

کنار پنجره تا میز صبحگاه بکش_

که شعر سر کنم:

"...ای زندگی منم که هنوز..."

که پیپ چاق کنم...

بی اراده آه بکش!

پر است خانه ات از صبح و رنگ و طرّاحی

مرا سپید صدا کن ولی سیاه بکش

پر است سینه ام از شعرهای ناگفته

به من نگاه کن و مرد پابه ماه بکش

 

تو را چنان غزلی تازه بر لب آوردم

مرا مجسّمه ای کن به کارگاه بکش

گل مرا بتراش و دل مرا بخراش

سپس به مسلخ دردآور گناه بکش

: "مرا ببوس..."

...که چشمم به زندگی وا شد

مرا ببخش اگر...

: "اشک من هویدا شد..."

درین مجسّمه از روح خویش جاری کن

بگیر دست مرا و به چارراه بکش

 

 

 

١. وامی از فروغ فرخزاد

2. تصنیفی با ضجه های گل نراقی

3. تصنیفی با مویه های مرضیه

 

برای دریافت فایل صوتی این غزلواره با صدای خسته ام این جا کلیک کنید: دانلود

برای دریافت فایل صوتی چند غزل از دفتر حبسیه های یک ماهی با صدای بانو پریا کشفی این جا کلیک کنید: پادکست سرایه

 مصاحبه ای از من با ایسنا راجع به غزل و جریان غزل جوان در دهه ی پیش رو: ایسنا

مجموعه ی همواره عشق نیز هنوز موفق به دریافت مجوز از اداره ی شعر و طرب نشده است. امید به خدا هرچه زودتر از خجالت دوستان در خواهم آمد.

 

این روزها درگیر امتحانات پایان ترم هستم که 12 واحد عربی ست و استثنائا به دلیل قلت دانشجو در رشته ی زبان بسته ی زبان و ادبیات پارسی به صورت غیر حضوری برگزار می شود. گوش شیطان کر پس از عمری تا هفته ی دیگر دوره ی کارشناسی را به انجام می رسانم. در آزمون سراسری دانشگاه دولتی (ارشد) نیز مجاز به انتخاب رشته شدم و بر اساس علایقم که غالبا تهران و آن طرف هاست انتخاب رشته کردم. با توجه به رتبه ام به احتمال زیاد یکی از همان نخستین انتخاب هایم قبول می شوم. منتها باید تا شهریور صبر کرد تا نتیجه را دید. تهران/ مشهد/ رشت/ بابلسر/ شیراز/ اصفهان/ گرگان/ سمنان/ یزد و ... . جز شهرهای مزبور که مورد علاقه اند حتا اگر صدمین انتخابم نیز پذیرش شوم شک نکنید ثبت نام خواهم کرد. ثبت نام خواهم کرد تا هرکجا باشم به جز این سرا! از نیشابور خسته ام. نه از شهرش بلکه از شر نامردمانی که در لباس رفیق سر راهت سبز می شوند و عموما تو زرد از آب در می آیند. می دانم که این معضل همه جایی ست اما بپذیرید که تهران و دیگر کلان شهرها آن قدر مهره های دانه درشت دارد که به چشم نیایی و سر به سرت بگذارند یا مجبور شوی با کسی که خودت قلم به دستش داده ای درگیر شوی. بگذریم. من درست است که دلم از گنجشک است ولی فراموش نکنید پوستی دارم از کرگدن!

 

در ضمن دوستان من! از من به خاطر عدم بازدید بلاگ های نغزتان گلایه نکنید. من یک یک بلاگ های شما را می خوانم و دوست دارم و اگر کامنتی از من مشاهده نمی شود نه به خاطر عدم حضور بلکه به دلایل دیگری ست. در مورد وبلاگ های بلاگفا این به دلیل مشکل فنی سایت است که در بخش کامنت دانی هیچ رمزی نمایش داده نمی شود که با وارد کردن آن نظرم ثبت شود. اما برای این که شرمنده تان نشوم در ذیل هر کامنت پاسخ گو هستم. خاک پای شما: علیرضا

بعدالتحریر: نکته ای به شما یاد می دهم که در راستای مشکل وبلاگ های بلاگفاست که در بالا اشاره کردم و آن عدم نمایش کد به منظور ثبت کامنت است. برای رفع این مشکل کافی ست پس از باز شدن صفحه ی کامنت و نوشتن نظرتان کلید f8  را فشار دهید. به همین راحتی!

ارادت قبلی و قلبی.

 

2049 0 2

من در نمایشگاه کتاب امسال / علیرضا بدیع

من در نمایشگاه کتاب

علاقه مندان می توانند آثار مرا در نمایشگاه امسال از نشانی های زیر تهیه کنند:

 

از پنجره های بی پرنده و چله ی تاک را از نشانی زیر دریافت کنید:

 سالن ناشران عمومی/ راهرو ۲۰/ غرفه ۲۴/ غرفه نبش/ فصل پنجم/ از پنجره های بی پرنده/ چاپ سوم

 سالن ناشران عمومی/ راهرو ۲۰/ غرفه ۲۴/ غرفه نبش/ فصل پنجم/ چله ی تاک/ چاپ دوم

گنجشک های معبد انجیر را از نشانی زیر بخواهید:

سالن ناشران عمومی/ راهرو ؟ / غرفه ؟ / نشر تکا/ توسعه کتاب ایران/ گنجشک های معبد انجیر/ چاپ سوم

 

مجموعه همواره عشق به نمایشگاه نرسید! این نیز به دلیل به تعویق انداختن صدور مجوز اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان رضوی ست. هر دادی دارید بر سر ایشان بزنید.

قرار بود چاپ دوم حبسیه های یک ماهی را به درخواست ناشری در نمایشگاه امسال منتشر کنم. فعلا دست نگاه داشته ام.

بنده نیز به امید خدا سه روز نخست نمایشگاه یعنی روزهای ۴ شنبه و ۵ شنبه و جمعه را حضور خواهم داشت و بیشتر در غرفه هایی که عرض کردم به ویژه فصل پنجم به سر می برم. مثل هر سال منتظر دیدار شما هستم.

خدانگهدار.

 

3505 0 5

بیست و شش شمع و یک غزل / علیرضا بدیع

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی...



درود بر شما

امیدوارم سال نو(د) مطابق میل تان آغاز شده باشد و در سال جاری بدانچه شایسته ی آنید دست یازید. ما هم که روزگارمان بد نیست. به آینده خوش بینم و ایمان دارم خیر در پیش است.

باری دیگر سال نو(د) را به همراهان همیشگی ام خجسته باد گفته و از ایزد مهربانی ها برای یک یک تان آرزوی لبخند و آرامش دارم!


و اما نخستین روزهای امسال برای من لبالب از کلمه بود. بر خلاف دو سال پیشین که لب بسته بودم و غزل سراغم را نمی گرفت... می گویند اگر قناری به دیدار گربه نائل شود از چه چه خواهد افتاد! دو سالی که گذشت نه تنها من که بسیاری از دوستان از غزل افتادند! بگذریم.


امروز که یازدهم فروردین باشد زادروز بنده است. خوش حالم که سالی به داشته هایم افزوده و از نداشته هایم کاسته شد. پس به همین وسیله از شما دعوت می شود تا در جشن زادروز بنده که به شکل مجازی برگزار خواهد شد شرکت فرمایید به صرف شعر و لبخند. حکایت ما نیز داستان همان درویش است که گفت چه کند بی نوا ندارد بیش؟ در عشق دست و بال مان خالی ست و دل مان پر! به مناسبت این شب نشینی مجازی به غزلی تازه میهمان خواهید شد با ذکر این نکته که از بیت ماهی به آن سو به عمد سعی در به کارگیری آرکاییک داشته ام. دلیل اش نیز فضاسازی به منظور بازگشت به روزگار خانقاه و صوفی و کشکول است. این مختصر را نیز از آن جهت عرض کردم که به مثابه ی آن چه در فیس بوک رفت برخی از دوستان نفرمایند که ما با ابیاتی که زبان امروزی ست ارتباط برقرار کردیم!

القصه این شما و این هم شام امشب ما:


آرامش دریا به تب و تاب درآمد

وقتی پری کوچکم از آب درآمد

پیراهنی از پولک و پروانه به تن کرد

تر کرد لبش را؛ گل عنّاب درآمد

از خوشه ی پروین گل سر بست به گیسو

تاریک شد آهسته و مهتاب درآمد

از قوس قزح سرسره ای ساخت و آن گاه

از ماه درخشنده یکی تاب درآمد

بر صندلی راحتی ماه که لم داد

منظومه ی شمسی به تب و تاب درآمد

**

ماهی شد و مستغرق دریای فنا گشت!

پاسخ شد و از پرسش قلّاب درآمد

باد آمد و کشکول به کف هو زد و چرخید

درویش شد از گوشه ی محراب درآمد

از ابر یکی خرقه ی پشمینه به بر کرد

پیری شد و در حلقه ی اصحاب درآمد

او شیشه ی عمرم شد و من دیو بد انجام

تا راه به او یافتم، از خواب درآمد

**

چون حلقه به روی همگان بسته ام آغوش

شاید شبی آن گوهر نایاب درآمد

5/1/90

 

1347 0 5